eitaa logo
خاتون
315 دنبال‌کننده
34 عکس
4 ویدیو
0 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتون
اختیار و جبر شش‌ساله که بودم، بازیگوشی‌های خاص خودم را داشتم. مثلاً از صبح که می‌زدم به دل کوچه تا غروب، کسی حریفم نمی‌شد تا مرا به خانه بیاورد. خب، دوران طفولیت است دیگر؛ سرگرم بودن با دوستان هم‌سن‌وسال برایم لذت‌بخش بود و حسابی هم سرمان شلوغ بود. خیلی خوش می‌گذشت؛ حیف که آن دورانِ بی‌دغدغه و فارغ از غوغای جهان چندان طول نکشید. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود. البته آن‌قدرها هم بی‌فکر و دغدغه نبودیم؛ مثلاً نگران بودیم که مبادا از مسابقاتی که در کوچه برگزار می‌شد جا بمانیم! در میان همین بازیگوشی‌ها و غرق در دنیای کودکانه‌ام بودم که روزی مادرم حقیقت تلخی را با من در جریان گذاشت. قبلا هم برایم مقدمه‌چینی کرده بود، اما من چندان اهمیتی نداده بودم. اولش فکر کردم شوخی می‌کند، ولی وقتی خواهرم ــ که کمی از من بزرگ‌تر بود ــ حرفش را تأیید کرد، فهمیدم شوخی در کار نیست. نمی‌خواستم قبول کنم. می‌گفتم: «لازم نیست کسی به من چیزی یاد بدهد، خودم همه‌چیز را بلدم!» آن روز گذشت، اما از آن به بعد هر وقت کسی از مدرسه حرف می‌زد، خودم را به نشنیدن می‌زدم؛ این گوش در و آن گوش دروازه! کم‌کم سال به پاییز نزدیک می‌شد و اول مهر از راه می‌رسید. روزهای آخر شهریور، هنگام بازی در پاتوق همیشگی‌مان، بحث داغ «مدرسه رفتن» بالا گرفت. همه‌مان قرار بود امسال کلاس اولی شویم، فقط من از این ماجرا دل خوشی نداشتم. بقیه با ذوق و اشتیاق از مدرسه حرف می‌زدند و من هم با بی‌تفاوتی گوش می‌دادم. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم: «واقعاً شما چطور دلتان می‌آید بازی کردن و اوقات خوش‌مان را کنار بگذارید و از صبح تا ظهر پشت میز بنشینید و بعد هم با انبوهی از تکلیف به خانه برگردید؟ آن‌وقت دیگر وقتی برای بازی نمی‌ماند! من نمی‌آیم، شما بروید!» لجباز شده بودم. بچه‌ها یکی‌یکی مرا نصیحت می‌کردند. یکی گفت: «شاید وقت بازی‌مان کمتر شود، ولی عوضش سواد یاد می‌گیریم.» دیگری اضافه کرد: «وقتی خواندن و نوشتن یاد بگیریم، می‌توانیم برای هم نامه بنویسیم!» و یکی از بچه‌ها با ذوق بیشتری ادامه داد: «بعدها هم که بزرگ‌تر شدیم، خانم دکتر و خانم معلم می‌شویم!» حرف‌هایشان برایم قانع‌کننده بود. انگار این دل کندن ارزشش را داشت. سری به نشانهٔ تأیید تکان دادم و همان لحظه جرقه‌ای در دلم روشن شد. همهٔ بچه‌ها مدرسه را دوست داشتند؛ وقتی فکر می‌کردم آن‌ها رفته‌اند تا سواد یاد بگیرند و من تنها در گوشه‌ای نشسته‌ام، غم عجیبی دلم را می‌گرفت. حالا پانزده سال از آن روزها می‌گذرد. دغدغه‌هایم فرق کرده است. و امروز که می‌نگرم، می‌بینم بسیاری از فرزندان وطنم نمی‌توانند مانند دیگران درس بخوانند. برایم بسیار