تپش مشترک قلبهایمان
فراق به سر آمد! بعد از ۶ سال نوبت وصال رسیده بود. باورش برایم سخت. چیزی ممزوج شده با ترس، وجد و اضطراب مهمان دلم شده بود. رختشویی در اعماق وجودم به پا شده بود. علت بیخوابی این چند شب اخیرم را فهمیدم! زیر لب الهی شکری گفتم. کوله را بستم. همه چیز آماده بود فقط مانده بود نشانههای روی کولهام. پوستر شهید ابوزینب را وصل کردم. نیت کردم به نیابتشان در سرزمین عشق، قدم بردارم. پیکسلِ قلبیِ فلسطینیام را وسط، دقیقاً در قلب کولهپشتیام نصب کردم. شهیدافغانستانی ایرانیتبار، سیدابراهیم را هم زدم. پیشنهاد یکی از دوستان ایرانیام این بود که پرچم ایران را هم بزنم. بهت برم داشت! با خودم گفتم همین مانده بود...
کلنجار ذهنیام شروع شد. با این موجهای مهاجرهراسی که کوه و صخره را هم نابود میکند، واقعاً توقع داشتند من همان آدم سابق باشم! همان مدافع همیشگی! اصلاً همهی اینها به کنار، منِ هویتیافته باز هم در گرداب بیهویتی غرق شوم؟ منِ افغانستانی چرا باید پرچم کشور دیگری را به کوله بزنم؟ مگر یک ایرانی نشانه افغانستان به کولهاش میزند؟!
به خودم آمدم. دنبال نگاه دیگری بودم. عینکم را عوض کردم. زوایهی دید را تغییر دادم. کلان نگریستم. خجالت کشیدم. صدایی در گوشم چرخید و باورهایم را به یادم آورد: مگر ما مدعی اسلام بدون مرز نیستیم؟ مگر چند وقت پیش خودمان عدهای را به نگاههای ملیگرایانه محکوم نمیکردیم؟ با خودم گفتم پوستر شهید ابوزینب و آرم فاطمیون میشود نشانهای افغانستانی بودنم، فلسطین هم که در قلب کوله خودنمایی میکند، پیکسل ایران را هم میزنم تا پازل مقاومت تکمیل شود!
راهی دیار عشق شدم. محو تماشا گشتم. غرق نفس کشیدن در هوای خانهیِ پدری بودم. مات و مبهوت بنایش، گنبدش و گلدستههایش شده بودم که با صدای اعلام گمشدگان به خودم آمدم:«گمشدهای به نام... از کشور آمریکا به دفتر گمشدگان صحن حضرت زهرا(س) مراجعه کند!» صدای زائران فارسی زبانی که متوجه شده بودند و ریز ریز میخندیدند گوشهایم را قلقلک داد. گویا فقط من نبودم که تعجب کرده بودم. لبخندی روی لبانم نشست. فقط کافی بود چند دقیقهای به صدایش گوش فرا میدادی، آنگاه میفهمیدی زائران حسینی از چه دیارهای متفاوتی به دیدار آمدند.
راهی کربلا شدم. بیابانگرد شدم. بیابان بود، گرما بود و عطش زیارت... این مغناطیس آنقدر قوی بود که مرد و زن، پیر و جوان، کودک و نوجوان را عرقریزان، سوی خود جذب میکرد. چشمانم ایستاد بر روی پرچم سه رنگ آبی، سفید و قرمزی که نشان میداد یکی از زائران اروپایی هم پای پیاده قصد دارد مشایه را طی کند. عجب رقابتی بود بین عاشقان. پیروز این نبرد بسته به ملیت و نژاد نبود؛ هنر آن بود که چه کسی میتواند عاشقتر و دلباختهتر باشد برای مولایش حسین(ع).
