خاتون | روایت زنان مهاجر
فرشتهٔ زمینی من
وقتی از قاب تلویزیون دیدمش، اشکام مسیر گونههامو با عجله و بیاختیار میپیمود…
احساس شعفی توام با غرور داشتم، شبیه همون احساسی که لحظههای تحویل سال سراغم میاد.
از بچگی یه مدل خاصی مراقبمون بود؛ روی تمیزی لباس و مرتب بودن موهامون حساس بود. با اینکه اختلاف سنیش با من—که اون موقع ته تغاری خونه بودم—همش ۸ سال بود، اما متانت و آرامش عجیبی توی رفتارش داشت. تمیزی و دقت و ذوقش زبانزد در و همسایه و فامیل بود؛ دقیقاً مصداق بارز همون «بچهٔ مردمی» که مامانباباها سرکوفتش رو به بچههاشون میزنن بود. توی همه چی، اگه اولین نبود، بهترین بود: دستپختش، هنرش، استعداد خوشنویسی و آشپزیش بینظیر بود.
وقتی مدرسه ثبتنامم کردن، ظهر روز اول سال تحصیلی که برگشتم خونه، رُز قرمز پلاستیکی که به کلاس اولیها هدیه داده بودن رو با یه ذوق وصفناپذیری بهش دادم که… نگووو!
امورات درسیمون، همهش با اون بود. وقتی مدرسه جلسهٔ اولیا داشت، اصرار میکردم اون بیاد. یادمه وقتی عروسی کرد، آبجیم گریه میکرد که: «وای! الان کی رسمای ریاضیمو بکشه؟!»
روزهای سخت و طاقتفرسایی بود — اوایل روزای نبودنش، که خونهمون رو به مقصد خونهٔ بختترک کرده بود. حتی همسایه و فامیل و هم دلتنگش میشدند و جای خالیش رو یادآوری میکردن… اما خب، از اون جایی که زمان اکسیر دردهای لاعلاجه، ما هم با شرایط جدید بالاخره سازگار شدیم.
علارغم اینکه جزو شروط ازدواجش ادامهٔ تحصیل بود، اما بدلیل شرایط و مصلحتاندیشی که همیشه داشت، از دانشگاه رفتن صرفنظر کرد. دورههای خیاطی شرکت کرد و تمامی دورهها رو با بهترین نتایج پشت سر گذاشت. بعد هم دید که بچههای هموطن و بازمانده از تحصیل نیاز به آموزش دارن؛ تصمیم گرفت به عنوان معلم، تدریس به اونا رو شروع کنه. دورههای تربیت معلمی رو گذروند—برای اینکه معلمی موثر و کارآمد باشه—و تا امروز مشغول آموزش و تدریسه؛ و برای دانشآموزاش، نه تنها معلم، که دوست و مشاورشون هم هست.
گاهی که میشنوم شاگرداش میگن: «خانم، خیلی دوستتون داریم»، اون حسادت بچگانهام—که نباید کسی وجود داشته باشه که بیشتر از من دوستش داشته باشه—گل میکنه.
با تمام مشغلههای زیادی که بنا به موقعیت زندگیش داره، اما خیلی برای رشد خودش تلاش میکنه: کتاب میخونه، کلاس میره، مهارتهای هنری یاد میگیره. با وجود مشکلات سخت و جانفرسایی که توی زندگی باهاش مواجهه، اما دریای آرامش و ایمانه؛ صبر و گذشت مثالزدنی داره. خانوادمون هر وقت در مورد مسئلهای تصمیمگیری بخوان انجام بدن، حتما با نظر و تصمیمش عمل میکنن. هیچوقت امیدش به خدا کمرنگ نمیشه.
این فقط برداشت من نیست؛ هرکسی که میشناسهش، به همه این خصیصهها اشاره میکنه. به قول ندا جون، دوستش که همیشه بهش میگه:
«سکینه جان، هرکسی یه مورد از مشکلات تو رو داشت، دیگه از لاک خودش در نمیاومد.»
مثل اسمش، آرامشبخشه… و من احساس میکنم داشتن چنین خواهری از بزرگترین موهبتهای خداوندی در حق منه.
