eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
254 دنبال‌کننده
173 عکس
59 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌧 دیدن این ۵۰ ثانیه ، قراره امروزت رو بسازه پس ببین خدا، چه پیامی برات داره https://eitaa.com/khate_Revayat
دیشب حالم خیلی بد بود. تمام علائم سرماخوردگی یک دفعه روی سرم خراب شد. دارو خوردم و خوابیدم. اذان صبح را گفتند و بیدار شدم و دیدم باران آمده. تمام کوچه خیس بود. حسرت خوردم که کاش وقتی باران می‌بارید بیدار بودم. اما من با درد سرماخوردگی تندیده شده بودم. توی جا افتاده بودم. من بیمار بودم. با خودم گفتم خوش به حال باران دیده‌ها‌‌‌‌‌....! خیلی‌ها باران را خواهند دید. آنوقت که بیاید و قدم‌هایش بوسه‌باران شود. آن روز اگر بیماری گناه، به جانمان بنشید و ما را زمین‌گیر کند چه کنیم؟ اگر بخاطر گناهان، او را نبینیم چه کنیم؟ کاش امشب خدا برایمان سلامت و عافیتی بخواهد که از دیدن روی ماهِ بارانِ منتظَر جا نمانیم.... دعای عهد بخوانیم و عهد ببندیم که جزء باران ندیده‌ها و حسرت کشیده‌ها و جا مانده‌ها نباشیم... که چشم باز کنیم و ببینیم آمده و خواب بودیم! بارانم آرزوست دیدن روی ماه و قد رعنای آقایم آرزوست بیداری و سلامتم آرزوست یاالله.... https://eitaa.com/khate_Revayat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یاجوادُ یاجوادُ یاجواد....
🌸✨️🕊 تا ذکر لبم جواد باشد رزقِ حرمم زیاد باشد... در راه کربلاییم و این راه با دعای امام جوادالائمه علیه السلام باز شد الحمدلله یه صلوات بفرستیم برای امام جواد⚘️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینجا کربلاست.... صدای ما رو از نزدیک حرم می‌شنوید...
چند ماه پیش، از موسسه غدیرشناسی که من روزگاری آنجا درس می‌خواندم تماس گرفتند. گفتند ۱۳رجب در نجف اعتکاف هست می‌آیی؟ گفتم نه... نمی‌دانم من خبر نداشتم که قرار است ۱۳رجب نجف باشم این اولین چیزی بود که در کربلا یادم افتاد... https://eitaa.com/khate_Revayat
قصد رفتن کردیم. اما نه با کاروان. ایام امتحانات من بود و باید طوری میرفتیم که به موقع برسم و زحمت یک ترم درس خواندن هدر نرود. پس تصمیم ما شخصی رفتن بود. اما توده‌ی سرمایی که از غرب می‌آمد اتوبوس ‌ها را متوقف کرده بود. ما ماندیم و پایانه و سایت که اتوبوس نداشت اما غصه نداشتیم، چون میلاد امام جواد بود....
چهارشنبه شد. دو روز بود دنبال بلیت می‌گشتیم. از صبح امام جواد را صدا میزدم‌ که فرجی شود. ساعت ۱ و نیم امتحانم تمام شد. زنگ زدم به همسرم‌ از آن‌طرف خط با خوشحالی گفت بلیت گرفتم امشب حرکته پرسیدم چطوری؟ گفت مامور باجه تا بچه‌ها را دید گفت دلم نمی‌آید دست خالی بروید. این اولین گام از سفر بود سفر ۶نفره‌ی ما، یعنی من و همسرم و بچه‌ها، و خواهرم و همسرش آغاز شد.
ادامه دارد...