#عباس سقا
خواستم آب آورم سوی شما اما نشد
هر چه کردم تا کنم عهدم وفا اما نشد
تشنگی کودکان بد جور حالم را گرفت
تا به میدان آمدم کردند دعا اما نشد
سینه اش را می کشید بر مشک خالی کودکی
شاید از سوز عطش گردد رها اما نشد
جسم من پاشیده در صحرا ولی بدتر از آن
قول دادم پیش چشم بچه ها اما نشد
معذرت در پیش چشم تو دراز است پای من
سعی کردم هر چه برخیزم زجا اما نشد
بر سر نعشم نشستی کاش می دیدم تو را
کاش یکبار دگر ای دلربا اما نشد
خواهشا من را مبر به دخترت از من بگو:
هر چه کردم حاجتت سازم روا اما نشد
خواستم عباس سقایت شوم در کربلا
هر چه کردم تا کنم عهدم وفا اما نشد
✍مهدی حسین آبادی
#محرم
#عباس
#شب_نهم