خواهرم برای من بهترین و کاملترین و بیبدیلترین الگو هست. سعی خودمم رو میکنم که مثل او، برای رشد علمی و معنوی خودم وقت بذارم و متعهد باشم—حتی در دل سختترین بحرانها، مثل او همیشه نگاهم به دستان بخشندهٔ خدا باشه، در تاریکترین نقاط زندگیم؛ نسبت به آدمهای اطرافم بیتفاوت نباشم و در حد توانم، بدون چشمداشت، برای حل گرفتاریشون قدمی بردارم؛ برای مامان و بابام هم بچهای خوب باشم.
امیدوارم توی این مسیر خسته نشم، جا نزنم و مصمم پیش برم
✍🏻 ترنم
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
دیدار ماه
با صدای زنگ تلفن پریدم!
خانم حسینی بود و کد یکتای کارت آمایشم را میخواست. پرسیدم: «برای چی؟» اما نگفت؛ فقط نمکی خندید و گفت: «یه خبر خیلی خوبه، اما الان بهت نمیگم. یه رازه. بذار اول هماهنگ بشه بعد...» دلم هزار راه رفت. از سفر تشکیلاتی و مشهد گرفته تا ثبتنام هدیه و ... همهجا رفت، جز در بیت رهبری!
آره، بیت... وقتی خانمحسینی دوباره زنگ زد و گفت: «دیدار رهبری هماهنگ شده»، اصلاً باورم نشد. بریدهبریده و با هیجان گفتم: «مااا کهههه افغانستانیییی هستیم و نمیتونیم بررریم دیدارررِ آقااا... مطمئنییی؟» مطمئن بود و عکس کارت را هم فرستاد. مطمئن بود و همین کافی بود تا من مثل پرندهها پرواز کنم و مثل ماهیها بیقرار باشم. مطمئن بود تا من بالاترین حد هیجان و خوشحالی عمرم را تجربه کنم.
شب دیدار خوابم نمیبرد. میترسیدم بیدار شوم و متوجه شوم که همهچیز را خواب دیدهام. میترسیدم خواب بمانم. بیست تا آلارم گذاشته بودم؛ اما تمام شب در خواب و بیداری بودم و قبل از همهٔ آلارمها با اولین نوای اذان صبحگاهی بیدار شدم. بینالطلوعین پشت در بیت بودیم؛ صف بود. خانمهای زیادی از همهٔ جای ایران برای دیدار سالانهٔ بانوان با رهبری آمده بودند. از همه گیتها عبور کردیم. حسینیهٔ امام خمینی(ره) را تزئین کرده بودند و پارچههای رنگی و طرحدار آویزان کرده بودند. این دقت به ظرافتها به حال و هوای خوب دیدار میافزود.
همه هیجانزده بودند و دلتویدلشان نبود. رفتهرفته حسینیه پر شد. آخرین برنامه نصفه رها شد. متوجه شدیم قرار است آقا بیاید. چشم همهٔ جمعیت به پشت پردهٔ صورتی خیره مانده بود. هیچکس از پرده چشم برنمیداشت که دستی نورانی پرده را کنار زد و جانی نورانیتر به روی سکو آمد. همهٔ خانمها بلند شده بودند. جمعیت خیلی فشرده بود و شبیه موج به اینسو و آنسو میرفت؛ فقط نوای «حیدر حیدر» بود که به گوش میرسید. عجب نوای دلانگیزی... عجب ابهتی... عجب نورانیتی... چشمان تار شده بود و اشکی که مانع دیدار شده بود. نورانیت چهرهٔ آقا با عکسها خیلی فرق داشت؛ مرا یاد چهرهٔ نورانی آیتالله بهجت میانداخت. لذت چنین صحنهای را با هیچ زبانی نمیتوانم توصیف کنم. فقط با خودم فکر کردم: اگر دیدار ولی فقیه اینطوری است، پس دیدار امام زمان چطوری هست؟ و جواب این سوال سهنقطه است... تا روز ظهور... .
ما چند نفر تنها افغانستانیهای جمع بودیم؛ اما خانمهای کشورهای دیگر هم بودند. با خودم فکر کردم: اگر میتوانستم با آقا صحبت کنم، آقا چه توصیهای به من و همهٔ زنان افغانستانی میکرد؟ یاد کتابهایی که از آقا خوانده بودم افتادم. مطمئن بودم آقا دلمشغولیهایی که برای زن ایرانی داشت را برای ما هم داشت؛ همان توصیهها را، برای عزت و سربلندی یک افغانستان مستقل. چون آقا رهبر انقلاب ایران نبود؛ رهبر ما هم بود. و من خوشحال بودم که به عنوان نمایندهٔ بانوان افغانستانی در این دیدار حاضر بودم؛ دیدار بانوان مسلمان با رهبر انقلاب اسلامی جهان.
✍🏻 رابعه رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
بیدار شدیم
گم شده بودیم. راهی برای پیدا کردن خودمان میجستیم. تصمیم گرفتیم ساعاتی از میان کوهی از کارها بیرون بیاییم. خلوت تنها درمانِ دلمان بود. بهترین ساعات عمر را قدر دانستیم. بیدار ماندن ثوابی داشت بس فراوان! خواستیم احیاء بگیریم تا بیدار شویم؛ نه اینکه صرفاً بیدار بمانیم. فرق شبزندهداری با شب بیداری را به خوبی میدانستیم. از خدا هم مدد خواستیم تا از خواب غفلت بیدارمان کند.
شبستان امام حسن مجتبی(ع) پناه امنمان شد. زیر زمینی بود با سقفی کوتاه و دیوارهای سنگی که میشد قدیمی بودنش را فهمید. فرش و پشتی قرمز رنگ با طرح و نقش اسلیمی چشمانم را گرفت. با ورود به شبستان خاکی، با نور و روشنایی خداحافظی کردیم. تاریک بود. ما بودیم و خدا بود و دگر هیچ! سکوت زیر زمین با ذکرِ نماز رفیقمان شکست. من هم مثل روزهای گذشته، غرق در افکار پیچیدهی خود بودم... «فردا نیمه شعبانه و هنوز هیچ پولی جمع نشده واقعاً با کدوم پول قراره جشن بگیریم؟!»
مانند عادت زشت هر روزهام، که لحظه به لحظه پیام رسان شریف بله را نگاه میکند، به نظارهی پیامهایم نشستم. پیام واریزی بالا آمد. یک میلیون واریز کرده بودند. از خوشحالی صدایم بالا رفت و داد زدم و گفتم:«وای خدایا شکرت یه تومن زدند!» ولی هیچ واکنشی ندیدم. غرق در عبادت بود. سکوت کردم. با خوشحالی قبول باشدی روانه کردم در جوابم گفتند:«بترکونید که میلاد آقا جانمونه!» لبخندی روی لبانم نقش بست... قول دادم سنگ تمام بگذاریم!
اندک اندک جمع مستان رسید. روشنایی مهمان شبستان شد. عاشقان حضرت حجت رسیدند. کنجی گزدیم. تسبیحهای رنگارنگ را از کیسه بیرون کشیدم. روی هر کدام اسم مولایمان حضرت مهدی(عج) حک شده بود. سرم را بالا کردم، خانمی میانسال با لبخندی روی لب، بالای سرم ایستاده بود. قیمت گرفت... تعجب کردم. با لبخندی گفتم که فروشی نیست؛ برای نوجوانان هدیه گرفتیم. در ادامهی گپوگفت، رفیقمان گفت که قرار است فردا جشنی برای نوجوانان بگیریم و این تحفهها را پیشکش کنیم.
محو صحبتهایش شده بودیم. قدردان فعالان فرهنگی بود. جوانیاش را وقف چنین کارهایی کرده بود. میگفت معتقدم کسانی که کار فرهنگی میکنند مورد عنایت ویژهی آقا هستند. شماره کارتمان را خواست. با شنیدن حرفش جشن و سروری در دلم برپا شد. ۵۰۰ تومانی نذر کرد تا فقط حرف نزده باشد و مرد عمل باشد.
