eitaa logo
کافه کتاب شهید صدرزاده
731 دنبال‌کننده
3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
45 فایل
🔵 داستان و خاطرات از شهدا. 🟡 فروش کتاب ها اکثراً با موضوع شهدا و با تخفیف ویژه «آقا مصطفی!» 🌷شادی روح همه شهدا خصوصا شهید مصطفی صدرزاده «صلوات» 📗 کانال فروشگاه کتاب: @forooshgah_ketabsadr 📱ارتباط با مدیر و سفارش کتاب: @mostafa_sadrzade313
مشاهده در ایتا
دانلود
کمتر کسی می دانست؛ او «جانباز ۷۰ درصد» بود پنج بار زخمی شد ۲۲ ترکش در بدن داشت ترکش گلویش را دریده بود... راوی: همسر شهید یاد سپهبد شهید •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• کافه کتاب شهید مصطفی صدرزاده: 🌱|@ketabsadr .
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹کلیپ |عیادت رهبر انقلاب از جانباز شهید «محمدتقی! میشنوی آقاجون؟ میشنوی عزیز؟ میشنوی؟ در آستانه‌ی بهشت، دم در بهشت، بین دنیا و بهشت قرار داری شما؛ خوشا به حالت...» •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• کافه کتاب شهید مصطفی صدرزاده: 🌱|@ketabsadr .
. 🔻 از شدت درد، تکه پارچه‌ای در دهانش گذاشته بود. می‌گفت آنقدر محکم دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد که فکر می‌کرد الان است که همه آنها خرد شوند ... ♦️ رفته بود برای شناسایی؛ در مسیر برگشت، ترکشی به پایش خورده بود. ترکش از کمی پایین‌تر از زانوی پای سمت چپ وارد ماهیچه شده بود و با ایجاد یک حفره نسبتاً بزرگ به قطر چند سانتیمتر، از طرف دیگر خارج شده بود؛ به عبارتی قسمتی از ماهیچه را کنده بود. 🩺 در بهداری، چون احتمال داشت با بی‌هوشی اطلاعات جمع‌آوری شده‌اش را فراموش کند و یا اینکه اسراری که نباید همه بدانند در زمان به‌هوش آمدن، به زبان بیاورد و روند اجرای عملیات تحت تأثیر قرار بگیرد، خواست که بدون بی‌هوشی زخمش را پانسمان و بخیه کنند. 🚑 امدادگر برای تمیز کردن زخم، باند را به مواد ضدعفونی آغشته کرده بود. یک سمت باند را داخل حفره زخم کرده بود و سمت دیگر را از محل خروج ترکش خارج کرده بود. ❤️‍🩹 پدرم می‌گفت مثل وقتی که بخواهند کفشی را واکس بزنند، امدادگر دو طرف باند را در زخم حرکت می‌داد و من تحمل می‌کردم چون نباید بی‌هوش می‌شدم. احساس کردم جمجمه‌ام در اثر فشار دندان‌هایم در حال خرد شدن است. 🥀 این ماجرای یکی از مجروحیت‌هایش بود. 💐 هر سال در چنین روزهایی، روز جانباز را به پدرم تبریک می‌گفتیم. •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• کافه کتاب شهید مصطفی صدرزاده: 🌱|@ketabsadr .
. دیروز روز میلاد آقا قمر بنی هاشم و روز جانباز بود.🌷 یک معرفی کتاب از یکی از جانبازان خاص دفاع مقدس تقدیم شما: 👇 بابا رجب، جانبازِ بی‌صورت و خوش سیرت دفاع مقدس ...🍃 .
📗کتاب«بابا رجب» (روایت زندگی طوبی زرندی، همسر شهید رجب محمد زاده جانباز دفاع مقدس ) 🔸قیمت کتاب: ۱۶۰/۰۰۰ 🔹قیمت با تخفیف آقا مصطفی: ۱۲۵/۰۰۰ •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• به کافه کتاب شهید مصطفی صدرزاده بپیوندید: 🌱|@ketabsadr .