پاهایم سست شده بود. در صفی طولانی، پر پیچ و خم و فشرده منتظر بودم باری دیگر حرم را در قاب چشمانم ببینم. هر دعایی که به ذهنم میرسید، زیر لب زمزمه میکردم. پشت سر خانمی با لهجه شیرینش که نمیدانم برای کدام کشور بود با اربابش صحبت میکرد. گریه امانش را بریده بود. نمیدانم چه میگفت، اما با گریههایش با آن نالهی دلنشینش، من هم منقلب شدم. قطرات اشک را در پهنای گونههایم حس میکردم. زبانمان یکی نبود اما اماممان که یکی بود! همین باعث شده بود برای عشق مشترکمان بباریم. بباریم تا خریدارمان شود.
قطره بودم. قطرهی افغانستانی که در اعماق اقیانوس بیانتهایِ جهانیِ امام حسین(ع) غرق شده بودم. سَفینةُ النَجاة برازندهشان است. همه را سوار میکند. وقت آن رسیده بود پازلی که چیده بودم را بزرگتر کنم. پازلی که در آن میزبان مهماننواز عراقی، همسایهی ایرانی، گمشدهی آمریکایی، دلباختهی اروپایی و جاماندهی افغانستانی جای میگرفت. الحمدالله حب الحسین ما را یجمعنا کرد.
✍️فاطمه صداقت
#روایت_برگزیده
#خاتون_زینبی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا خرتناق درونش چپانده بود. تا زیپ کولهاش را کشیدم، قلب واماندهام بیتابی میکرد. مسافر، دمرفتنی چهخواستنی میشود. با اشک، مسیر پیش پایش را رُفْتَم. رفت...
میخواست یک دل سیر حسین(علیهالسلام) را تماشا کند. جابرِ راهبلد، راهنمایش شد. قولِ نشانی آن خارهای مکدرکنندهی مخدرات را به پاهایش داد. به سان زینب میزیست. فرشتهها دورش میگشتند. کم میخورد. کم میخوابید. فرسنگها راه میرفت. بانگِ «لَبَّیْکَ یٰاحُسَیْن» از زبان دخترکی معظمتر بود. بزرگ منشی را میتوان در خاک عراق جست. مردمانی که هماره غبار راه زائر به چشم میکشند. راستی خبری از رفقای افغانستانیشان نشد. منتظر ماندند، اما نیامدند.
سالانه خیل عظیمی از دلدادگان هرات، مزار شریف، کابل و... عزم سفر عشق میکنند. زین و یراق کرده، هفتخان رستمِ ویزا را پشت سر میگذارند. امسال اما آش پشت پایشان سرد شد. ستاد اربعین کابل اعلام کرد: «امسال هیچ فردی به زیارت نخواهد رفت!» خبر کوتاه بود و سهمگین. قوانین صدور ویزا و هزینههای هنگفتی که مطالبه میشد در توان مردم نبود. چند روزی گذشت و خبر آمد که شرایط آسان گشته. مقامات ایرانی اجازه دادهاند. تا آمدیم دل خوش کنیم و چمدان سفر ببندیم، کشور میزبان یعنی عراق اجازه صدور ویزا نداد!(۱)
امسال قلب افغانهای بسیاری در کولههای مهاجرینی که توانستند خود را به نینوا برسانند، راهی شد. سینهای مالامال از دلتنگی که از بغض میفِشُرْد. مهاجرینی که سایهی سیاه دوازده روز جنگ بر زندگیشان خیمه زد. حفیظ بوستانی(۲) سند روشنی از جانبازی ما برای این خاک است. شهیدی که چون افغانی است، اما شهید محسوب نمیشود.
امسال هم گذشت. میدانیم امید گمشدهی روزهای تار است. کورسوی نوری هم که یافت شود، سرزنده میشویم. تا سال دیگر قوماندان عباس بن علی(علیهالسلام) را واسطه میکنیم تا با دستهایش برای انسانهای بیپناه گرهگشایی کند.