غم‌انگیز است. من آن روزها به اختیار، علاقه‌ای به درس نشان نمی‌دادم، اما حالا کودکانی هستند که به اجبار از کلاس و مدرسه دور مانده‌اند؛ کودکانی که با تمام وجود آرزوی آموختن دارند و حاضرند برای درس‌ خواندن هر تلاشی بکنند و هر بهای گزافی بپردازند. شاید اگر پانزده سال پیش می‌دانستم درس خواندن چه فرصت بزرگی است، با شوق و انگیزهٔ بیشتری آغاز می‌کردم. با این حال، دلم روشن است و باور دارم که با وجود همهٔ محدودیت‌ها، رشد خواهیم کرد و آینده‌سازان وطن خواهیم بود. ✍️بهاره رضایی @khatoon_af
خاتون
کاش هیچ مرزی وجود نداشت این روزها دلم بیشتر از همیشه برای مادرم تنگ می‌شود. مادری که هر وقت با او صحبت می‌کنم، چشمانش پر از اشک است. می‌دانم لبخندش از سر دلداری است، نه آرامش. دیشب وقتی با او حرف می‌زدم، اصلاً خوب به‌نظر نمی‌آمد. صورتش خاک‌آلود بود. وقتی گوشی را می‌گیره، دو دقیقه بیشتر حرف زده نمیتواند . گوش‌هایش درست نمی‌شوند ، و واقعاً این حالت برایم سخت سنگین است... بسیار سنگین. آه مادر... دلم می‌خواهد پیشت برگردم، دستانت را ببوسم، و آن‌قدر در آغوشت بمانم تا تمام غربت از دلم بیرون برود. اما میان من و تو راهی طولانی‌ست، و مرزهایی که نه با دل، که با بی‌رحمی ساخته‌اند. گاهی با خود می‌گویم: کاش هیچ‌وقت ازدواج نکرده بودم؛ کنار مادرم تا آخرین نفس می‌ماندم، خدمتش می‌کردم و در سایه‌ی پرمهرش زندگی می‌کردم. اما زندگی، هر کدام ما را به سویی کشاند. من ماندم در غربت، و او در وطن با دلتنگی و ناتوانی. و تنها دل است که هنوز میانمان رفت‌و‌آمد می‌کند. امشب هوای دلم بوی فاطمیه گرفته است. در گوشه‌ی اتاق شمعی روشن کرده‌ام و به یاد مادری دیگر نشسته‌ام، مادری که تمام هستی‌اش را فدای حق کرد، حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها). در تاریکی شب با او حرف می‌زنم: بانوی من، تو که درد غربت و بی‌پناهی را چشیدی، تو که پهلویت شکست اما صدایت خاموش نشد، به من صبر بده، به مادرم شفا، به دستان خسته‌اش نیرو ببخش، به چشمان اشک‌بارش لبخند. می‌دانم فاطمه (س) مادر همه‌ی مادرهای جهان است. وقتی یادش در دل می‌نشیند، احساس می‌کنم بوی دستان مادرم در هوا پیچیده. احساس می‌کنم او هم آن‌سوی مرز، در همان لحظه نام فاطمه (س) را زمزمه می‌کند و دعایم می‌کند. مادر من شاید بیمار است و خسته، اما هنوز دعایش سایه‌بان زندگی من است. و من در دل فاطمیه، میان اشک و شمع و یاد، فهمیدم که عشق مادر، نه مرز می‌شناسد، نه فاصله، نه مرگ... ✍️رحیمه رضایی @khatoon_af
