عزیزِروح روانم ! پاره ی جانم ! دخترکم !
هیچگاه از یاد مبر که کجا پابهجهان نهادی . در کنار چه کسانی بالیدی و با چه لهجه ای سخن گفتی . ازیاد مبر اصالتت را ، خاکت را و کشورت را .
دخترکم ! انسان را وطن معنا میکند . تو تنها آنگاه که میگویی به کجا تعلق داری ، معلق نمیمانی .
شهرت را دوست بدار ! خیابانهایش را زیر پاهایت بگذار . دستت را به دیوار هایش بکش و به در خانههایش دقت کن . به سرو هایِ بلند و کاج های تنها نگاه کن . به خطوط سپید عابر پیاده ، به شکل سنگفرش پیادهرو . به برج هایِ بلند و آسمان بلندتر .
بدان که هرجامعه و شهری که تو جزوی از آن نباشی ، از دنیایِ تو ، بیرون است . و به گفتار ابتهاج آنجا "آسمانی به سرت نیست و از بهاران خبرت نیست ."
دوستت دارم .
| از من ، از مادرت ؛ به تویی که روزی زاده خواهی شد . بیستوهشتم مردادماهِ هزاروچهارصد و چهار |
به نظرِ تو صدای شجریان زیبا نیست ؟ بویِ باران چطور؟ صدای روحفزای مامان اول صبح ، که خواب را از چشم میدزدد ؛ چه ؟! دیدن نمره ی بالاتر از انتظار در امتحان سخت ، زیبا نیست ؟ آیا تو طرحِ بخاری که از چای بلند میشود ، را دوست نداری ؟ آیا زندگی همین دلخوشی هایِ ساده نیست ؟ آیا دلخوشی همیشه ، زیباست ؟!
هدایت شده از کمانابرو
برای بار چهارم خوندن "هزار خورشید تابان" رو شروع کردم ؛ مطمئنم این بار هم دوباره با فصل سه اشک میریزم و ظلمِ به زن رو ، -سیاهبختیِ لیلا و زخمهایی که به مریم زده شد- با خشم محکوم میکنم .
این کتاب همیشه جزوِ موردعلاقه هام میمونه .
از روزهایِ پرمشغله ، دستهای پرتکاپو و عربیکا
|یکم شهریورماهِ هزاروچهارصد و چهار|