کافه کتاب شهید صدرزاده
📗کتاب«بابا رجب» (روایت زندگی طوبی زرندی، همسر شهید رجب محمد زاده جانباز دفاع مقدس ) 🔸قیمت کتاب: ۱۶۰
. ☘ بابا رجب 🔹کتاب «بابا رجب»روایت زندگی و خاطرات همسر شهید رجب محمدزاده است که توسط خانم نسرین رجب‌پور به رشته تحریر درآمده است. 🔹سال‌هاست که با پذیرش قطع‌نامه ، دفاع مقدس تمام شد اما اثرات آن هنوز ه هنوز است بر دل و جان و بدن خیلی از بازماندگان آن، باقی مانده است. از خودگذشتگی رزمندگان ایرانی، آنقدر شگفت‌انگیز است که با هیچ زبانی قابل ستایش نیست. آنانی که در جریان جنگ به فیض شهادت نائل آمدند، فقط یاد نیک و درس‌هایی عظیم از ایشان باقی ماند، اما داستان جانبازان متفاوت است. جهاد اینان با پایان جنگ متوقف نشد و تا لحظه پیوستن به دوستان شهیدشان، آثار جنگ بر لحظه لحظه زندگی‌شان نمایان است. 🔹نویسنده در مقدمه کتاب چنین می‌گوید: خانم طوبی زرندی در خلال مصاحبه از خاطرات تلخ و ناراحت کننده ای درباره برخورد بعضی مردم ناآگاه صحبت کردند که به دلیل ملاحظات اجتماعی با چاپ آنها موافقت نکردند. بسیاری مواقع از اینکه برای بیان خاطرات تلخ و آزاردهنده به این خانواده اصرار میکردم عذاب وجدان می گرفتم؛ به خصوص زمانی که متوجه شدم بعد از شهادت با بارجب، همسر ایشان دچار ناراحتی قلبی شده اند. متأسفانه به خاطر فاصله زمانی زیادی که از مجروحیت این شهید والامقام میگذشت و وضعیت خاص ایشان در دوره طولانی جانبازی نزدیک ۲۹ سال) که کمتر با محیط بیرون از منزل ارتباط داشتند و صحبت هایشان را فقط خانواده متوجه می شدند هر چه جستجو کردم، غیر از افراد خانواده کسی نتوانست برایم از حالات و افکار ایشان بعد از جانبازی سخن بگوید. •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• کافه کتاب شهید مصطفی صدرزاده: 🌱|@ketabsadr .
. 🖼 تصویر دو صفحه پشت سر هم، به اضافه فهرست کتاب بابا رجب. .
کافه کتاب شهید صدرزاده
📗کتاب«بابا رجب» (روایت زندگی طوبی زرندی، همسر شهید رجب محمد زاده جانباز دفاع مقدس ) 🔸قیمت کتاب: ۱۶۰
. 🌮 در بخشی از کتاب بابا رجب میخوانیم: 🌺در حیاط تمام سعی ام را کردم تا الهه و حمید نزدیک پنجره بمانند. هر دو را روی زانوهایم نشاندم تا بهتر توی دید رجب باشند چند لحظه ای گذشت به حدی سرگرم بچه ها شدم که رجب را از یاد بردم موهای الهه بلند شده بود و مدام توی صورتش می ریخت هر چند کلمه ای که حرف میزد صورتش را تکان میداد تا موهایش کنار بروند از این کارش خوشم می آمد بی اختیار توی بغلم گرفتمش و صورتش را بوسیدم سرم را که بالا گرفتم رجب پرده ی تور را کنار زده بود و با گریه نگاهمان میکرد یاد حرف چند ماه پیشش افتادم که میگفت: «دلم میخواد یه شب خواب ببینم لب و دهنم سالمه و دارم بچه ها رو میبوسم. حواسم نبود با بوسیدن الهه چه حسرتی را در دل رجب زنده کردم. تا به خودم آمدم بچه ها رجب را دیده بودند و صدای جیغ و گریه هایشان در حیاط پیچیده بود. •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• کافه کتاب شهید مصطفی صدرزاده: 🌱|@ketabsadr .
🔰 ۲۹ سال خانه نشینی 🔹 روایت‌هایی از همسر جانباز شهید رجب محمدزاده •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• کافه کتاب شهید مصطفی صدرزاده: 🌱|@ketabsadr .