میخواهم او را بشناسم
وقتی ۳۶ ساله بود به درجه اجتهاد رسید. و از پنج نفر علمای بزرگ نجف که استادش بودن اجازه اجتهاد گرفت.
بعد از چند سال دوباره به تبریز برگشت،
بازهم روزگار روی تلخ خودش رو نشون داد و همسر جوانش بخاطر بیماری از دنیا رفت.
و در حرم امام رضا دفن شد.
حالا با سه دختر یتیم در مشهد تنها بود.
میخواهم او را بشناسم
در حرم امام رضا(ع) امام جماعت نماز صبح مسجد گوهرشاد بود و مردم پشت سرش نماز میخوندن. و این تا آخر عم
بعدا دوستانش به او پیشنهاد کردند به خواستگاری دختر آقاسیدهاشم میردامادی بره.
آقاسیدجواد همسری میخواست که زندگی طلبگی رو درک کنه و بتونه از سه دخترش مواظبت کنه.
میخواهم او را بشناسم
بعدا دوستانش به او پیشنهاد کردند به خواستگاری دختر آقاسیدهاشم میردامادی بره. آقاسیدجواد همسری میخواس
دختر آقاسید میرهاشم علاقمند به ادبیات و شعر بود.
وقتی بحث خواستگاری پیش اومد، تفالی به حافظ زد و این بیت اومد:
بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصۀ زهد دراز من
روز خواستگاری هم دید که آقاسیدجواد قد بلندبالایی داره.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توضیحات رهبرشهید درباره مادرش
مادرم یک خانم بسیار فهمیده، با سواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، حافظ شناس- البته حافظ شناس که میگویم، نه به معنای علمی و اینها، به معنای مانوس بودن با دیوان حافظ – با قرآن کاملا آشنا بود و صدای خوشی هم داشت و برای ما قرآن میخواند.
ما وقتی بچه بودیم، همه مینشستیم و مادرم قرآن میخواند؛ خیلی هم قرآن را شیرین و قشنگ میخواند ماها دورش جمع میشدیم و برای ما به مناسبت، آیههایی را که در مورد زندگی پیامبران هست، میگفت. من خودم اولین بار زندگی حضرت موسی، زندگی حضرت ابراهیم و بعضی پیامبران دیگر را از مادرم- به این مناسبت شنیدم. قرآن که میخواند، به اینجا که میرسید، بنا میکرد به شرح دادن.
میخواهم او را بشناسم
ما وقتی بچه بودیم، همه مینشستیم و مادرم قرآن میخواند؛ خیلی هم قرآن را شیرین و قشنگ میخواند ماها د
مادرم اهل دعا و نماز بود. او محوری بود که همه را به دعا خواندن و به عبادت وادار میکرد . یادم هست که ما خیلی کوچک بودیم و اعمال روز عرفه را با مادرم انجام میدادیم. چون اعمال عرفه باید زیر آسمان باشد، ایشان سجّاده اش را در قسمتی از حیاط که سایه بود می انداخت و نمازها و اذکار عرفه را که ساعتها طول میکشد انجام میداد و ما هم دوروبَر او مشغول دعا و نماز و عبادت میشدیم؛ ما یعنی من و همشیره ی کوچکمان...
844.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰یک درس توحیدی از امام شهید سید علی خامنهای:
اگر دیدی با ابزارهای گوناگون از همه طرف تو را احاطه میکنند، فَقُل حَسبِیَ الله..
میخواهم او را بشناسم
مادرم اهل دعا و نماز بود. او محوری بود که همه را به دعا خواندن و به عبادت وادار میکرد . یادم هست که
امام شهید خیلی به پدرش احترام میگذاشت و همیشه برای رفتن به حرم امام رضا همراهیش میکرد، در راه حرم، وقتی پدر مشغول ذکر بود و مردم به او سلام میکردند، آقا به جای پدر جواب سلام مردم را میداد.
پدر به نمازهای مستحبی خیلی مقید بود و آقا آنقدر همراه ایشان زیارت جامعه کبیره خوانده بود که حفظ شده بود.
میخواهم او را بشناسم
امام شهید خیلی به پدرش احترام میگذاشت و همیشه برای رفتن به حرم امام رضا همراهیش میکرد، در راه حرم،
آقا نسبت به بقیه بچهها فرصت بیشتری داشت تا به پدر خدمت کنه. مثلاً هر روز میرفت خونه پدر، باهاش مینشست، براش کتاب میخوند و باهاش بحث و گفتوگو میکرد.
فضای خونه طلبگی بود و غیر از محبت پدر و پسری، ارتباط هم بحثی و طلبگی هم باهم داشتند.
میخواهم او را بشناسم
آقا نسبت به بقیه بچهها فرصت بیشتری داشت تا به پدر خدمت کنه. مثلاً هر روز میرفت خونه پدر، باهاش می
مهمترین موضوع، ماجرای نابینایی پدر بود؛ آقا به خاطر پدر درس در قم رو رها کرد و برگشت مشهد. این باعث شد علاقه پدر به سیدعلی بیشتر از همیشه شود.
اوایل دهه ۴۰، چشم پدر به بیماری آبمروارید و آبسیاه مبتلا شد که خطرناک بود و کسی باید کنارش میموند و مراقبت میکرد.
برادر بزرگترش سیدمحمد تازه ازدواج کرده بود و رفته بود زندگی خودش. خواهرکوچکترش هم اون موقع نوجوان بود. برادرهای کوچکترش مثل سیدهادی هم سنشون کم بود.
آقا در قم پیش مرحوم آقای مرتضی حائری درس میخواند و این درس خیلی خاص بود و ظاهراً مدتی آقا تنها شاگرد این استاد بود؛
یعنی درس یکنفره داشتند. آقای حائری هم به آقا علاقه داشت و جزوههای خودش را میداد به آقا تا استفاده کند.
وقتی آقا تصمیم گرفت بخاطر پدر برگردد مشهد، بعضی از استادهایش از جمله آقای حائری راضی نبودند.
بعضی از فضلای قم هم میگفتند که سیدعلی خامنه ای یا رئیسکل میشود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، مرجعیت بود.
این ها نشان میدهد که آقا در قم چقدر پیشرفت علمی داشته است.