﷽
✨️💕🚩
از آن پنجشنبههایی بود که لقمههای کوچک نورانی را انتظار میکشیدم. هیچ فکرش را نمیکردم وسط میدان آزادی تهران، جایی میان بوق و دود و ماشین محل اتصال قلبم به کربلا باشد. رسیدیم به مُحرم شهر
انصافا از این دست کارهای فرهنگی هرقدر باشد کم است. دورتا دور موکب بود و عطر چای و صدای خنده و بازی بچهها. پایین پای برج آزادی گروه های سرود و مجری شبکه پویا بود. روبروی برج آزادی کشتی بزرگی لنگر انداخته بود. نشستیم روی چمنهای میدان و نماز خواندیم. بعد هم نفری یک لیوان چای شیرین شده با نبات خوردیم. حواس بقیه نبود. بچهها توی چمن قِل میخوردند و همسرجان هم نماز میخواند. من اما ویلان خاطرات بودم. پرتاب شدم تا خود مَشایه. آنقدر یواشکی گریه کردم که چایِ شیرینم با اشکهای شورَم قاتی شد و مزهی سِرُم گرفت!
با صدای محمدعلی به خودم آمدم:
《مامان من پابرهنه میخوام برم تا کشتی امام حسین》
و اشک های من دوباره راه گرفت.
توی دلم گفتم، بچه تو چقدر میفهمی. من هم قَدِ تو بودم کارم خاکبازی و دعوا و جنجال بود.
توی دلم قربان خودش و دلش رفتم. راه افتادیم و رسیدیم به کشتی اباعبدالله
نگویم از عطر حَرمی که از روی پرچمهای سرخش میآمد و مشام آدم را پُر میکرد. آنقدر سرمست میشدی که انگار توی بینالحرمینی و سر میچرخانی به راست و چپ و هی قربانشان میروی.
بچهها توی کشتی راه میرفتند. من اما چمباتمه زدم یک گوشه و با خودم گفتم
ببین! خاصیت امام حسین همین است. خوب و بد را دور خودش جمع میکند و نمیپرسد شما؟!
ببین نشستهای در کشتی نجات حسین.
از دنیا چه میخواهی؟
بعد هم گفتم کاش روز قیامت هم پیدایت کنم.
و اشک ریختم و هق زدم و توی خیالم از آن پله های سرازیر به سوی ضریحش پایین رفتم. زیارتنامه خواندم. آستانهاش را بوسیدم. دورش چرخیدم و جای السلام گفتم
فدای خودت و پسرت
فدای خودت و خانوادهات
فدای مهربانیات فدای کشتیِ نجاتت
فدای خون پاکت فدایِ ایثارت
فدای دلِ بزرگت که گذاشتی ما هم عاشقت باشیم.
با کفشهای توی دست، راه افتادیم. سفر ما به پایان رسید.
از کشتی پایین آمدیم و به ساحل آرامش رسیدیم و برای زیارتمان شکر کردیم.
چقدر لقمههای کوچک نورانی به موقع به دست آدم میرسد.
خدا، خدایِ حسین است. راه میدهد و نمیپرسد، شما؟!
┄┅═✧خَـــطّــِـ رِوایـَتــــــ✧═┅┄
#سمیرا_چوبداری
#کشتی_نجات_وسط_میدان_آزادی
#محرم_شهر
@khate_Revayat
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیشگویی شهید رمضانعلی چوبداری از شهادتش
کنار ساحل وقتی صدای خندهی بچههاش رو میشنوه برای امروز ما یه فیلم گرفته که:
ما رفتنی هستیم، ما زاده شدیم برای رفتن، میگه: بعدا نگید الکی میگفتن شهدا میدونستن شهید میشن.... ما رفتنی هستیم. مردم ایران خدانگهدار
۹شهریور۱۴۰۱ خبر شهادتش رو توی این فیلم میگه.
#شهیدان_را_شهیدان_میشناسند
#شهید_رمضانعلی_چوبداری
#شهید_اهل_قلم_و_رسانه
#بابای_فاطمه
┄┅═✧خَـــطّــِـ رِوایـَتــــــ✧═┅┄
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
@khate_Revayat
﷽
اِلیالله...
برکت یعنی چی؟
یعنی نیت میکنی ۱ نفر و بفرستی اربعین کربلا باشه
اما به عشق اباعبدالله پول ۲نفر جور میشه
و اون آدم به همراه عزیزش میره کربلا
علیالحساب این دو نفر در حال ثبتنام هستن و دارن کولهشون رو میبندن
دمتون گرم که با نیتهای خالص و دستهای بخشندهتون بانی رسیدن دو نفر به آغوش اباعبدالله شدین. این دو نفر تا اِلیالله دعاگوی شما هستند.
بهتون افتخار میکنم دستتونو میبوسم و
ممنون که منو شرمندهی این خانواده نکردین.