چراغ‌های روشن هدایت خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده! صدای رسای حضرت زهرا(سلام الله علیها) در تاریخ طنین انداز شد و دفاع از حریم ولایت و حق، ارث رسید به ما شیعیان. سخنان محکم و قاطع‌شان و زنانه ایستادن پشت ولایت و امامت، تمامی این‌ها و حتی بیش از این‌ها، از حضرت مادر به جان ما نشست و شد ارثیه‌ای بزرگ برای ما شیعیان. خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده! سینه به سینه از پدران و مادران ما، از تاریخ و سخنان بزرگ ما، آمد و آمد تا این عشق به سینه‌ی ما انتقال یافت. عاشقان امامت در جای جای تاریخ تا کنون ایستادند و همان تاریخ را نشانه زدند و فریاد برآوردند که ما وارثان حضرت مادریم. خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده! وارثانی در این زمان که شعارهای فاطمی‌شان تنها بر زبان نماند و با عمل شعارها را نشان دادند. مانند تمام شهدا، مانند شهدایی که شکل‌گیری یگان‌شان را در ایام فاطمیه، به برکت نام حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فاطمیون نامیدند. مانند شهدایی که همچون مادر شهیدمان در راه ولایت، عاشقانه جان دادند. مانند شهدایی که تهمت‌ها شنیدند از جاهلان زمانه خویش و حتی تاکنون هم می‌شنوند. خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده! نام‌هایی که با تمام مظلومیت و اقتدار، در کنار فاطمیه جاودان شدند و الگو گرفتگانی از سرمنشا نور هدایت، خود نوری هستند که نشان می‌دهند تنها راه عاقبت به خیری راه فاطمه(سلام الله علیها) و خاندان پاک و مطهرشان است و این راه عاقبت به خیری فراتر از مرزها و وسیع‌تر از تاریخ ماست. خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده! ✍️نرگس امیری @khatoon_af
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدرت❗ وقتی به قیمتِ تمام شود؛ دیگر ارزشی ندارد. 🔻 @khatoon_af
تپش مشترک قلب‌هایمان فراق به سر آمد! بعد از ۶ سال نوبت وصال رسیده بود. باورش برایم سخت. چیزی ممزوج شده با ترس، وجد و اضطراب مهمان دلم شده بود. رخت‌شویی در اعماق وجودم به پا شده بود. علت بی‌خوابی این چند شب اخیرم را فهمیدم! زیر لب الهی شکری گفتم. کوله را بستم. همه چیز آماده بود فقط مانده بود نشانه‌های روی کوله‌ام. پوستر شهید ابوزینب را وصل کردم. نیت کردم به نیابتشان در سرزمین عشق، قدم بردارم. پیکسلِ قلبی‌ِ فلسطینی‌‌ام را وسط، دقیقاً در قلب کوله‌پشتی‌ام نصب کردم. شهیدافغانستانی ایرانی‌تبار، سید‌ابراهیم را هم زدم. پیشنهاد یکی از دوستان ایرانی‌ام این بود که پرچم ایران را هم بزنم. بهت برم داشت! با خودم گفتم همین مانده بود... کلنجار ذهنی‌ام شروع شد. با این موج‌ها‌ی مهاجرهراسی که کوه و صخره را هم نابود می‌کند، واقعاً توقع داشتند من همان آدم سابق باشم! همان مدافع همیشگی! اصلاً همه‌ی این‌ها به کنار، منِ هویت‌یافته باز هم در گرداب بی‌هویتی غرق شوم؟ منِ افغانستانی چرا باید پرچم کشور دیگری را به کوله‌ بزنم؟ مگر یک ایرانی نشانه افغانستان به کوله‌اش می‌زند؟! به خودم آمدم. دنبال نگاه دیگری بودم. عینکم را عوض کردم. زوایه‌ی دید را تغییر دادم. کلان‌ نگریستم. خجالت کشیدم. صدایی در گوشم چرخید و باورهایم را به یادم آورد: مگر ما مدعی اسلام بدون مرز نیستیم؟ مگر چند وقت پیش خودمان عده‌ای را به نگاه‌های ملی‌گرایانه محکوم نمی‌کردیم؟ با خودم گفتم پوستر شهید ابوزینب و آرم فاطمیون می‌شود نشانه‌ای افغانستانی بودنم، فلسطین هم که در قلب کوله خودنمایی می‌کند، پیکسل ایران را هم می‌زنم تا پازل مقاومت تکمیل شود! راهی دیار عشق شدم. محو تماشا گشتم. غرق نفس کشیدن در هوای‌ خانه‌یِ پدری بودم. مات و مبهوت بنایش، گنبدش و گلدسته‌هایش شده بودم که با صدای اعلام گمشدگان به خودم آمدم:«گمشده‌ای‌ به نام... از کشور آمریکا به دفتر گمشدگان صحن حضرت زهرا(س) مراجعه کند!» صدای زائران فارسی زبانی که متوجه شده بودند و ریز ریز می‌خندیدند گوش‌هایم را قلقلک داد. گویا فقط من نبودم که تعجب کرده بودم. لبخندی روی لبانم نشست. فقط کافی بود چند دقیقه‌ای به صدایش گوش فرا می‌دادی، آنگاه می‌فهمیدی زائران حسینی از چه دیار‌های متفاوتی به دیدار آمدند. راهی کربلا شدم. بیابان‌گرد شدم. بیابان بود، گرما بود و عطش زیارت... این مغناطیس آنقدر قوی بود که مرد و زن، پیر و جوان، کودک و نوجوان را عرق‌ریزان، سوی خود جذب می‌کرد. چشمانم ایستاد بر روی پرچم سه رنگ آبی، سفید و قرمزی که نشان می‌داد یکی از زائران اروپایی هم پای پیاده قصد دارد مشایه را طی کند. عجب رقابتی بود بین عاشقان. پیروز این نبرد بسته به ملیت و نژاد نبود؛ هنر آن بود که چه کسی می‌تواند عاشق‌تر و دلباخته‌تر باشد برای مولایش حسین(ع). پاهایم سست شده بود. در صفی طولانی، پر پیچ و خم و فشرده منتظر بودم باری دیگر حرم را در قاب چشمانم ببینم. هر دعایی که به ذهنم می‌رسید، زیر لب زمزمه می‌کردم. پشت سر خانمی با لهجه شیرینش که نمی‌دانم برای کدام کشور بود با اربابش صحبت می‌کرد. گریه امانش را بریده بود. نمی‌دانم چه می‌گفت، اما با گریه‌هایش با آن ناله‌ی دلنشینش، من هم منقلب شدم. قطرات اشک را در پهنای گونه‌هایم حس می‌کردم. زبانمان یکی نبود اما اماممان که یکی بود! همین باعث شده بود برای عشق مشترکمان بباریم. بباریم تا خریدارمان شود. قطره بودم. قطره‌ی افغانستانی که در اعماق اقیانوس بی‌انتهایِ جهانیِ امام حسین(ع) غرق شده بودم. سَفینةُ النَجاة برازنده‌‌شان است. همه را سوار می‌کند. وقت آن رسیده بود پازلی که چیده بودم را بزرگ‌تر کنم. پازلی که در آن میزبان مهمان‌نواز عراقی، همسایه‌ی ایرانی، گمشده‌ی آمریکایی، دلباخته‌ی اروپایی و جامانده‌ی افغانستانی جای می‌گرفت. الحمدالله حب الحسین ما را یجمعنا کرد. ✍️فاطمه صداقت @khatoon_af
خاتون
