دلتنگیست دیگر. ناگهان سر می رسد و آهسته ، دست می اندازد دور گلویت. غم را در نگاهت می ریزد. قلبت را می فشارد. خنده ات را در لحظه می رباید. طوری که خودت هم نمیفهمی ، چگونه. #دلنویس
شایدیککاتب | خاتون .
*
کاش هنوزم میتونستم بگم
« خدا برامون حفظت کنه تصدقت » کاش.
شایدیککاتب | خاتون .
*
علاج خستگی بعد درس و مباحثه؟! قطعا چای!
#داستانکِسُرخمثلانار♥️ | قسمت دهم.
تقریبا دو ماه از سیزدهم آبان ماه گذشته بود. از آن روز خونین. فعالیت های سیاسی همچنان پابرجا بود و پر شور. تظاهرات ها و اعتصابات هم همینطور. صدای خس خسِ سینه حکومت در کشور پیچیده بود. با اتفاقاتی که افتاده بود و خبرهایی که هر روز می شنیدیم مطمئن شده بودیم که دیگر نفس های آخر را می کشد. ماه محرم که دیگر حال و هوای خاص خودش را داشت. عزاداری ها با مبارزات سیاسی گسترده ادغام شده بود. روز تاسوعا و عاشورا هم راهپیمایی های خیلی گستردهای برگزار شد. خیره به قاب عکسِ حسین ، قطره های اشکم ریخت. نگاهم که در آن مردمک های خوش رنگش می نشست انگار کسی محکم دست می انداخت دور تن قلبم و از قدرت تپش هایش می کاست. دلم برایش تنگ شده بود. از بعد از شهادتش ، مایهی تسکین نو عروسش شده بودم. اما از همان روزِ خون آلود در خلوت خودم اشکِ دلتنگی ام تمامی نداشت. دفترم را بستم و از روی زمین برخاستم. به پیشنهاد فاطمه تازه شروع کرده بودم به نوشتن خاطرات و اتفاقات این روزها. آن قدر اتفاقات زیاد بود که گاهی از دستم در می رفتند و فقط هر چه به ذهنم می رسید را روی کاغذ روانه می کردم. اتفاقات کوچک و بزرگ. از روی کار آمدن دولت نظامی ازهاری تا اعتصاب مطبوعات و کلی خبر و اتفاق مهم دیگر. دلم میخواست تمام خاطرات این دوران را ثبت کنم. از تظاهرات ها گرفته تا ماجرا ها در فعالیت های سیاسی. از دیوارنویسی ها و پخش اعلامیههای مختلف و عکس های دلربای امام. از آرمان هایی که سخت پا گیرمان کرده بودند. پخش شب نامهها و اعلامیه ها گسترده تر شده بود و کارمان بیشتر از قبل. پلیورم را پوشیدم و نوار کاست هایی که در پاکت گذاشته بودم را زیر پلیور جا دادم. باید این ها را به دست مینو می رساندم. وارد کوچه شدم و در را پشتِ سرم بستم. سوز هوای پاییز لرز بر تنم انداخت. قدم هایم را تند کردم. به سر کوچه که رسیدم. از کنار حاج باقر ، لبو فروش محل رد شدم. پاییز و زمستان همیشه همینجا بساط لبو راه می انداخت. مثل هر روز احوالش را پرسیدم. دستش را بالا آورد و با همان مهربانی ای که همیشهی خدا همراهش بود جوابم را داد. عطر لبو وسوسهام کرده بود. با خود زمزمه کردم : « حیف که عجله دارم. » خانهی عمو صادق چند کوچه پایین تر از خانهی ما بود. به پشت در خانه که رسیدم ، بازدمم را عمیق بیرون فرستادم و زنگ در را فشردم. دست هایم از شدت سرما سِر شده بود. هنوز دستم را از روی زنگ برنداشته بودم که مینو در چاچوب در حاضر شد. « س...