وَکَفَیٰ بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا (۳)
برای هدایت و یاری تو پروردگارت کافی است
۱. https://avapress.net/vdciuwapvt1arp2.cbct.html
۲. fdn.ir/211837
۳. سوره فرقان، آیه ۳۱
✍تهمینه سمنگانی
#روایت_برگزیده
#خاتون_زینبی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
فرشتهٔ زمینی من
وقتی از قاب تلویزیون دیدمش، اشکام مسیر گونههامو با عجله و بیاختیار میپیمود…
احساس شعفی توام با غرور داشتم، شبیه همون احساسی که لحظههای تحویل سال سراغم میاد.
از بچگی یه مدل خاصی مراقبمون بود؛ روی تمیزی لباس و مرتب بودن موهامون حساس بود. با اینکه اختلاف سنیش با من—که اون موقع ته تغاری خونه بودم—همش ۸ سال بود، اما متانت و آرامش عجیبی توی رفتارش داشت. تمیزی و دقت و ذوقش زبانزد در و همسایه و فامیل بود؛ دقیقاً مصداق بارز همون «بچهٔ مردمی» که مامانباباها سرکوفتش رو به بچههاشون میزنن بود. توی همه چی، اگه اولین نبود، بهترین بود: دستپختش، هنرش، استعداد خوشنویسی و آشپزیش بینظیر بود.
وقتی مدرسه ثبتنامم کردن، ظهر روز اول سال تحصیلی که برگشتم خونه، رُز قرمز پلاستیکی که به کلاس اولیها هدیه داده بودن رو با یه ذوق وصفناپذیری بهش دادم که… نگووو!
امورات درسیمون، همهش با اون بود. وقتی مدرسه جلسهٔ اولیا داشت، اصرار میکردم اون بیاد. یادمه وقتی عروسی کرد، آبجیم گریه میکرد که: «وای! الان کی رسمای ریاضیمو بکشه؟!»
روزهای سخت و طاقتفرسایی بود — اوایل روزای نبودنش، که خونهمون رو به مقصد خونهٔ بختترک کرده بود. حتی همسایه و فامیل و هم دلتنگش میشدند و جای خالیش رو یادآوری میکردن… اما خب، از اون جایی که زمان اکسیر دردهای لاعلاجه، ما هم با شرایط جدید بالاخره سازگار شدیم.
علارغم اینکه جزو شروط ازدواجش ادامهٔ تحصیل بود، اما بدلیل شرایط و مصلحتاندیشی که همیشه داشت، از دانشگاه رفتن صرفنظر کرد. دورههای خیاطی شرکت کرد و تمامی دورهها رو با بهترین نتایج پشت سر گذاشت. بعد هم دید که بچههای هموطن و بازمانده از تحصیل نیاز به آموزش دارن؛ تصمیم گرفت به عنوان معلم، تدریس به اونا رو شروع کنه. دورههای تربیت معلمی رو گذروند—برای اینکه معلمی موثر و کارآمد باشه—و تا امروز مشغول آموزش و تدریسه؛ و برای دانشآموزاش، نه تنها معلم، که دوست و مشاورشون هم هست.
گاهی که میشنوم شاگرداش میگن: «خانم، خیلی دوستتون داریم»، اون حسادت بچگانهام—که نباید کسی وجود داشته باشه که بیشتر از من دوستش داشته باشه—گل میکنه.
با تمام مشغلههای زیادی که بنا به موقعیت زندگیش داره، اما خیلی برای رشد خودش تلاش میکنه: کتاب میخونه، کلاس میره، مهارتهای هنری یاد میگیره. با وجود مشکلات سخت و جانفرسایی که توی زندگی باهاش مواجهه، اما دریای آرامش و ایمانه؛ صبر و گذشت مثالزدنی داره. خانوادمون هر وقت در مورد مسئلهای تصمیمگیری بخوان انجام بدن، حتما با نظر و تصمیمش عمل میکنن. هیچوقت امیدش به خدا کمرنگ نمیشه.
این فقط برداشت من نیست؛ هرکسی که میشناسهش، به همه این خصیصهها اشاره میکنه. به قول ندا جون، دوستش که همیشه بهش میگه:
«سکینه جان، هرکسی یه مورد از مشکلات تو رو داشت، دیگه از لاک خودش در نمیاومد.»
