eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
451 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتون | روایت زنان مهاجر
تلنگر بعد از نماز صبح، طبق روال معمول قرآنم رو باز کردم و اسکناس هزاری نویی که دو سه سال قبل سیدعلی همسایه سرکوچه‌مون به مناسبت عید غدیر به همه‌مون داده بود و من به عنوان نشان صفحات قرآنم استفاده می‌کردم رو برداشتم. خبر از رسیدن جز ۸ رو می‌داد. شروع کردم به خوندن. تلاشم بر این هست که همراه با تدبر بخونم. در این بین بعضی آیات توجهم رو بیشتر جلب می کنه؛ رسیدم به *آیه۱۷۹ سوره مبارکه اعراف* یه قسمتی از آیه اومده که مانند چهارپایانند بلکه گمراه‌تر با خودم گفتم یعنی چی شده که خدای مهربون این طور و با این لحن خطاب قرار میده! آیه رو که بالا پایین کردم و با فهم ناقص و حداقلی خودم تحلیل کردم دیدم موجودات آدم نمایی که دل و چشم و گوش دارند اما این داشته‌ها در درک معارف و حقایق عاجزند اینا پست‌تر از حیوانند. دیدم مصداقشون فقط برای صدر اسلام و گذشتگان نبوده! همین حوالی خودمون، همین چند روز قبل که در واقعیت و مجازی شعارهای جاوید شاه و پهلوی ناجی و... سر می‌دادند، جان بر کف گذر و خیابان رو قرق کرده بودند که او می‌آید و ما آزاد می‌شویم. با خودم می‌گفتم مگر می‌شود این حجم نادانی! این حجم کوردلی! و از شدت این تحیر فقط دندان‌هایم را به هم می‌ساییدم و می‌فشردم. مگر می‌شود تو در حکومتی متولد شوی و رشد کنی و کرامت داده شوی به گاه فعالیت اجتماعی و تصمیم گیری به تو میدان داده شود، شخص اول حکومت در تکریم جایگاهت بگوید:"زن ریحانه است، زن مدیر و مدبر خانه است". این قدر تکریم و تعظیم شوی بعد آزادی را از کسانی بخواهی که زن را ابزاری برای ارضای شهوت و ارتقای شاخص های تجارت می‌خواهند. استقلال و خود کفایی از در و دیوار حکومتت در سخت ترین تحریم‌ها ببارد بعد تو خواهان حکومتی باشی که حاکمش برای اجابت مزاج به اجازه‌ی دیگری وابسته است. حالا حکمت این آیه را می‌فهمم. خدای مهربان برای متوجه کردن ما چه مثال‌های نغزی می‌زند. جز۸ تمام شد و دعای پایانی‌ام این بود که خدایا کمکم کن مصداق این آیه نباشم. پ.ن: آیه ی شریفه۱۷۹ سوره مبارکه اعراف الأعراف وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎً ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺟﻨّﻴﺎﻥ ﻭ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻭﺯﺥ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺍﻳﻢ [ ﺯﻳﺮﺍ ] ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻝ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺁﻥ [ ﻣﻌﺎﺭﻑ ﺍﻟﻬﻲ ﺭﺍ ] ﺩﺭ ﻧﻤﻰ ﻳﺎﺑﻨﺪ ، ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻥ [ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺣﻖ ﺭﺍ ] ﻧﻤﻰ ﺑﻴﻨﻨﺪ ، ﻭ ﮔﻮﺵ‌ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺁﻥ [ ﺳﺨﻦ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍ ]ﻧﻤﻰ ﺷﻨﻮﻧﺪ ، ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﻬﺎﺭﭘﺎﻳﺎﻧﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺗﺮﻧﺪ ; ﺍﻳﻨﺎﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻲ ﺧﺒﺮ ﻭ ﻏﺎﻓﻞ [ ﺍﺯﻣﻌﺎﺭﻑ ﻭ ﺁﻳﺎﺕ ﺧﺪﺍﻱ ] ﺍﻧﺪ .(١٧٩) ✍ زهرا خاوری @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