فقط ذوقِ توی چشماشون 🥺💕
@khate_Revayat
﷽
🏴⭐️
برس مراسم تشییع پنجم صفر است
کفن نمودن اولاد، گردن پدر است
#سوگِ_رقیه
#رقیه_جان
#دخترِ_بابا
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
@khate_Revayat
﷽
🏴⭐️
در این سه ساله مرا یک سفر بردی
من از خرابه، تو از تشت سر درآوردی
#سوگِ_رقیه
#رقیه_جان
#دخترِ_بابا
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
@khate_Revayat
﷽
🏴⭐️
منو دخت یزید، هر دو سیر خوابیدیم
او سیر ز نان و من سیر ز جانم
#سوگِ_رقیه
#رقیه_جان
#دخترِ_بابا
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
@khate_Revayat
⭐️🏴
دخترِ سه سالهی شهید گفت:
تلفنو بدین به بابام بگـم از شهیدی برگرده....
#سوگِ_رقیه #دخترِ_بابا
@khate_Revayat
کاش پایانِ دلشورههای کربلا
به رسیدن و سلام دادن در پای ستون آخر و نگاه کردن به گلدستههای آقا ابالفضل بود...
#ناامیدم_نکن
#تو_عباسی
ای شاه سفارش به ابالفضل خودت کن
یک نیم نگاهی سوی ما داشته باشد
#ای_پسر_غرورآفرین_امالبنین_اَبالفضل
﷽
🇮🇷✨️
پرچم
توی خانهی ما یک قانون نانوشته هست. قانونی که میگوید صبحهای جمعه باید حرم سیدالکریم باشیم. آنجا حکم خانهی یکی از نزدیکانمان را پیدا کرده. از آنهایی که اگر نروی انگار صدایت میکند. یک صبح جمعه بعد از رحلت امام بود که توی اتوبان بودیم. نیسان آبی رنگی که بار پرچم و پوستر داشت کمی جلوتر از ما بود. باد نسبتا شدیدی میوزید. یک آن دیدیم که از پشت نیسان آبی، پرچم ایران افتاد کف جاده. با عبور هر ماشین، پرچم بالا و پایین میشد. هم ما و هم چند ماشین دیگر سرعتمان را کم کردیم تا پرچم را برداریم. کم کردن سرعت توی اتوبان کار خطرناکی بود اما این کار را کردیم. چند ماشین جلوی ما ایستاده بودند اما وزش باد، پرچم را جلوی ماشین ما نگه داشت. درب ماشین را باز کردم. پیاده شدم. پرچم را برداشتم و توی صندوق عقب گذاشتم. بچهها توی ماشین بودند و شاهد ماجرا. منو همسرم فقط گفتیم برای اینکه پرچم کشور زمین نیفتد خیلیها جانشان را دادهاند.
گذشت تا همین دیروز. پرچم ایران یک گوشه از خانه بود. توی بازی بچهها، کج شده بود. محمدحسن پسر ۶ونیم سالهام که امسال وارد کلاس اول میشود رفت طرف پرچم. خودش حواسش نبود، نگاهش میکردم. پرچم را صاف کرد و گفت: کی پرچم ایران و انداخته؟
بعد هم زیرلب خواند: در روح و جامِ من... میمانی ای وطن!
┄┅═✧خَـــطّــِـ رِوایـَتــــــ✧═┅┄
〰️〰️〰️〰️🇮🇷〰️〰️〰️〰️〰️
#پرچم
@khate_Revayat
هدایت شده از ریحانه
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️پسفردای نابودی اسرائیل
👈مقلوبهی واقعی
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از فردای آزادی فلسطین و نابودی رژیم اشغالگر قدس
📝 سمیرا چوبداری
📖 موهای ریحان را بافتم. از دیروز دیگر نگران بازی بچهها توی کوچهها نیستم. همهجا آرام است و صدای غُرّش هیچ موشک و جنگندهای شنیده نمیشود. باور نمیکنم اما اسرائیل نابود شده. بعد از مدتها میتوانم آشپزی کنم! کمکهای مردمی دیروز به غزه رسید. آنقدر همه چیز زیاد است که میتوانم از تمام مردم منطقه پذیرایی کنم. باید برای جوانهایی که کوچه و خیابانها را پاکسازی میکنند غذا بپزم. چند بسته سبزیجات و مرغ و برنج و روغن برایم آوردند. با تکههای شکستهی کمد ریحان اجاق را برپا میکنم. دیگر ناراحت نیستم. بهتر از اینها را برایش خواهم خرید. بادمجانها را سرخ میکنم و برنج هم دارد جوش میزند. حالا تهِ قابلمه را از سیبزمینی پُر میکنم. امید مثل عطر غذا موج میزند توی شهر. یک لایه برنج یک لایه گوشت یک لایه بادمجان. غذا را روی آتش دم میگذارم. از منارههای شکسته صدای اللهاکبر میآید. جوانان ایرانی و لبنانی و یمنی ایستاده اند به نماز. سفره را پهن میکنم و مقلوبه را روی سینی برمیگردانم. یک عمر به عشق چنین روزی مقلوبه پُختم. به امید روزی که اسرائیل هم شبیه این غذا واژگون بشود که شد.
📝 #آینده_نزدیک
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh