~سازمان حفاظت از وزغسواران بالدار☆
@karvans
به نام او
از روزگار های قدیم،قصه گو ها را جادوگر می دانستند.
بیشترِ مردم اعتقاد داشتند که قصه گو ها همان جادوگرانی هستند که برای فراموش نشدنِ طلسم ها و افسانه هایشان آنها را به صورت داستان ها گردانیدند و نقل به نقل،زبان به زبان، گوش به گوش و دست به دست می چرخانند.
اما با گذر زمان تمام داستان های رمز آلود و جادویی آن ها،دست به دست چرخیدند و تغییر کردند...
اما یک جادوگرِ خیلی بزرگ(خودم) تصمیم گرفت داستانی را که با جان و دل و حقیقت در ذهن دارد به شما هم انتقال بدهد اما به یاد داشته باشید که شما هم باید بعد از شنیدنِ داستان، آن را به افراد دیگری انتقال بدهید مگر نه نفرینِ جادوگران خون هایتان را در بر می گیرد و ذره ذره از حس تخیل و جادویی تان را از شما خواهد ستاند.
ها ها ها
افسانه زیبای خفته🥀
یکی بود یکی نبود.
در سرزمینی زیبا و حاصل خیز که مردمانی شاد و سخت کوش را در دامان خود جا داده بود،پادشاه و ملکه ای بودند که به عدالت و درستی بر مردمان حکومت می کردند.
مردمانِ سرزمین،پادشاه و ملکه خود را بسیار دوست داشتند و شیوه ی حکومت آنها را می پرستیدند.
اما پادشاه و ملکه هیچ وارثی نداشتند که او را تربیت کنند و حکومتِ عادل خود را تثبیت کنند.
ولی باوجود این موضوع،هیچ وقت دست از پیگیری اوضاع مطلوبِ سرزمین خود دست بر نمی داشتند.
روزی پادشاه مهمانی بزرگی در قصر برگذار کرد و شش جادوگر بزرگِ پادشاهی را دعوت به مهمانی کرد.
جادوگرِ اول برای سرزمین دعایِ خیرِ حاصلخیزی همیشگی خاک کشاورزی را درخواست کرد.
جادوگر دوم برای سلامتی ملکه و پادشاه دعا کرد.
جادوگر سوم برای قدرتمندی روزافزونِ لشکر دعا کرد.
سه جادوگر بعدی هم دعا های خیری را برای پادشاه و ملکه کردند و طلسم هایی برای تثبیت شان خواندند.
هفتمین جادوگری که به مهمانی دعوت نشده بود در آخر به مهمانی آمد و با عصبانیت روبه ملکه و پادشاه گفت که چون او را دعوت نکرده بودند، او به جای دعای خیر به آنها نفرینی میدهد که طلسمِ تثبیت آن، قوی تر از تمامِ طلسم های دعای خیر است.
به گفته ی جادوگر هفتم روزی از روز ها،دوشیزه ی زیبایی پا به قصر می گذارد و انگشتش را با سوزنِ طلایی گلدوزی زخم می کند و به محض آن که قطره ای از خون دوشیزه روی زمین بیفتد،تمام قلعه به خواب عمیقی خواهند رفت.
بعد مهی سیاه تمام قلعه را در برگرفت و وقتی محو شد، جادوگرهفتم نیز با او محو شده بود.
بعد از آن،پادشاه و ملکه دستور دادند که تمام سوزن های طلایی گلدوزی قصر را بشکنند و دور بریزند و اجازه ی ورود هیچ دوشیزه ای را به قصر ندهند.
سال ها گذشت و از آنجا که هیچ اتفاقی نیفتاده بود همه نفرین جادوگر را به فراموشی سپردند.
روزی دوشیزه زیبا رویی با موهای طلایی و گونه های سرخ به قلعه آمد.
نگهبان ها مجذوب هاله ی قدرتمندی شدند که دور تا دور دوشیزه را در بر گرفته بود.
دوشیزه نگهبان ها را با جادوی سیاه به مسموم کردند و آنها آنقدر خون بالا آوردند که شیره ی حیات شان به ته کشید.
همان طور که دوشیزه به داخل قلعه قدم بر میداشت و دانه دانه نگهبانان را به خواب ابدی مرگ می برد بالاخره به بلند ترین برج قصر رسید.
اتاقی در آخرین برج قصر بود که چیزی نشد جز یک کوسن سفید که سوزنی طلایی گلدوزی در آن فرو رفته بود.