مثل اسمش، آرامشبخشه… و من احساس میکنم داشتن چنین خواهری از بزرگترین موهبتهای خداوندی در حق منه.
خواهرم برای من بهترین و کاملترین و بیبدیلترین الگو هست. سعی خودمم رو میکنم که مثل او، برای رشد علمی و معنوی خودم وقت بذارم و متعهد باشم—حتی در دل سختترین بحرانها، مثل او همیشه نگاهم به دستان بخشندهٔ خدا باشه، در تاریکترین نقاط زندگیم؛ نسبت به آدمهای اطرافم بیتفاوت نباشم و در حد توانم، بدون چشمداشت، برای حل گرفتاریشون قدمی بردارم؛ برای مامان و بابام هم بچهای خوب باشم.
امیدوارم توی این مسیر خسته نشم، جا نزنم و مصمم پیش برم
✍🏻 ترنم
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
دیدار ماه
با صدای زنگ تلفن پریدم!
خانم حسینی بود و کد یکتای کارت آمایشم را میخواست. پرسیدم: «برای چی؟» اما نگفت؛ فقط نمکی خندید و گفت: «یه خبر خیلی خوبه، اما الان بهت نمیگم. یه رازه. بذار اول هماهنگ بشه بعد...» دلم هزار راه رفت. از سفر تشکیلاتی و مشهد گرفته تا ثبتنام هدیه و ... همهجا رفت، جز در بیت رهبری!
آره، بیت... وقتی خانمحسینی دوباره زنگ زد و گفت: «دیدار رهبری هماهنگ شده»، اصلاً باورم نشد. بریدهبریده و با هیجان گفتم: «مااا کهههه افغانستانیییی هستیم و نمیتونیم بررریم دیدارررِ آقااا... مطمئنییی؟» مطمئن بود و عکس کارت را هم فرستاد. مطمئن بود و همین کافی بود تا من مثل پرندهها پرواز کنم و مثل ماهیها بیقرار باشم. مطمئن بود تا من بالاترین حد هیجان و خوشحالی عمرم را تجربه کنم.
شب دیدار خوابم نمیبرد. میترسیدم بیدار شوم و متوجه شوم که همهچیز را خواب دیدهام. میترسیدم خواب بمانم. بیست تا آلارم گذاشته بودم؛ اما تمام شب در خواب و بیداری بودم و قبل از همهٔ آلارمها با اولین نوای اذان صبحگاهی بیدار شدم. بینالطلوعین پشت در بیت بودیم؛ صف بود. خانمهای زیادی از همهٔ جای ایران برای دیدار سالانهٔ بانوان با رهبری آمده بودند. از همه گیتها عبور کردیم. حسینیهٔ امام خمینی(ره) را تزئین کرده بودند و پارچههای رنگی و طرحدار آویزان کرده بودند. این دقت به ظرافتها به حال و هوای خوب دیدار میافزود.
همه هیجانزده بودند و دلتویدلشان نبود. رفتهرفته حسینیه پر شد. آخرین برنامه نصفه رها شد. متوجه شدیم قرار است آقا بیاید. چشم همهٔ جمعیت به پشت پردهٔ صورتی خیره مانده بود. هیچکس از پرده چشم برنمیداشت که دستی نورانی پرده را کنار زد و جانی نورانیتر به روی سکو آمد. همهٔ خانمها بلند شده بودند. جمعیت خیلی فشرده بود و شبیه موج به اینسو و آنسو میرفت؛ فقط نوای «حیدر حیدر» بود که به گوش میرسید. عجب نوای دلانگیزی... عجب ابهتی... عجب نورانیتی... چشمان تار شده بود و اشکی که مانع دیدار شده بود. نورانیت چهرهٔ آقا با عکسها خیلی فرق داشت؛ مرا یاد چهرهٔ نورانی آیتالله بهجت میانداخت. لذت چنین صحنهای را با هیچ زبانی نمیتوانم توصیف کنم. فقط با خودم فکر کردم: اگر دیدار ولی فقیه اینطوری است، پس دیدار امام زمان چطوری هست؟ و جواب این سوال سهنقطه است... تا روز ظهور... .
