KHALSEH.
رفتنت باورم نشده هنوز..اینکه وقتی شب ،خسته و غمزده به خونه برمیگردم ،هیچ کس قرار نیست به استقبالم بیاد..اینکه وقتی تمام جهان رو روی شونههام جابه جا میکنم هیچکس نیست که بگه: بزار کمکت کنم..اینکه هنوز وقتی ♪مال من باش♪ رو پلی میکنم،هیچ صدایی باهام نمیخونه..هیچ کدوم از اینا رو هنوز قبول نکردم..شاید به خاطر اینه که تو اعماق قلبم..دقیقا همونجا که خودت زخمیش کردی..هنوز حضورت حس میشه..هنوز صدای قدم هات میاد که مسیر منتهی به منو طی میکنه..ولی هیچوقت نمیرسه..تو هیچوقت به من نمیرسی و کوبش پاهات توی قلبم منو دیوونه میکنه..اجازه نمیده باور کنم که هیچ تویی وجود نداره..نمی ذاره بپذیرم که هیچ مایی وجود نداره..پس..من فقط با خیال تو زندگی میکنم..توی خلسههای نیمه شب..جایی که هم تو هستی..هم ما!
–آوار.
KHALSEH.
عزا.
بله..دفترو باز میکنم و خودکارو بین انگشتام فشار میدم..اینبار نه برای اینکه از ذوق چیزی که رو صفحه پدید آوردم لبخند بزنم.اینبار میخوام اعتراف کنم.حقیقت اینه که زندگی و سرنوشت،رویدادها و اتفاقات خیلی قوی تر از چیزی هستن که تو مخیله من بگنجن!هر چقدرهم که به تخ.مت بگیریشون، قویتر میشن و سرسختتر از قبل برمیگردن در حالی که انسان هربار سرخوردهتر و فرسودهتر به مقابله باهاشون میایسته.بله من اعتراف میکنم که هرشب وقتی سرم رو روی این بالش لعنتی میذارم..از ضعف و بیچارگی توی خودم جمع میشم و از اونجایی که هیچکس دیگهای این کارو برام نمیکنه، خودمو به اغوش میکشم و دوام میارم!متاسفانه کاملا درسته!من هیچوقت از راه رفتن بین چمنها لذت نبردم!من هیچوقت با عشق ستارههارو نشمردم!با ماهی همراه نشدم و کوه رو بالا نرفتم!من موهامو رنگ نکردم و ناخونامو نکاشتم!من بوی قهوه رو توی سینم حبس نکردم!من عشق نورزیدم و.. عشق ندیدم!من مادرمو بغل نکردمو موهای خواهرمو نبافتم!من دوام آوردم!من زندگی نکردم!من دوام آوردم..من چشمامو بستمو پتوی بیخیالی رو روی سرم کشیدم اما..زیر اون پتو..دور از چشم همه..توی اوج تاریکی..هنوز صدای هق هق یه دختر بچه میاد..که تو غم از دست دادن پدرش به سوگ نشسته..و پارک رفتن با پدرش رو فقط تصور کرده..و بیشتر از هر وقتی ارزو میکنه که کاش به جای مرد سیگاری..اون از خونه رفته بود..
–آوار.
رومئوی عزیز من..
تا گرد این جهان برپاست..
این تویی که در من می تپی
و هر روز رشد میکنی و تمام من میشوی!
بدان و اگاه باش
که تو هیچگاه تنها نیستی!
که من
تو را در قلب و جانم می پرورانم.
و لذا به هنگام غم تو
من اشک میریزم!
زمانی که دلتنگی اواز میخوانم.
و هنگام خشمت فریاد میزنم.
در زمان اضطراب تو نیز،من هستم که لبهایم را زخمی میکنم.
اما رومئوی من!
در هنگام شادی تو
من نمی خندم!
که من هیچگاه شاد نیستم..
تو هم از غم من غمگین نمیشوی..
من تو را به اغوش کشیدم تا خار گل در پای تو فرو نرود.
و تو مرا میان شمشیر ها رها کردی!
من مملو از توام
و تو از من خالی..
و حالا رومئو.
من به جای هردوی ما،خسته و زخمی هستم.
سر به این دیوار میگذارم،
و ارزو میکنم که..
تو هم مرا دوست بداری..رومئوی من!
–آوار.