بال های پرستوها آسمان را میکاود ؛ پیرمردی در کنارِ خیابان نشسته است . آفتاب بر لبِ هر بام بوسه ی وداع میزند ؛ غروب است و پنجره ها از زیر نگاه ها و لمس ها میلرزند . دخترکی دست پدرش را رها میکند و به دنبال شاپرک سفیدی میدود . مردی بر سرِ مخاطب پشتِ تلفنش ، فریاد میزند . خانهها میدرخشند ؛ خانه ها همیشه میدرخشیدند .
| برایِ درخشش و شاپرک های سفید ، بیست و ششم شهریورماهِ هزاروچهارصد و چهار |
https://eitaa.com/joinchat/3993437498C661cd17c80
قویِ قدیم خونه ای پر از تلاش؟!
من هنوزهم برای کتابی که دوسال پیش به یکی قرض دادم و هیچ وقت برنگردوند ، غصه میخورم . نوزدههشتادوچهار رو برگردونید . من میخوام با اون کتاب به اون زمان برگردم . راحت و بیتکلف
ششم مهرماه بود ؛ دلهره ی شب ، دلهره ی رفتنت ، برای من که تورا از مدت ها پیش میشناختم و شیفته ی تو بودم ، سخت ترین بغضی بود که تا آن لحظه گلویم را فشرده بود . تو برایِ من تنها سید نبودی ، تو ، مراد بودی و من مرید . مثل پدرم بودی برایم .
حالا یک سال میگذرد .
تو همیشه برایِ من ، آغوش بودی ، آغوشی که با رفتن ، از بین نرفت بلکه به آسمان پر کشید و وسیع تر شد . حالا هرگاه که دلتنگت میشوم ، زمین و آسمان مرا در آغوش میگیرند .
|برایِ عزیزِروح ، برای سید حسن ؛ ششم مهرماهِ هزاروپهارصد و چهار|