ما چند نفر تنها افغانستانیهای جمع بودیم؛ اما خانمهای کشورهای دیگر هم بودند. با خودم فکر کردم: اگر میتوانستم با آقا صحبت کنم، آقا چه توصیهای به من و همهٔ زنان افغانستانی میکرد؟ یاد کتابهایی که از آقا خوانده بودم افتادم. مطمئن بودم آقا دلمشغولیهایی که برای زن ایرانی داشت را برای ما هم داشت؛ همان توصیهها را، برای عزت و سربلندی یک افغانستان مستقل. چون آقا رهبر انقلاب ایران نبود؛ رهبر ما هم بود. و من خوشحال بودم که به عنوان نمایندهٔ بانوان افغانستانی در این دیدار حاضر بودم؛ دیدار بانوان مسلمان با رهبر انقلاب اسلامی جهان.
✍🏻 رابعه رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
بیدار شدیم
گم شده بودیم. راهی برای پیدا کردن خودمان میجستیم. تصمیم گرفتیم ساعاتی از میان کوهی از کارها بیرون بیاییم. خلوت تنها درمانِ دلمان بود. بهترین ساعات عمر را قدر دانستیم. بیدار ماندن ثوابی داشت بس فراوان! خواستیم احیاء بگیریم تا بیدار شویم؛ نه اینکه صرفاً بیدار بمانیم. فرق شبزندهداری با شب بیداری را به خوبی میدانستیم. از خدا هم مدد خواستیم تا از خواب غفلت بیدارمان کند.
شبستان امام حسن مجتبی(ع) پناه امنمان شد. زیر زمینی بود با سقفی کوتاه و دیوارهای سنگی که میشد قدیمی بودنش را فهمید. فرش و پشتی قرمز رنگ با طرح و نقش اسلیمی چشمانم را گرفت. با ورود به شبستان خاکی، با نور و روشنایی خداحافظی کردیم. تاریک بود. ما بودیم و خدا بود و دگر هیچ! سکوت زیر زمین با ذکرِ نماز رفیقمان شکست. من هم مثل روزهای گذشته، غرق در افکار پیچیدهی خود بودم... «فردا نیمه شعبانه و هنوز هیچ پولی جمع نشده واقعاً با کدوم پول قراره جشن بگیریم؟!»
مانند عادت زشت هر روزهام، که لحظه به لحظه پیام رسان شریف بله را نگاه میکند، به نظارهی پیامهایم نشستم. پیام واریزی بالا آمد. یک میلیون واریز کرده بودند. از خوشحالی صدایم بالا رفت و داد زدم و گفتم:«وای خدایا شکرت یه تومن زدند!» ولی هیچ واکنشی ندیدم. غرق در عبادت بود. سکوت کردم. با خوشحالی قبول باشدی روانه کردم در جوابم گفتند:«بترکونید که میلاد آقا جانمونه!» لبخندی روی لبانم نقش بست... قول دادم سنگ تمام بگذاریم!
اندک اندک جمع مستان رسید. روشنایی مهمان شبستان شد. عاشقان حضرت حجت رسیدند. کنجی گزدیم. تسبیحهای رنگارنگ را از کیسه بیرون کشیدم. روی هر کدام اسم مولایمان حضرت مهدی(عج) حک شده بود. سرم را بالا کردم، خانمی میانسال با لبخندی روی لب، بالای سرم ایستاده بود. قیمت گرفت... تعجب کردم. با لبخندی گفتم که فروشی نیست؛ برای نوجوانان هدیه گرفتیم. در ادامهی گپوگفت، رفیقمان گفت که قرار است فردا جشنی برای نوجوانان بگیریم و این تحفهها را پیشکش کنیم.