رهبر شهیدم ساعت از وقت اذان صبح گذشته بود. با صدای بلند زنگ گوشی از خواب پریدم. تپش‌های قلبم مثل همیشه شدت گرفت. نیم خیز شدم و با چشم نیمه باز گوشی را پیدا کردم. شماره بدون نام، این موقع صبح!! آخر الان از وقتِ سحری هم گذشته است؛ الان وقت زنگ زدن هست بنده‌ی خدا؟! گوشی را گرفتم با دو دلی: -خوبی؟ +ممنونم. جانم؟ (صدایش آشنا بود) -منم نذیره. +خوبی عزیزم؟ -یه چیزی می‌خوام بگم. ناراحت نشی هااا (ذهنم پیش مادر و پدرم رفت. آخر آنها آن شب پیش ما نبودند.) +چی شده؟؟؟ -رهبر شهید شده. +چی میگی؟ اون خبر که دیشب کذب بود. -مگه تلویزون رو ندیدی؟ برو روشن کن. شبکه خبر رو زدم. آری، زیرنویسش آن خبر کذب را تایید کرده بود. فقط چند ساعت گذشته بود. کاش شب خوابم نمی‌برد تا آن خبر کذب تایید نمی‌شد. نمی‌دانستم کجا بروم. به چه کسی بگویم. از چه کسی پرسم. چند دقیقه بعد مادرم تماس گرفت. گفت: «رهبر شهید شده آره؟» بغض راه صدایم را بسته بود. فقط گفتم:«آره». منتظر صبح بودم. عقربه‌های ساعت انگار قفل کرده بودند و از حرکت افتاده بودند. بلاخره هوا روشن شد. مادر حسین(دوستم) گفت:«حسین تا بیدار بشه بیا خانه‌ی ما باهم بریم میدان جهاد(محل اجتماع عزاداری).» لباس عزا به تن کردن برای عزیزت خیلی سخت است. از خانه‌ی مادر حسین بیرون شدیم. فقط با نگاه و در آغوش گرفتن هم حرف می‌زدیم. نه نای حرف زدن بود و نه نای باور این داغ سنگین. نمی‌دانستم می‌خواهیم به کجا برویم. اصلا برای چه می‌رویم. مثل یک ربات متحرک شده بودیم. همه در ابهام خواب و بیماری بودن. این را از نگاه‌ها می‌شد فهمید. هنوز در شوک شهادت آقایمان بودیم. هیچکداممان نمی‌توانستیم به خانه برگردیم. باید به جایی پناه می‌بردیم تا کمی این قلب شکسته ما تسکين پیدا می‌کرد. تنها پناه‌مان خانه‌ی خدا بود. بعد از اقامه نماز جماعت، روضه امام حسین قلب‌های داغ دیده‌مان را کمی آرام تر کرده بود. آقایمان به آرزویش رسید. بعداز سال‌ها مجاهدت و خدمت به اسلام. خون شهید قطعا ازحیاتش اثر گذارتر خواهد بود. همانطور که ۱۴۰۰ سال پیش خون سرخ آقایمان حسين بن علی علیه السلام پرچم اسلام را دست امام خمینی رساند، یقینا خون شهید سید علی خامنه‌ای، پرچم اسلام را بدست مولایمان حجت بن الحسن می‌رساند. آن روز ما رهبر شهیدمان را به همراه سپاهی از شهیدان اسلام برای یاری مولایمان خواهیم دید. رهبرعزیزم شهادتت مبارک❤️ یکشنبه ۱۰ اسفند ماه ۱۴۰۴ ✍ حمیده حسینی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
مظلوم مقتدر رمقی نداشتم که بخواهم سحری یا به اصطلاح دری پَس شَوی آماده کنم. بچه‌ها را بیدار کردم و با یک لیوان شیر و بیسکوییت پذیرایشان شدم. برنامه ماه من مهمان سحرهای خانه‌مان است زینب نزدیک تلویزیون نشسته بود که با یک مامان گفتن بلند حواسم را از وضو گرفتن پرت کرد. متعجب نگاهش کردم دستانش روی صورتش بود و بلند بلند گریه می‌کرد و می‌گفت:"مامان گفت آقا شهید شدن..." مسح پایم را کشیدم و گفتم:"حتما منظورش خانواده آقاست خودشون بیت نبودن." شبکه را عوض کردم یا الله خبر شهادت آیت الله خامنه‌ای حقیقت دارد. در یک لحظه دوباره گیر کردم بین گریه و شادی، بُهت و شگفتی، تبریک و تسلیت... باز باید خودم آرام باشم، اول باید بچه‌ها را دریابم! زینب را آرام کردم و گفتم:"آقا مزد مبارزاتشان را گرفتند و حیف بود که شهید نشن." خاطرم آمد که در ایام اغتشاشات و تعطیلات یک هفته‌ای به خانه خاله‌ام رفته بودیم. خاله‌ام از ارادتی که نسبت به این