eitaa logo
شآید اینجا.
145 دنبال‌کننده
221 عکس
97 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Today.
شما بیا، قدمت رو جفت چشمای من.
پیام حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت سالروز افتتاح اولین دوره مجلس شورای اسلامی و آغاز سومین سال فعالیت مجلس دوازدهم.pdf
حجم: 135K
📖 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت سالروز افتتاح اولین دوره مجلس شورای اسلامی و آغاز سومین سال فعالیت مجلس دوازدهم | ۷ خرداد ۱۴۰۵ 🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62984 📲 @rahbar_enghelab_ir
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍 « نقاشی رایگان به عشق ایران 🇮🇷 » 🎬 کاری از تیم رسانه هیات دختران یُمنا هیأت‌دختران‌یُمنا‌شهرستان‌بهشهر 📲@yomna313_98 •••
شآید اینجا.
تا منو دید گفت: بیا برات نقاشی بکشم و بهت اسمارتیز بدم. با لبخند همراهیش کردم، پای بساطشون که رسیدم دیدم تازه دارن وسایلشون رو پهن میکنن. آبجیش گفت: تازه داریم میچینیم. گفتم: پس من میرم یه چایی میخورم و بعد میام. چایی رو که خوردم، برگشتم پیششون. نقاشی هاشون خیلی متنوع تر و خوشگل تر شده بود، قشنگ معلوم بود هر شب میان و دستشون روون شده. اونی که مشخص بود کوچک تره گفت: اول باید بیاید پیش من بعد برید نقاشی بگیرید. منم که قبلا نقاشی گرفته بودم ازشون، نشستم کنارش تا برام پرچم بکشه. جوری قلمو رو با دقت حرکت میداد که انگار کل این ۳ ماه قلم به دسته. موقعی که داشت قرمز رو می‌کشید گفتم: مطمئنی قرمزه؟ شبیه نارنجیه ها! خندید و گفت: نه بابا قرمزه نور نیست معلوم نمیشه. راستم میگفت، وقتی که رفتم تو نور رنگش از این رو به اون رو شد! اون وسطا خواهرش با یک ظرف پر از استماریز اومد سمتم. دور اول رو که ریخت، دوباره یکم دیگه ریخت و گفت: شما برامون این همه نقاشی کشیدین، پس بهتون بیشتر میدم. لبخند بزرگی رو لبم نشست. فکرشم نمیکردم یه روزی یه خاطره ی خوب از خودم واسه بچه هایی که حتی نمیشناسم بسازم و از اون به بعد هر وقت که منو می بینن یاده نقاشی و کاریکاتور بی افتن و من قطعا قراره تا آخر عمر به این افتخار کنم :) بهش گفتم: خاله نیاز نیست حالا، ولی وقتی که خوردمشون متوجه شدم خوشمزه ترین اسمارتیزیه که تو عمرم خوردم و هیچوقت قرار نیست دوباره مثل این رو بخورم، حتی چند تا دونه‌اش روی زمین افتاد و خیلی بابتش ناراحت شدم. نقاشیش که تموم شد آبجی بزرگترش پرسید: چرا اومدین؟ میخواین نقاشی بکشید؟ گفتم نه... همینطوری اومدم. دو تایی گفتن: چرا دیگه نمیکشید؟ خجالت کشیدم. نمیتونستم بگم که سست شدم، تنبلیم میومد، دیگه انگیزه قبل رو نداشتم و تو بلاتکلیفی سر میکردم و با خودم تو جنگ بودم. نمی تونستم با خودم کنار بیام. اصلا اومدنم فایده ای داشت؟ وقتی وضعیت این شکلیه چه فرقی داره من بکشم یا نکشم؟ پس با یک دروغ بزرگ که "درسام زیاده خاله" از راست گفتن فرار کردم. راستش خیلی بهشون افتخار میکنم. اگر از شبای اول که میومدن و با کلی التماس کاریکاتور میخواستن و من گاهی رد میکردم، میدونستم که قراره یه روزی همچین کاری رو شروع کنن، بیشتر وقت میذاشتم و تند تر میکشیدم تا دل شکسته نرن. اگر میدونستم شروع همچین حرکتی باعث میشه کوچیک ترا هم دست به قلم بشن، شاید زود تر شروع میکردم. البته که منه بی خاصیت هیچ نقشی نداشتم، همش کار امام زمانه و بس./