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق تا خرتناق درونش چپانده بود. تا زیپ کوله‌‌اش را کشیدم، قلب وامانده‌‌ام بی‌تابی می‌کرد. مسافر، دم‌رفتنی چه‌خواستنی می‌شود. با اشک، مسیر پیش پایش را رُفْتَم. رفت... می‌خواست یک دل سیر حسین(علیه‌السلام) را تماشا کند. جابرِ راه‌بلد، راهنمایش شد. قولِ نشانی آن خارهای مکدر‌کننده‌ی مخدرات را به پاهایش داد. به سان زینب می‌زیست. فرشته‌ها دورش می‌گشتند. کم می‌خورد. کم می‌خوابید. فرسنگ‌ها راه می‌رفت. بانگِ «لَبَّیْکَ یٰاحُسَیْن» از زبان دخترکی معظم‌تر بود. بزرگ منشی را می‌توان در خاک عراق جست. مردمانی که هماره غبار راه زائر به چشم می‌کشند. راستی خبری از رفقای افغانستانی‌شان نشد. منتظر ماندند، اما نیامدند. سالانه خیل عظیمی از دلدادگان هرات، مزار شریف، کابل و... عزم سفر عشق می‌کنند. زین و یراق کرده، هفت‌خان رستمِ ویزا را پشت سر می‌گذارند. امسال اما آش پشت پایشان سرد شد. ستاد اربعین کابل اعلام کرد: «امسال هیچ فردی به زیارت نخواهد رفت!» خبر کوتاه بود و سهمگین. قوانین صدور ویزا و هزینه‌های هنگفتی که مطالبه می‌شد در توان مردم نبود. چند روزی گذشت و خبر آمد که شرایط آسان گشته. مقامات ایرانی اجازه داده‌اند. تا آمدیم دل خوش کنیم و چمدان سفر ببندیم، کشور میزبان یعنی عراق اجازه صدور ویزا نداد!(۱) امسال قلب افغان‌های بسیاری در کوله‌های مهاجرینی که توانستند خود را به نینوا برسانند، راهی شد. سینه‌ای مالامال از دلتنگی که از بغض می‌فِشُرْد. مهاجرینی که سایه‌ی سیاه دوازده روز جنگ بر زندگی‌شان خیمه زد. حفیظ بوستانی(۲) سند روشنی از جانبازی ما برای این خاک است. شهیدی که چون افغانی‌ است، اما شهید محسوب نمی‌شود. امسال هم گذشت. می‌دانیم امید گمشده‌ی روزهای تار است. کورسوی نوری هم که یافت شود، سرزنده می‌شویم. تا سال دیگر قوماندان عباس بن علی(علیه‌السلام) را واسطه می‌کنیم تا با دست‌هایش برای انسان‌های بی‌پناه گره‌گشایی کند. وَکَفَیٰ بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا (۳) برای هدایت و یاری تو پروردگارت کافی است ۱. https://avapress.net/vdciuwapvt1arp2.cbct.html ۲. fdn.ir/211837 ۳. سوره فرقان، آیه ۳۱ ✍تهمینه سمنگانی @khatoon_af
خاتون
فرشتهٔ زمینی من وقتی از قاب تلویزیون دیدمش، اشکام مسیر گونه‌هامو با عجله و بی‌اختیار می‌پیمود… احساس شعفی توام با غرور داشتم، شبیه همون احساسی که لحظه‌های تحویل سال سراغم میاد. از بچگی یه مدل خاصی مراقبمون بود؛ روی تمیزی لباس و مرتب بودن موهامون حساس بود. با اینکه اختلاف سنیش با من—که اون موقع ته تغاری خونه بودم—همش ۸ سال بود، اما متانت و آرامش عجیبی توی رفتارش داشت. تمیزی و دقت و ذوقش زبان‌زد در و همسایه و فامیل بود؛ دقیقاً مصداق بارز همون «بچهٔ مردمی» که مامان‌باباها سرکوفتش رو به بچه‌هاشون می‌زنن بود. توی همه چی، اگه اولین نبود، بهترین بود: دست‌پختش، هنرش، استعداد خوشنویسی و آشپزیش بی‌نظیر بود. وقتی مدرسه ثبت‌نامم کردن، ظهر روز اول سال تحصیلی که برگشتم خونه، رُز قرمز پلاستیکی که به کلاس اولی‌ها هدیه داده