با پیامی دیگر بانی کیک و شیرینی هم پیدا شد. خجل گشتم. تلفیقی از غم و شادی و دلتنگی و صبر بودم. دقایقی قبل منِ کوچک، نگران هزینه فردا بودم؛ اما آقا خودشان هزینه مراسمشان را رساندند. مات و مبهوت گردن کج کردم و سرم را به دیوار زدم. آهی از ته دل کشیدم. رفیقمان گفت:«دست مولامون همیشه تو زندگیمون هست؛ اما ما ظرفیتمون کمه و حس نمیکنیم!» آرام گشتم. الحمدالله همه چیز برای برگزاری مراسم فردا آماده بود. در این احیاء، بیدارم کردند و فهماندند که تو خودت را دریاب... ما کارها را انجام خواهیم داد! خودمان را سپردیم به کمیل... به اشک و بُکاء.. به تضرع در درگاه حق تعالی تا با عنایت حضرت حق اندکی توکلمان زیاد شود.
✍ف. حسینی
@khatoon_af
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥ماجرای اپستین فقط یک پرونده نیست
حجت الهیست تا برای همه جهان مشخص شود، تفکری که همواره ژست حمایت از حقوق زنان را میگیرد در واقعیت با آنان چه میکند؟!
#اپستین
#تمدن_وحشی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
🔥ماجرای اپستین فقط یک پرونده نیست حجت الهیست تا برای همه جهان مشخص شود، تفکری که همواره ژست حمایت
🔞دم خروسی که بیرون زده شد!
حمایت نمادین غرب به ویژه آمریکا، از حقوق زنان و آزادی، صحبت جهانی و دلگرمی بعضی ناآگاهان بود. سردمداران غربی که سالها مسلمانان را ضدزن و تروریست خطاب میکردند و از حقوق پایمال شده زنان در خاورمیانه فریاد برمیآوردند، حالا همانان امروز دانه به دانه در پروندههای جنایت جزیره اپستین رسوا شدهاند.
کسانی که چنان دم از حقوق بشر، حمایت از زنان، حقوق کودکان و آزادی در جهان و خاورمیانه سر دادند که طنین ادعاهای دروغینشان گوش جهانیان را کر کرده بود؛ اینک، مستندات جنایات برابر کودکان و زنان، به دیدگان و به گوش جهانیان رسید. حالا امروز بیش از هر زمان دیگری آشکار میشود که اسلام، چه عزت و منزلت والایی برای زنان قائل است؛ حتی فراتر از کسانی که خود را آزاده میدانند و گلوی دریدهاند برای حمایت از زنان در خاورمیانه.
حالا که دم خروس بیرون زده شد و نقابها افتاد، زمان آن رسیده که عقل بر جهالت غلبه کند؛ از غرب پرستان و جامعهی فمنیست، که گوش به جهان غرب و چشم به تمدن ویران غربی دوخته بودند؛ همینان حالا باید تشخیص دهند که حق در کجاست و باطل در کجا.
سکوت در برابر این ظلم را نمیتوان با هیچ چیز توجیه کرد. اکنون، آنان باید پاسخگو باشند که جامعهی ضدزن درنظرشان چه معنایی دارد و این آزادی وعده داده شده را از چه کسانی طلب میکنند؟ هنوز هم پس از این همه رسوایی، نادیده میگیرند یا حقیقت را خواهند پذیرفت؟
✍🏻 نرگس امیری
#یادداشت_تحلیلی
#تمدن_وحشی
#اپستین
@khatoon_af
🔸از هلهله تا سکوت باران
تا نزدیک ظهر مشغول جمع و جور کردن و بدو بدو بودم. دور خودم میچرخیدم، وقت زیادی نداشتم و کمکم باید از خانه بیرون میزدم. تا جمع شدن بقیه رفقا بالاخره من هم حاضر شدم.
بعد از کلی سلام و احوالپرسی، نگاهم به پتوهایی گره خورد که در دستان بعضی دیده میشد. با خودم گفتم: "حالا چه کسی حوصله دارد با خودش پتو به اینطرف و آنطرف ببرد؟" در همین افکار بودم که خواهرم با پتوی کوچکی در دست جلوی چشمانم ظاهر شد.
گفتم: «پَتو؟! میتَنیم بوبَریم؟ بارمو سَنگین موشَه...». گفت: «هواشیناسی گوفتَه یَخَه، اونجی کی رَفتیم اوسَه موفامی!»
