ـــــ ـ
رها کردن سخت هست؛
ولی نه به اندازهی نگه داشتنِ
چیزی که واقعی نیست !
پس فقط رها کنید ...
Ꮺ
فرصت رو
از دست نده
زندگی کُن ،
زندگی رو با تمامِ قلبِت 🤍✨
➺@khacmeraj
_
به نظرم با کسایی ازدواج کنید که جومونگ و مختارنامه رو هرسال دوباره میبینن اینا هیچوقت ازتون خسته نمیشن 😑😂
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتودو
از وقتي رادمهر رفته فقط به اين فکر کردم که چرا اين افکار و جمالت توي ذهن و دهنم اومد؟ ...
هيچي نمي فهميدم ... هيچ جوابي براش نداشتم .. گيج شده بودم ... الان سه چهار روزه که تو
همين حالم و دارم ديوونه ميشم...
از جام بلند شدم . توي تاريکي نگاهم به مرتضي افتاد که طاق باز روي مبل خوابيده بود . خوش به
حالش ... از هفت دولت آزاده ... رفتم جلوتر و آروم تکونش دادم .
-: مرتضي.... داره اذان ميگه ... نماز نمي خوني؟
يه تکوني خورد که باعث شد کوسن از تو دستش بيفته روي پارکت .
مرتضي-: محمد .. جون مادرت بذار بخوابم ... قضاشو مي خونم ...
خم شدم و کوسن رو برداشتم و آروم کوبيدم تو صورتش.
-: خاک تو سرت .. ماه رمضون تموم شد نماز خوندن هاي تو هم تموم شد ...
مرتضي-: الان پا ميشم ... الان ...
کوسن رو گرفت تو بغلش و دوباره خوابيد . خنديدم بهش .
بيخيال رفتم توي آشپزخونه و وضو گرفتم . نمازم رو توي استوديو خوندم . بعد تموم شدنش از جا بلند شدم و روي صندلي پشت سيستمي که مازيار باهاش کاراي ضبط رو انجام ميداد نشستم .
روشنش کردم و آخرين کار رو پلي کردم .
داشت تحريرام خوب در ميومدااااا ... اين مرتضي احمق خرابش کرد ...
صداي اوج گرفتن خودم و بع بع کردن مرتضي و بعدش صداي حرفاي من و کتکم به مرتضي بعد
از مدت ها خنده اي از ته دل رو به لبم آورد .
دوباره ياد رادمهر افتادم . تسبيح آبي فيروزه اي رو که اغلب دور مچم مي پيچيدم رو درآوردم و
بهش يه بوسه زدم .
-: خدايا ... يه بار .. فقط يه بار ديگه خواسته ام رو مطرح مي کنم ... اگه نشد ديگه کلا بيخيال اين
روش مي شم ... توکل به خودت ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتوسه
رفتم بيرون و گوشي مرتضي و خودمو از روي اپن برداشتم و برگشتم توي استوديو . از توي گوشيه
مرتضي شماره رادمهر برداشتم . با هزار اميد و آرزو قفل گوشيمو باز کردم تا شايد از طرف ناهيد
زنگي ... اس ام اسي چيزي باشه ... ولي دريغ ... پوفي کردم و نشستم روي صندلي . يه چنگي
ميون موهام زدم و اس ام اس رو نوشتم ...
-: سلام خانم رادمهر ... من بابت چندشب پيش متاسفم ... ولي حالا که اتفاقي همچين چيزي رو
گفتم بازم ميخوام ازتون بخوام که کمکم کنيد ... براي آخرين بار ... محمد نصر
ادبياتم تو حلقم . فرستادمش و يکم منتظر موندم . گوشيو سر دادم رفت ته ميز ... حالا کو تا اين
بيدار شه و تکليف من رو روشن کنه .. چراغ گوشيم شروع کرد به چشمک زدن . شيرجه زدم
سمتش . پس اونم بيدار بود.
نوشته بود.
رادمهر-: آبرو و آينده من به جهنم ... فکر آبروي خودتون رو هم نمي کنين؟
ديگه نااميد شدم.
نوشتم-: حق با شماست ... من با حرف بچگونه خودم شمارو ناراحت کردم و فکر آينده شما رو
نکردم. منو ببخشيد . فقط اين قضيه بين خودمون بمونه . البته نميدونم چرا ولي به شما اعتماد
زيادي دارم. موفق باشيد
قصه نوشتم يا اس؟ ... بيخيال بابا ... سندش کردم .
-: نشد ... گند زدي محمد ... فکر کردي به هر کي اشاره کني مياد طرفت؟ ... نه ميبيني که به اين
يکي التماس هم کردي ولي قبول نکرد! ... نشد...
گوشيو پرت کردم روي صندلي رو بروييم . بلند شدم تا از در برم بيرون . آخرين لحظه جلوي آيينه
توقف کردم . هنوز کاملا خودم رو ديد نزده بودم که دوباره ديدم چراغ گوشيم داره چشمک ميزنه .
حتما نوشته شما هم موفق باشيد .
دستم رو گذاشتم روي دستگيره تا در رو باز کنم ولي منصرف شدم . ياد دستاي ناهيد افتادم که يه
روزايي همين دستگيره رو لمس مي کرد . خم شدم و جاي دستشو بوسيدم و بي اختيار برگشتم
سمت گوشيم . اس ام اسش رو باز کردم
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتوچهار
رادمهر-: قبوله ... من به شما کمک مي کنم ولي نه به خاطر خودم ... براي اينکه شما به عشقتون
برسين ... ولي خانواده ام نبايد چيزي بدونن .. هيچي...