سلام پسرعمو.» چادر مشکی به سر کرده بود. حتما قصد داشت بیرون برود. دستم کنار پایم فرود آمد ، دستپاچه گفتم : « سلام دخترعمو! نوار کاست ها رو ، براتون آوردم. » سرش بالا آمد ، با خوشحالی لب زد : « بفرمایین تو. بابا خونهان. » تشکر کنان وارد شدم. تصویر خانهی ساده عمو صادق در قاب چشم هایم نشست. کوچک بود و نقلی. اما مثل خانهی آقاجون ، باصفا بود. گوشهی حیاط ایستادم ، همانجا که مطمئن بودم دید ندارد. نوار ها را کنار گلدان گذاشتم. گل های بینوایش از سوز سرما خشک شده بود. چند قدم جلو آمدم : « اینم عمل به قول. خیالم ازتون راحته ولی خب ، احتیاط شرطِ عقله! خیلی مراقب باشین. من که رفتم برشون دارین و بگیرین زیر چادرتون. توی همین هفته میام نوار کاست ها و نسخهی پیاده شده اش رو ازتون می گیرم. » حیاطشان کمی دید داشت. به همین خاطر باید مراقبت می کردم که کسی نبیند. چادرش را روی سرش محکم کرد : « چشم. حواسم هست. بفرمایین داخل ، چایی تازه دمه. بابا هم داخل هستن. » دستم را از جیب پلیور سبز رنگم بیرون کشیدم و بر سینه گذاشتم : « سلام برسونین بهشون. ممنونم ، عجله دارم باید برم. با اجازه. » چند ثانیه که گذشت ، سر تکان داد : « چشم. خدانگهدارتون! » هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایم زد : « پسر عمو! » ایستادم و آرام برگشتم سمتش. مردمک هایم را دوختم به سیاهی چادرش : « بله؟! » کمی مکث کرد. انگار برای گفتن حرفش مردد بود. تردید و نگرانی در لحنش عیان بود : « فاطمه می گفت ، می گفت که امشب قراره برین پخش اعلامیه توی محلههای بالاشهر. مراقب ، باشین. یعنی منظورم اینه که احتیاط کنین دیگه. به هر حال خطرناکه. مخصوصا این روزها بیشتر. » لب هایم کش آمد. صدای هادی رویاباف درونم در سرم پیچید : « نگرانته. نگران تو. میفهمی؟! مینو نگرانته. » او یک جمله معمولی گفته بود و هادی رویا باف درونم یک بند ، کیلو کیلو شهد عسل در دلم خالی می کرد. لبخند عمیقم را کم رنگ کردم و لب زدم : « چشم ، مراقبیم. نگران نباشین. توکل بر خدا. » یا علی ام در حیاط پیچید و بعد صدای بسته شدن در. قدم زنان راه افتادم. صدای خش خش برگ های زرد و نارنجی درختان که زیر پاهایم له می شد در فضا می پیچید. قلبم گرم شده بود. گرم به امید ، گرم به خدا.
ادامه دارد | به قلم خاتون✍🏻.
کپی و نشر داستان ، بدون اذن نویسنده مُجاز نیست.
وقتی زیاد چایی می خورم ، یعنی خوب نیستم و چایی خوردن حالمو بهتر میکنه. پس لطفا هی نگین چرا انقدر چایی میخوری. به قول یه بنده خدایی : مرسی ، اَه🫠.
شایدیککاتب | خاتون .
*
این روزهایم خلاصه شده است در همین ها. چای و درس. نوشتن ، خواندن و خلوت. لبخندی که از میان رنج ها می گذرد و شروع یک مسیر جدید. یک مسیر پر مسئولیت. این روزها حافظ خوانی ام گل کرده است. شعرهای حامد عسکری و فاضل نظری را از بر میکنم. داستان مینویسم. دنبال ایده میگردم. صفحاتِ صرف را بارها بالا و پایین میکنم. از قرآن می شنوم و تفسیر شیرینش. میان جلسه مباحثه می نشینم. از سیاست و تاریخ می شنوم. بیشتر ، از دنیای نوشتن می آموزم. سخنرانی های استاد شجاعی را با گوشِ جان می شنوم و این ها می شود خلاصهی بخشی از لحظاتِ روزهایی که در آن ، تابستان نفس های آخر را می کشد. #حیات