✨️در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو
عالم پرست از تو و خالی است جای تو
✨️هر چند کاینات گدای در تواند
یک آفریده نیست که داند سرای تو
✨️تاج و کمر چو موج و حباب است ریخته
در هر کناره ای ز محیط سخای تو
✨️آیینه خانه ای است پر از آفتاب و ماه
دامان خاک تیره ز موج صفای تو
✨️هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغل
هر خار می کند به زبانی ثنای تو
✨️یک قطره اشک سوخته، یک مهره گل است
دریا و کان نظر به محیط سخای تو
✨️خاک سیه به کاسه نمرود می کند
هر پشه ای که بال زند در هوای تو
✨️در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟
هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو
✨️عام است التفات کهن خرقه عقول
تشریف عشق تا به که بخشد عطای تو
✨️غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیست
این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟
✨️عمر ابد که خضر بود سایه پرورش
سروی است پست بر لب آب بقای تو
✨️صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟
ای صد هزار جان مقدس فدای تو
✍️شرح کوتاهی از این غزل:
این غزل سراسر ستایشِ حضور همهجانبهی خداوند در تمام ذرات هستی است. صائب معتقد است که جهان آیینهدارِ صفات الهی است و هر پدیدهای، از غنچه تا خار، به زبانِ خود مشغولِ تسبیح اوست. در نهایت، شاعر با اذعان به ناچیزیِ وجودِ خود در برابر عظمت پروردگار، تنها داراییِ انسان در پیشگاه الهی را «عجز و نیاز» میداند و با فروتنی، تمامِ هستیِ خویش را پیشکشِ آن ذاتِ مقدس میکند.