انگار همه دنيا رو بهم دادن. دوباره اسش رو خوندم . روي جمله " به عشقتون برسين " توقف
کردم ... عشقم ؟؟ ... من تعريفي ازين واژه ندارم ... ناهيد رو خيلي خيلي دوست دارم وبدون اون
خيلي تنهام .... جاش کنارم خيلي خاليه ... چون سالها دوسش داشتم ... ولي نمي تونم اسمش رو
بذارم عشق ... عشق يه چيزي خيلي فراتره ... خيلي مقدسه ... عشق مال کتاباس ... تو قصه هاس
... اصلا وجود خارجي نداره و منم تا حالا همچين چيزي نديدم ...حالا بيخيال ... خداي من اين
دختر چقدر پر احساس و فداکار بود ... از اعتمادم راضي بودم و مطمعنم که کمکم مي کنه تا
ناهيدو برگردونم...
نوشتم
-: شما لطفي به من مي کنيد که در ازاش فقط ميتونم هر روز و هر شب براتون دعا کنم که اين
دنيا و اون دنيا تو بهشت خدا باشين...
نوشت
رادمهر -: ممنون ... فقط يه مشکلي هست...
نوشتم -: چه مشکلي؟
نوشت-: دانشگاهم ...
نوشتم-: ميخواين برين ترم سه؟
نوشت-: بله
نوشتم-: اون با من ... حداقل کاريه که ميتونم براتون انجام بدم...
ديگه چيزي نگفت . شخصيتش برام عجيب بود .
-: خدايا ميگن هيج کاري تو دنيا بي حکمت نيست ... اينم نمونه اش... يعني ناهيد برمي گرده؟ ...
از سر آسودگي نفس عميقي کشيدم . از استوديو زدم بيرون و حريصانه به خونه ام خيره شدم .
يه روزي با خانوم خونه ام اينجا رو پر از عشق مي کنيم ... هر ثانيه هر روز و هر شب...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتوپنج
رفتم تو اتاقم و يه حوله انداختم رو شونه ام و زدم بيرون . نگاهم افتاد به مرتضي ... بيدار شده بود
. بهش يه لبخند زدم و کنارش نشستم .
با کلي ذوق براش تعريف کردم که رادمهر قبول کرد .
دوباره دهن اين باز موند . يکي ميخواد فک اينو جمع کنه حالا . کم کم رنگ سفيدش به صورتي
متمايل شد...بعدش سرخ.... هي داشت کبود و کبود تر مي شد ... اي بابا نميره يه وقت؟... يهو
منفجر شد ... از رو مبل بلند شد .. با صدايي که تا حالا بلندتر از اون رو نشنيده بودم سرم داد زد
مرتضي-: تو غلط کردي به گوشيه من دست زدي و شمارشو برداشتي؟
اوهوع اين چرا اينقدر عصبانيه حالا؟ .... نکنه واقعا خوشش مياد؟ ... حوله اي رو که روي دوشم بود
رو کشيدم و گرفتم دستم و فرار رو برقرار جايز دونستم . بي توجه به حرفاي مرتضي رفتم سمت
حمام . از پشت دستشو کوبيد روي شونه ام و محکم برم گردوند ... بلندتر فرياد زد
مرتضي-: مگه با تو نيستم؟ .... عين گاو سرتو انداختي پايين داري ميري... براي چي داري با
زندگي دختر مردم بازي مي کني؟ ... اونم دختر به اون سادگي رو ....
فقط نگاهش کردم ... حق داشت ... چي مي گفتم ؟ ... چي داشتم که بگم؟...
دستشو پس زدم و رفتم تو حموم . حالم از خودم بهم مي خورد. چقد من پست بودم . ولي حالا که
اون قبول کرده بود منم پس نمي کشم ... جبران مي کنم فداکاريشو ... لباسامو کندم و رفتم زير
دوش ...
نيم ساعتي توي حموم بودم . خودم رو خشک کردم و لباسامو رو پوشيدم و اومدم بيرون . مرتضي
نبود . دونه اتاقها و آشپزخونه و دستشويي رو نگاه کردم . پس رفته بود . با حوله گير موهام بودم
که زنگ به صدا در اومد . رفتم و از چشمي بيرون رو نگاه کردم ... علي بود ... در رو باز کردم .
عين ميرغضب داشت نگاهم مي کرد . فهميدم مرتضي جريانو بهش گفته . کشيدمش تو .
تو تموم دنيا همين يه دوست خيلي صميمي رو داشتم .... مرتضي هم بود البته ... فقط اينا از همه
زندگيم خبر داشتن ... دوستاي ديگه هم داشتم ... مازيار و شايان هم بودن ولي خب نه من
باهاشون دردو دل مي کردم و نه اونا چيزي به روم مي آوردن ...
از ديشب تا حالا عين يه بچه شده بودم . انگار نه انگار که 22 سالمه . حرف زدنم ... رفتارام ...
همه چيم بچگونه شده بود
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
「خـــاكِمِــعـــراج」
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 #رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان #عاشقانه_مذهبی #قسمت_شصتودو
_۴ قسمت از
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
تقدیم نگاه پُر محبت شما ...((:🌱❤️