eitaa logo
کافه کتاب شهید صدرزاده
732 دنبال‌کننده
3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
45 فایل
🔵 داستان و خاطرات از شهدا. 🟡 فروش کتاب ها اکثراً با موضوع شهدا و با تخفیف ویژه «آقا مصطفی!» 🌷شادی روح همه شهدا خصوصا شهید مصطفی صدرزاده «صلوات» 📗 کانال فروشگاه کتاب: @forooshgah_ketabsadr 📱ارتباط با مدیر و سفارش کتاب: @mostafa_sadrzade313
مشاهده در ایتا
دانلود
کافه کتاب شهید صدرزاده
📄 وصیت‌نامه شهید مدافع حرم بابک نوری هریس: بسم‌الله الرحمن الرحیم اینجانب بابک نوری هریس فرزند محمد 🔹به تو حسادت می‌کنند، تو مکن. تو را تکذیب می‌کنند، آرام باش. تو را می‌ستایند، فریب مخور. تو را نکوهش می‌کنند، شکوه مکن. مردم از تو بد میگویند، اندوهگین مشو. همه مردم تو را نیک می‌خوانند، مسرور مباش... آنگاه از ما خواهی بود. حدیثی بود که همیشه در قلب من وجود داشت (از امام پنجم) 🔹خدایا همیشه خواستم به چیزهایی که از آن‌ها آگاه هستم عمل کنم ولی در این دنیای فانی به‌قدری غرق گناه و آلودگی بودم که نمی‌دانم لیاقت قرب به خداوند را دارم یا نه؟ 🔹خدایا گناه‌های من را ببخش، اشتباهاتم را در رحمت و مغفرت خودت ببخش و تا وقتی‌که مرا نبخشیدی از این دنیا مبر. 🔹تا وقتی‌که راهم راه حق هست مرا بمیران. خدایا کمکم کن تا درراه تو قدم بردارم و درراه تو جان بدهم. 🔹مادرم جانم به قربان پاهایت که به خاطر دویدن برای به کمال رسیدن فرزندانت آسیب‌دیده می‌شود، در نبود من اشک‌هایت را سرازیر مکن. من باخدای خود عهدی بسته‌ام که تا مرا نیامرزید مرا از این دنیا مبرد. 🔹مادرم برای من دعا کن، ولی اشک‌هایت را روان مکن که به خدای من قسم راضی به اشک‌هایت نیستم. 🔹خواهران خوب‌تر از جانم من نمی‌دانم وقتی حسین (ع) در صحرای کربلا بود چه عذابی می‌کشید، ولی میدانم حس او به زینب (س) چه بوده. 🔹عزیزان من حالا دست‌هایی بلند شده و زینب‌هایی غریب و تنها مانده‌اند و حسینی در میدان نیست. 🔹امیدوارم کسانی باشیم که راه او را ادامه دهیم و از زینب‌های زمانه و حرم او دفاع کنیم. 🔹برادرانم در نبود من مسئولیت شما سنگین‌تر شده، حالا شما عشق و محبت مرا به دیگران باید بدهید؛ زیرا من عاشق خانواده‌ام، اطرافیانم، شهرم، وطنم و... بوده‌ام و شما خود من هستید در جسمی دیگر. 🔹پدرم تو هم روزی در جبهه حق علیه باطل از زینب‌های مملکت دفاع کردی، شما دعا کن که با دوستان شهیدت محشور شوم. 🌱|@ketabsadr .
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنان مظلومانه شهید مدافع حرم بابک نوری هریس رو ببینید. به ما مدافع اسد نگویید، ما مدافع حرم هستید ... 🌱|@ketabsadr
📚کتاب «بیست و هفت روز و یک لبخند» (روایتی از زندگی شهید مدافع حرم، بابک نوری هریس) 🔹قیمت پشت جلد کتاب: ۱۱۰/۰۰۰ 🔸قیمت با تخفیف آقا مصطفی: ۹۵/۰۰۰ •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• به کافه کتاب شهید صدرزاده بپیوندید: 🌱|@ketabsadr .
کافه کتاب شهید صدرزاده
📚کتاب «بیست و هفت روز و یک لبخند» (روایتی از زندگی شهید مدافع حرم، بابک نوری هریس) 🔹قیمت پشت جلد کت
. ☘ بیست و هفت روز و یک لبخند "بیست و هفت روز و یک لبخند"، روایتی است از زندگی شهید مدافع حرم، بابک نوری هریس به قلم سرکار خانم فاطمه رهبر از زبان خانواده و دوستان و هم ‌رزمان شهید. شهید نوری هریس دانشجوی بسیجی که داوطلبانه به صفوف رزمندگان مدافع حرم در سوریه ملحق شد و در عملیات آزادسازی منطقه بوکمال در سن 25 سالگی، دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید. •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• به کافه کتاب شهید صدرزاده بپیوندید: 🌱|@ketabsadr .
. 🥪 قسمتی از کتاب بیست و هفت روز و یک لبخند: 🔸کسی نمی ‌‌توانسته از کار جوانی سر درآورد که سرش همیشه توی کار خودش بوده؛ پسری که سالیان سال، بسیجی بودنش را، آن هم بسیجی فعال بودنش را، حتی دوست و فامیل متوجه نشده بوده؛ پسری که خیلی از دوستانش، ‌بعد از شهادتش، متوجه سوریه رفتنش شده‌ اند. این پسر اهل تظاهر و سوء استفاده نبوده. متواضع بوده و می‌ گفته؛ من برای دل خودم و اعتقادِ خودم به بسیج رفته ‌ام، و حالا هم برای وظیفه ‌ای که روی شانه‌ ام سنگینی می ‌کند، راهیِ سوریه می‌ شوم ... •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• به کافه کتاب شهید صدرزاده بپیوندید: 🌱|@ketabsadr .
🖼 تصویر صفحاتی از کتاب بیست و هفت روز و یک لبخند •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• به کافه کتاب شهید صدرزاده بپیوندید: 🌱|@ketabsadr .
🏆 👇 ✍سپیده ی صبح هوا را روشن کرده بود، داشتم می‌رفتم نان تازه بخرم برای صبحانه که چشمم به رفتگر محله افتاد، مثل همیشه در حال جارو زدن کوچه بود؛ خوب که نگاه کردم دیدم صورتش را با پارچه ای پوشانده، کنجکاو شدم نزدیکتر رفتم و بهش سلام دادم، جواب سلامم را که داد فهمیدم خودش نیست، تا اومد کلمه دوم را بگوید پی صدا را گرفتم تو ذهنم و سریع صدا را شناختم، آقامهدی باکری بود. تعجب کرده بودم،‌ گفتم: آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ دیدم علاقه ای به جواب دادن نداره، ادامه دادم: آقا مهدی شما شهرداری، اینجا چیکار میکنی؟ جوابم رو نداد. اشک تو چشانم جمع شده بود، هر چی اصرار کردم هیچی نگفت. فقط خواهش کرد که هرچه سریعتر بروم تا کسی متوجه نشود. همان روز وقتی پی ماجرا را که گرفتم فهمیدم، زن رفتگر محله، مریض شده بود، بهش مرخصی نمیدادن ، رفته بود پیش آقا مهدی که شهردار بود، آقا مهدی هم بهش گفته بود به مرخصی برود و خودش به جای او آمده بود برای جا رو زدن محله. •┈•••••●✾•🌿🌺🌿•✾●•••••┈• به کافه کتاب شهید صدرزاده بپیوندید: 🌱|@ketabsadr .