خیلی جدی نشستم اهداف تابستونه ام رو نوشتم و تا اینجای کار فهمیدم من کلا آدم هدف و برنامه ریزی و این داستانا نیستم، این نیز هم داغون بگذرد تا ببینیم بعدش چی میشه.
شآید اینجا.
دیشب بعد از تقریبا یک قرن (کاملا جدی) تصمیم گرفتیم با طلا خانوم بریم بیرون، بماند چقدر قبلش رستوران و کافه های مختلف رو چک کردیم و تا زمانی که بشینیم تو اسنپ همچنان تصمیم نهایی رو نگرفته بودیم. خلاصه رفتیم و یه سیب دیپ مشتی با پیتزایی که زیاد مورد توجه قرار نگرفت زدیم بر بدن و مدام در حال جاج کردن دکوراسیون رستوران بودیم. بیرون که اومدیم توی پیاده رو برخوردیم به یک رمپ با مهندسی فوق حرفه ای برای عزیزانی که توانایی تک چرخ زدن با ویلچر از روی جوب رو دارن وگرنه به لقاء الله می پیوستن و مقصد نهایی ته جوب بود (خنده های بلند و سست کننده وسط پیاده رو). من قرار بود برم هیئت تا به جلسه برسم و خواهر هم تصمیم گرفت به مردم مبعوث شده در تجمع بپیونده. ته جلسه قرار بود ختم بشه به تولد و حتی یکی از صاحبین تولد تا لحظه آخر نبود (سه تا تولد در یک قاب) خلاصه دوستان جمع شدن و از اونجایی که هنوز تو محرم الحرام هستیم دست و بالمون برای هپی برث دی خوندن بسته بود بنابراین بزرگواران خلاق تصمیم گرفتن سرودی بسراین با مضمون: ای که در ماه محرم به دنیا آمدی کارت خطاست... مرگ بر شمر و یزید، مرگ بر کاخ سفید، اون وسط هم یکی از اعزه اصرار داشت بگه کاخ یزید که کاملا از خستگی نشأت میگرفت. در نهایت یکی از مامانای هیئت هم کیک رو به قطعات مساوی و منصفانه تقسیم کرد اما همه با قاشق حمله ور شدن به کیک و اثری از اون برش ها نموند. اون وسطا هم مسئول هیئت فکر میکرد توت فرنگی رو کیک گوجه گیلاسیه و همه اونجا شهید شدیم. خلاصه شب غیر منتظره و خاطره انگیزی بود، از اون شبا که هر آدمی واسه ی ایجاد تنوع و عوض شدن حال و هواش نیاز داره.
#کمیخاطره / شب هشتم تیر