بودن رو با یه ذوق وصف‌ناپذیری بهش دادم که… نگووو! امورات درسیمون، همه‌ش با اون بود. وقتی مدرسه جلسهٔ اولیا داشت، اصرار می‌کردم اون بیاد. یادمه وقتی عروسی کرد، آبجیم گریه می‌کرد که: «وای! الان کی رسمای ریاضیمو بکشه؟!» روزهای سخت و طاقت‌فرسایی بود — اوایل روزای نبودنش، که خونه‌مون رو به مقصد خونهٔ بخت‌ترک کرده بود. حتی همسایه و فامیل و هم دلتنگش می‌شدند و جای خالیش رو یادآوری می‌کردن… اما خب، از اون جایی که زمان اکسیر دردهای لاعلاجه، ما هم با شرایط جدید بالاخره سازگار شدیم. علارغم اینکه جزو شروط ازدواجش ادامهٔ تحصیل بود، اما بدلیل شرایط و مصلحت‌اندیشی که همیشه داشت، از دانشگاه رفتن صرف‌نظر کرد. دوره‌های خیاطی شرکت کرد و تمامی دوره‌ها رو با بهترین نتایج پشت سر گذاشت. بعد هم دید که بچه‌های هموطن و بازمانده از تحصیل نیاز به آموزش دارن؛ تصمیم گرفت به عنوان معلم، تدریس به اونا رو شروع کنه. دوره‌های تربیت معلمی رو گذروند—برای اینکه معلمی موثر و کارآمد باشه—و تا امروز مشغول آموزش و تدریسه؛ و برای دانش‌آموزاش، نه تنها معلم، که دوست و مشاورشون هم هست. گاهی که می‌شنوم شاگرداش می‌گن: «خانم، خیلی دوستتون داریم»، اون حسادت بچگانه‌ام—که نباید کسی وجود داشته باشه که بیشتر از من دوستش داشته باشه—گل می‌کنه. با تمام مشغله‌های زیادی که بنا به موقعیت زندگیش داره، اما خیلی برای رشد خودش تلاش می‌کنه: کتاب می‌خونه، کلاس می‌ره، مهارت‌های هنری یاد می‌گیره. با وجود مشکلات سخت و جان‌فرسایی که توی زندگی باهاش مواجهه، اما دریای آرامش و ایمانه؛ صبر و گذشت مثال‌زدنی داره. خانوادمون هر وقت در مورد مسئله‌ای تصمیم‌گیری بخوان انجام بدن، حتما با نظر و تصمیمش عمل می‌کنن. هیچ‌وقت امیدش به خدا کمرنگ نمی‌شه. این فقط برداشت من نیست؛ هرکسی که می‌شناسه‌ش، به همه این خصیصه‌ها اشاره می‌کنه. به قول ندا جون، دوستش که همیشه بهش می‌گه: «سکینه جان، هرکسی یه مورد از مشکلات تو رو داشت، دیگه از لاک خودش در نمی‌اومد.» مثل اسمش، آرامش‌بخشه… و من احساس می‌کنم داشتن چنین خواهری از بزرگ‌ترین موهبت‌های خداوندی در حق منه. خواهرم برای من بهترین و کامل‌ترین و بی‌بدیل‌ترین الگو هست. سعی خودمم رو می‌کنم که مثل او، برای رشد علمی و معنوی خودم وقت بذارم و متعهد باشم—حتی در دل سخت‌ترین بحران‌ها، مثل او همیشه نگاهم به دستان بخشندهٔ خدا باشه، در تاریک‌ترین نقاط زندگیم؛ نسبت به آدم‌های اطرافم بی‌تفاوت نباشم و در حد توانم، بدون چشم‌داشت، برای حل گرفتاری‌شون قدمی بردارم؛ برای مامان و بابام هم بچه‌ای خوب باشم. امیدوارم توی این مسیر خسته نشم، جا نزنم و مصمم پیش برم ✍🏻 ترنم @khatoon_af
خاتون