محو صحبتهایش شده بودیم. قدردان فعالان فرهنگی بود. جوانیاش را وقف چنین کارهایی کرده بود. میگفت معتقدم کسانی که کار فرهنگی میکنند مورد عنایت ویژهی آقا هستند. شماره کارتمان را خواست. با شنیدن حرفش جشن و سروری در دلم برپا شد. ۵۰۰ تومانی نذر کرد تا فقط حرف نزده باشد و مرد عمل باشد.
با پیامی دیگر بانی کیک و شیرینی هم پیدا شد. خجل گشتم. تلفیقی از غم و شادی و دلتنگی و صبر بودم. دقایقی قبل منِ کوچک، نگران هزینه فردا بودم؛ اما آقا خودشان هزینه مراسمشان را رساندند. مات و مبهوت گردن کج کردم و سرم را به دیوار زدم. آهی از ته دل کشیدم. رفیقمان گفت:«دست مولامون همیشه تو زندگیمون هست؛ اما ما ظرفیتمون کمه و حس نمیکنیم!» آرام گشتم. الحمدالله همه چیز برای برگزاری مراسم فردا آماده بود. در این احیاء، بیدارم کردند و فهماندند که تو خودت را دریاب... ما کارها را انجام خواهیم داد! خودمان را سپردیم به کمیل... به اشک و بُکاء.. به تضرع در درگاه حق تعالی تا با عنایت حضرت حق اندکی توکلمان زیاد شود.
✍ف. حسینی
@khatoon_af
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥ماجرای اپستین فقط یک پرونده نیست
حجت الهیست تا برای همه جهان مشخص شود، تفکری که همواره ژست حمایت از حقوق زنان را میگیرد در واقعیت با آنان چه میکند؟!
#اپستین
#تمدن_وحشی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
🔥ماجرای اپستین فقط یک پرونده نیست حجت الهیست تا برای همه جهان مشخص شود، تفکری که همواره ژست حمایت
🔞دم خروسی که بیرون زده شد!
حمایت نمادین غرب به ویژه آمریکا، از حقوق زنان و آزادی، صحبت جهانی و دلگرمی بعضی ناآگاهان بود. سردمداران غربی که سالها مسلمانان را ضدزن و تروریست خطاب میکردند و از حقوق پایمال شده زنان در خاورمیانه فریاد برمیآوردند، حالا همانان امروز دانه به دانه در پروندههای جنایت جزیره اپستین رسوا شدهاند.
کسانی که چنان دم از حقوق بشر، حمایت از زنان، حقوق کودکان و آزادی در جهان و خاورمیانه سر دادند که طنین ادعاهای دروغینشان گوش جهانیان را کر کرده بود؛ اینک، مستندات جنایات برابر کودکان و زنان، به دیدگان و به گوش جهانیان رسید. حالا امروز بیش از هر زمان دیگری آشکار میشود که اسلام، چه عزت و منزلت والایی برای زنان قائل است؛ حتی فراتر از کسانی که خود را آزاده میدانند و گلوی دریدهاند برای حمایت از زنان در خاورمیانه.
حالا که دم خروس بیرون زده شد و نقابها افتاد، زمان آن رسیده که عقل بر جهالت غلبه کند؛ از غرب پرستان و جامعهی فمنیست، که گوش به جهان غرب و چشم به تمدن ویران غربی دوخته بودند؛ همینان حالا باید تشخیص دهند که حق در کجاست و باطل در کجا.
سکوت در برابر این ظلم را نمیتوان با هیچ چیز توجیه کرد. اکنون، آنان باید پاسخگو باشند که جامعهی ضدزن درنظرشان چه معنایی دارد و این آزادی وعده داده شده را از چه کسانی طلب میکنند؟ هنوز هم پس از این همه رسوایی، نادیده میگیرند یا حقیقت را خواهند پذیرفت؟
✍🏻 نرگس امیری
#یادداشت_تحلیلی
#تمدن_وحشی
#اپستین
@khatoon_af