رومئوی عزیز من..
تا گرد این جهان برپاست..
این تویی که در من می تپی
و هر روز رشد میکنی و تمام من میشوی!
بدان و اگاه باش
که تو هیچگاه تنها نیستی!
که من
تو را در قلب و جانم می پرورانم.
و لذا به هنگام غم تو
من اشک میریزم!
زمانی که دلتنگی اواز میخوانم.
و هنگام خشمت فریاد میزنم.
در زمان اضطراب تو نیز،من هستم که لبهایم را زخمی میکنم.
اما رومئوی من!
در هنگام شادی تو
من نمی خندم!
که من هیچگاه شاد نیستم..
تو هم از غم من غمگین نمیشوی..
من تو را به اغوش کشیدم تا خار گل در پای تو فرو نرود.
و تو مرا میان شمشیر ها رها کردی!
من مملو از توام
و تو از من خالی..
و حالا رومئو.
من به جای هردوی ما،خسته و زخمی هستم.
سر به این دیوار میگذارم،
و ارزو میکنم که..
تو هم مرا دوست بداری..رومئوی من!
–آوار.
KHALSEH.
زنان ذاتا شادند، آنها را دو چیز غمگین میکند؛ مردی که دوستش دارند و وطن…
ماندهام میان طالبان جنگ و خواستاران صلح..و تنها طلبم وطن است..ابادی..ازادی!
هیچ ادراکی ندارم که چه بر من گذشته..چه بر هموطن گذشته و چه بر ما گذشت..هر چه بود همان بود که این سایه غم را بر سر ما گشود..این پارچه که تار و پودش با درماندگی بافته شده..و بعد از این که خودکار، رقص این کلمات را به صحنه کشید فقط به این فکر میکنم..که سایه را که بافت؟!..
وطن..در محاصره سایه باف های رذل..حیوان صفتان بی وطن..وطن..در میانهی درد و رنج..