دوشیزه سوزن را بر داشت و نوک سوزن را در انگشتش فرو کرد.
خم و شد و قطره خون را روی زمینِ چوبی کشید.
ناگهان تمام برج لرزید و مه قوی و جادویی و سیاه رنگی تمام قصر را در بر گرفت و همه را به خواب برد.
اما با ظاهر شدن مه سیاه، جادوگر هفتم هم ظاهر شد و دستانش را دور گلوی دوشیزه ای که دست پرورده خود بود حلقه کرد و با صدای تق ساده ای گردن دوشیزه را شکست و طلسمی خواند و بدن دوشیزه خاکستر شد و به زمین ریخت.
از آن به بعد جادوگر بر تمام قلعه و مردمان سرزمین حکومت می کرد و هر کس را که از پادشاه و ملکه یاد می کرد را نفرین می کرد و می کشت.
داستان شهر طلسم شده دست به دست چرخید و به گوش شوالیه جوان و مغروری رسید.
شوالیه جوان شمشیرش را به دست گرفت و به سرزمین جادوگر هفتم رسید.
در شهر همه با ترس و لرز به فکر کار خود بودند و چه کاری مهم تر از زنده ماندن!
شوالیه راهِ به سوی قصر را در پیش گرفت و وارد قلعه ی بزرگ شد.
در میانه راه با اژدهایی که ساخته شده از همان مه سیاه بود جنگید و او را شکست داد.
با دیدی که داشت متوجه شد خیل عظیمی از مه سرچشمه ای از بلند ترین برجِ قصر دارد.
به سمت قلعهی بلند رفت و جادوگر را پیدا کرد.
سوزن طلایی را شکست و خون جادوگر را روی زمین ریخت.
بر حسب اتفاق خون جادوگر روی خون خشک شده دوشیزه ریخت و آن را پوشاند و طلسم شکسته شد.
همه ی افراد از خواب بیدار شدند و مه سیاه غیب شد.
جادوگر هم با مه رفته بود.
پادشاه و ملکه به محض دیدن شوالیه و ناجی خود تصمیم گرفتند او را به عنوان وارث خود انتخاب کنند.
با مرور زمان هنوز هم جادوگردر جنگل های سیاه زندگی می کند.
~سازمان حفاظت از وزغسواران بالدار☆
به نام او از روزگار های قدیم،قصه گو ها را جادوگر می دانستند. بیشترِ مردم اعتقاد داشتند که قصه گ
تروخدا بخونیدش انگشتام شکست تا تایپش کردم😭😭💖💖🌱🌱
~سازمان حفاظت از وزغسواران بالدار☆
بیاید با من حرف_
سوالهای بیلبیلکی بپرسی_
خاله ناشناس مشترک نمیزاری؟مثلا با بقیهاونایی که تو چنلتن؟ همه چنلا میکنن این کارو
☆•☆•☆•☆•☆
شاید گذاشتوم فکر خوبی_
ماچ
سیلام شایلی
عزیزم میشه بگی عموت زن داره یا نه(آریستو میگم:)
اگه نداره من هستم
☆•☆•☆•☆•☆
سولامسولام
آریست فقط یه سال از خودم بزرگتر_زن ندار_
ثی🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
خاله شایلی ایده های بیلبیلکی بشتر بزار♡☆
☆•☆•☆•☆•☆
چشمم
۱۴ سالت؟
ببین میدونم الان میخوای بگی ۱۳۰۱ ولی بیین اگه ۰ بین ۱و ۳ اول و ۱ اخر در نظر نگیریم میشه ۱۳۱ و اگه بین ۱۳ اول و ۱ اخر + بزاریم میشه ۱۴ سالت
☆•☆•☆•☆•☆
ن_
چقدر تحلیل کردی مادر نازینازی_😔🤏
براچی لینک قبلی خراب شد؟
برا این پول دادی؟
☆•☆•☆•☆•☆
کی چی کج_
پول چور_
خاله شایلی کتاب یا فیلمی معرفی میکنی از پریان دریای باشه؟
آخه خیلی عاشقشونمممممممممم
☆•☆•☆•☆•☆
چشمم
ناززز😭✨✨🤏
میشه یه موضوع جادویی رو با ویس یادمون بدی خاله شایلیی
☆•☆•☆•☆•☆
تشنج*
حلهیعججعییکعیعحیغحغیحغیحفس
چی بگ_