دیدار ماه با صدای زنگ تلفن پریدم! خانم حسینی بود و کد یکتای کارت آمایشم را می‌خواست. پرسیدم: «برای چی؟» اما نگفت؛ فقط نمکی خندید و گفت: «یه خبر خیلی خوبه، اما الان بهت نمی‌گم. یه رازه. بذار اول هماهنگ بشه بعد...» دلم هزار راه رفت. از سفر تشکیلاتی و مشهد گرفته تا ثبت‌نام هدیه و ... همه‌جا رفت، جز در بیت رهبری! آره، بیت... وقتی خانم‌حسینی دوباره زنگ زد و گفت: «دیدار رهبری هماهنگ شده»، اصلاً باورم نشد. بریده‌بریده و با هیجان گفتم: «مااا کهههه افغانستانیییی هستیم و نمی‌تونیم بررریم دیدارررِ آقااا... مطمئنییی؟» مطمئن بود و عکس کارت را هم فرستاد. مطمئن بود و همین کافی بود تا من مثل پرنده‌ها پرواز کنم و مثل ماهی‌ها بی‌قرار باشم. مطمئن بود تا من بالاترین حد هیجان و خوشحالی عمرم را تجربه کنم. شب دیدار خوابم نمی‌برد. می‌ترسیدم بیدار شوم و متوجه شوم که همه‌چیز را خواب دیده‌ام. می‌ترسیدم خواب بمانم. بیست تا آلارم گذاشته بودم؛ اما تمام شب در خواب و بیداری بودم و قبل از همهٔ آلارم‌ها با اولین نوای اذان صبحگاهی بیدار شدم. بین‌الطلوعین پشت در بیت بودیم؛ صف بود. خانم‌های زیادی از همهٔ جای ایران برای دیدار سالانهٔ بانوان با رهبری آمده بودند. از همه گیت‌ها عبور کردیم. حسینیهٔ امام خمینی(ره) را تزئین کرده بودند و پارچه‌های رنگی و طرح‌دار آویزان کرده بودند. این دقت به ظرافت‌ها به حال و هوای خوب دیدار می‌افزود. همه هیجان‌زده بودند و دل‌توی‌دلشان نبود. رفته‌رفته حسینیه پر شد. آخرین برنامه نصفه رها شد. متوجه شدیم قرار است آقا بیاید. چشم همهٔ جمعیت به پشت پردهٔ صورتی خیره مانده بود. هیچ‌کس از پرده چشم برنمی‌داشت که دستی نورانی پرده را کنار زد و جانی نورانی‌تر به روی سکو آمد. همهٔ خانم‌ها بلند شده بودند. جمعیت خیلی فشرده بود و شبیه موج به این‌سو و آن‌سو می‌رفت؛ فقط نوای «حیدر حیدر» بود که به گوش می‌رسید. عجب نوای دل‌انگیزی... عجب ابهتی... عجب نورانیتی... چشمان تار شده بود و اشکی که مانع دیدار شده بود. نورانیت چهرهٔ آقا با عکس‌ها خیلی فرق داشت؛ مرا یاد چهرهٔ نورانی آیت‌الله بهجت می‌انداخت. لذت چنین صحنه‌ای را با هیچ زبانی نمی‌توانم توصیف کنم. فقط با خودم فکر کردم: اگر دیدار ولی فقیه این‌طوری است، پس دیدار امام زمان چطوری هست؟ و جواب این سوال سه‌نقطه است... تا روز ظهور... . ما چند نفر تنها افغانستانی‌های جمع بودیم؛ اما خانم‌های کشورهای دیگر هم بودند. با خودم فکر کردم: اگر می‌توانستم با آقا صحبت کنم، آقا چه توصیه‌ای به من و همهٔ زنان افغانستانی می‌کرد؟ یاد کتاب‌هایی که از آقا خوانده بودم افتادم. مطمئن بودم آقا دل‌مشغولی‌هایی که برای زن ایرانی داشت را برای ما هم داشت؛ همان توصیه‌ها را، برای عزت و سربلندی یک افغانستان مستقل. چون آقا رهبر انقلاب ایران نبود؛ رهبر ما هم بود. و من خوشحال بودم که به عنوان نمایندهٔ بانوان افغانستانی در این دیدار حاضر بودم؛ دیدار بانوان مسلمان با رهبر انقلاب اسلامی جهان. ✍🏻 رابعه رضایی @khatoon_af