شیرچایِ
دوره پهلوی نقطهای بود که زخم خودباختگی فرهنگی بهطور رسمی نهادینه شد.
پروژهی «تجدد» در اون دوران، در واقع یک مدرنسازیِ وارداتی بود، نه درونی. غرب بهجای اینکه الهامبخش آگاهی شود، تبدیل شد به معیار تقدس.
در روانکاوی اجتماعی، وقتی جامعهای هنوز ساختار خودآگاه فرهنگی ندارد، با قدرتِ مسلط همانندسازی میکند.
پهلوی، بهجای ساختنِ زیربنای فکری و انتقادی، مستقیماً به بازنماییِ ظاهری غرب پناه برد: لباس، مینیژوپ، سکس آزاد، زبان، معماری، آداب و نماد.
این همان «درونفکنی ارباب» است جایی که ذهنِ جمعی، تصویرِ سلطهگر را مقدس میبیند تا احساسِ ضعف خود را پنهان کند.
به مردم یاد داده شد که «مدرن بودن» یعنی «شبیه اروپایی بودن»
زن مدرن یعنی با پوشش غربی؛ مرد متمدن یعنی با کراوات.
و پشت این تصویر، هیچ تلاشی برای رشد آگاهی، فلسفه یا تفکر انتقادی نبود.
یعنی یک ملت در ظاهر به قرن بیستم پرتاب شد، اما در روان، در همان عقدهی خودکمبینی ماند.
پهلوی با تمام زرقوبرقش، یک فقر فرهنگی عمیق را تزریق کرد!
فقر در تفکر، در گفتوگو، در اعتماد به خویشتن.
بهجای اینکه مردم احساس کنند "ما میتونیم بسازیم" ، به اونها القا شد که "ما باید تقلید کنیم"
غرب شد پدر دانا، ما شدیم کودک خام.
این رابطهٔ بیمار تا امروز هم ادامه دارد.
از همان زمان، ذهن ایرانی آموخت که «تأیید غربی» یعنی موفقیت، «تقلید از اروپا» یعنی تمدن، و هر چیزی که بوی بومیبودن دهد، عقبماندگی است.
به این ترتیب، غرب از یک جغرافیا تبدیل شد به یک قدیس ذهنی، یک بت روانی که حتی بعد از فروپاشی نظام، هنوز در ضمیر جمعی پرستیده میشود.
و شاید فاجعهآمیزترین میراث پهلوی همین بود
اینکه مدرنیته را از بیرون تزریق کرد، اما آگاهی را از درون نپروراند.
و نتیجهاش جامعهای شد که هنوز هم بهجای ساختن خود، دنبال نسخهای از دیگریست تا در آینهاش احساس ارزش کند!
شیرچایِ
دوره پهلوی نقطهای بود که زخم خودباختگی فرهنگی بهطور رسمی نهادینه شد. پروژهی «تجدد» در اون دوران،
به مردم یاد داده شد که «مدرن بودن» یعنی «شبیه اروپایی بودن»
یعنی یک ملت در ظاهر به قرن بیستم پرتاب شد، اما در روان، در همان عقدهی خودکمبینی ماند.
میدونید کی حق دارید از چیزی انتقاد کنید؟ وقتی چیزی شما رو متمایز کنه از اون چیزی که میخواید.
اگه ایگره (نظام فعلی) رو بد میدونید، شما که ایکس (سطلی) هستید حتی صلاحیت گرفتن یه سطل آشغال رو هم ندارید!
اصلاً ممکنه همین فردا بگم پنکیک موزم به این زندگی و ممکلت
شاید همین فردا تصمیم بگیرم از ایران برم، ولی این یعنی اینکه دیگه ایران رو دوست ندارم؟ نه!
تحت هر شرایطی شما باید عِرق ملی داشته باشید
اپوزیسیون و مخالفين نظام این بهشون قبولونده شده چون از یه اداره یا بانک یا مدرسه خوشمون نمیاد، به کل باید بشیم بَرانداز یا وقتی این کشور درش مهاجرت هست یعنی باید براندازی بشه.
من کلاً با سازمانها و ارگانهای دولتی، از آموزش و پرورش گرفته تا بیمارستانهای این حکومت مشکل دارم چون پدرتو در میارن و جون به لبت میکنن، دلیلش هم اینه که انگار هیچ نظارتی روشون نیست. تازه وقتی دقت میکنم، میبینم مشکل از آدمهاشه؛ انگار که پیدا کردن یه آدم خوشبرخورد و دلسوز که کار آدم رو راه بندازه، بین اینها خیلی سخته.
شیرچایِ
اصلاً ممکنه همین فردا بگم پنکیک موزم به این زندگی و ممکلت شاید همین فردا تصمیم بگیرم از ایران برم، و
فقدان برخورد انسانی و گشادهرو در میان کارکنان ایران داریم؛ به طوری که یافتن فردی با رویکردی یاریرسان و دلسوز در این فضاها پیدا نمیشود!