"باشه"ای گفتم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
وقتی اتوبوس رسید، همه یکبهیک روی صندلیها نشستیم و با فرستادن صلوات محمدیپسند، روانه شدیم. ترافیک باعث شد دیرتر از زمان مقرر به مقصد برسیم.
پیادهروی بعد از مدتها نشستن پیشنهاد خوبی بود. با زحمت وسایل را در دست گرفتم و قدم زنان دل به راه دادم، چراغانی مسیر و صدای شادمانههایی که به گوش میرسید، حال و هوای دلنشینی را ایجاد کرده بود. هوا هم تقریباً شبیه دلم ابری بود؛ هر دو میخواستیم بباریم و خالی شویم، اما زمان مناسبش را پیدا نمیکردیم.
با انبوهی از ازدحام جمعیت روبرو بودم و پس از تلاشهای بسیار، بالاخره جای کوچکی در ایوان پیدا کردیم. پتویی که با زحمت و کلی غر زدن آورده بودیم، حالا به دردمان میخورد. گرم و امنیتبخش بود. اگر نبود، حتماً سرما اذیتمان میکرد. چه میدانم، شاید هم پتو، مثل من، دلش میخواست آن شب جمکران باشد و آمده بود تا زیارتی از جنس انتظار را تجربه کند.
عطرِ نرگسِ مخصوص
چندی بعد، دختری همسنوسال خودم با لباسهایی خیس از میان جمعیت آمد و در نزدیکی من جایی برای نشستن پیدا کرد. دستهگلی زیبا از گل نرگس در دستان سرد و قرمزش بود. با ذوق گفتم: «میتونم گلت رو بو کنم؟ من گلِنرگس رو خیلی دوست دارم.» ذوقم را که دید، لبخندی گوشه لبش نشست و گفت: «آره، چرا که نه.» دسته گل را به سمتم گرفت. ساقههای گل را بین دستانم فشردم و سرم را به سمتش بردم تا بو کنم. از ته دل "آخیش"ی گفتم. مطمئن بودم که بوی بهشت میداد؛ بویی از جنس امید، بویی که دل و جان را جلا میبخشید.
صدای دست و هلهله همراه با مولودیخوانی سیدرضا نریمانی شروع شد. صدا به صدا نمیرسید. در میان هلهلهها، صدایی بلند اما از نزدیک شنیدم: «ببخشید، نه نمیتونم بدم. لازمش دارم. آخه میخوام بدم به پلیسها.» کنجکاو شدم. سرم را چرخاندم. همان دختری بود که گلش را برای چند لحظهای گرفته بودم. با گلهایش کنار ستون ایستاده بود و هرکسی اگر از او شاخهای میخواست، قبول نمیکرد و میگفت: «من گلهایم را میخواهم، فقط به پلیسها بدهم.»
میدانستم برای چه این کار را میکند. همین دو سه هفته پیش بود که بسیاری از جوانان فداکار این مملکت، جانشان را کف دستشان گرفتند و رفتند وسط میدان. چقدر کارش ارزشمند بود و چقدر دلم میخواست تا من هم همراهیش کنم.
این جشنها برای من آقا نمیشود
دوست داشتم غرق در دنیای خودم باشم. دلم طاقت نیاورد، کفشهایم را پوشیدم و به بیرون از ایوان رفتم. زیر باران آرام آرام قدم زدم. خیس شده بودم، اما برایم اهمیتی نداشت. هلهله و نورافشانیها همچنان ادامه دار بود. همه چیز خوب به نظر میرسید، اما خلا خاصی احساس میکردم که باعث میشد هر چیزی دلگیر باشد. راه زیادی آمده بودم؛ حالا سوالی که از خودم میپرسیدم این بود: "برای که و برای چه آمدهام؟" آمدهام مضطر باشم و بگویم: "آقا! روی ما هم حساب کن؟" یا آنقدر در جشن ولادتش سرمست شادی باشم که یادم برود خودِ مولود حضور ندارد؟
پیچیدن نوای دعای فرج در سراسر مسجد، افکارم را درهم شکست. حالا هم آسمانِ شبِ نیمهی شعبان میبارید و هم من... .
✍🏻 بهاره رضایی
@khatoon_af
بسم الله الرحمن الرحیم
مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ.
@khatoon_af