بزرگ مرد دارم خبر دارد گفت:"به پسرم گفتم آقای خامنه‌ای این همه برای اسلام و کشورش زحمت کشیده حیفه اگر شهید نشه..." واقعا حیف بود این عالم فرزانه در کارنامه مبارک و سراسر استقامتشان جای شهادت خالی باشد. نمازم را خواندم و خودم را به خدای احد و واحدم سپردم، آقا شهید شدند حالا چه کنیم؟! تلویزیون روشن بود و اعلام می‌کرد مردم می‌توانند خودشان را به میدان انقلاب برسانند... به دو راهی تصمیمی که قرار بود بگیرم فکر می‌کردم بروم یا بمانم؟! محمدحسین تازه خوابش برده بود بعد از آنکه به من سپرده بود به جای گریه کردن برایش قرآن و فاتحه بخوان، بیدارش کردم ، زینب هم بیدار بود... پیشنهاد رفتن به میدان انقلاب را به بچه‌ها دادم، الحمدالله استقبال کردند. آماده شدیم، حس و حالم مُحَرمی بود... خودمان را به میدان فردوسی رساندیم، قانون‌های راهنمایی و رانندگی تقریبا بهم ریخته بود و افسران هم به پلاک‌های ماشین‌ها دقت نمی‌کردند! هوا خنکای صبح زمستانی را داشت سه نفرمان به سمت جمعیت به راه افتادیم... اتحادمان مقدس بود و غیرت دینی داشت. یتیم معنوی شده بودیم! اشک‌هایمان سوز داشت و صداهایمان خشم! دلمان سوخته بود و جگرمان آتش گرفته بود! گویا به پاهایمان غُل و زنجیر بسته بودند سنگین بود اما باید حرکت می‌کرد تا به خواهران و برادران دینی‌اش برسد و عزاداری پدرشان را کنند! به مرکز جمعیت رسیدیم، روی جدول کنار خیابان نشستیم. سوگوار بودیم... دلم می‌سوخت، بند بند استخوانم سوزش را احساس می‌کردند... شهادت حقش بود، اگر شهید نمی‌شد حیف بود اما دلم از تهمت‌هایی که به ایشان زدند می‌سوخت، برای آن بی‌حرمتی‌ها، آن بی‌ادبی‌ها... باز در اعماق وجودم گویا کسی نهیب می‌زد:"آقا برای آنها هم در نمازهای شبشان دعا می‌کرده خدا کند خون پاک فرزند زهرا سلام الله علیها به راه راست هدایتشان کند..." اما در میان بغض‌ها و گریه‌هایم به خودشان گفتم:"حتی اگر آنها هم با دعای شما به حقیقت ایمان بیاورند، از سوزش دلم برای مظلومیتت مقتدرانه‌ات کم نمی‌شود..." ✍ فاطمه صفدری(همسر شهید محمد جعفر حسینی، ابوزینب) @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
نذر رهبر شهید شنبه‌ها برای من، همیشه معنای شروع و سرآغاز زندگی را می‌داد؛ انگیزه برای ادامه دادن یا شروع کاری را. اما شنبه‌ای را هم دیدم، حس کردم، چشیدم و لمس کردم که پایان را نشانم داد؛ پایان سَرخوشی، پایان پناهِ امن، پایان پدری، پایان دلِ قرص و شاید هم پایان زندگی... . انگار زمان ایستاد؛ از جمعه شبی باید بگویم که شاید یک تلنگر بود؛ من کجا، رویای دیدن امام کجا! راستش در ظاهر شاید ایشان را خیلی نمی‌شناختم، خیلی با ایشان اُنس نگرفته بودم و شاید خیلی هم پای سخنان‌شان نمی‌نشستم اما دیده بودم شیعیان افغانستان را که چطور به ایشان ارادت دارند. گاهی در دل می‌گفتم کاش ما هم رهبری مانند او داشتیم اما الان فهمیدم او مانند نداشت! یک‌بار وقتی گفتم کاش ما هم رهبری چون او داشتیم، عزیزی گفت چرا مانند؟! او رهبر ما هم هست؛ ایشان فقط رهبر ایرانی‌ها نیست بلکه رهبر تمام شیعیان جهان است ولی کاش قَدرش را بیشتر می‌دانستند. بار اولی که به افغانستان رفتم خیلی‌ها را دیدم که از او سخن می‌گفتند و به او افتخار می‌کردند، دیدم کسانی را که در خانه‌های کوچک اما پر امیدشان قاب عکس او را بالای طاقچه‌هایشان داشتند و می‌گفتند قاب عکسش نور خانه‌شان است، همانطور که حرف‌هایش دل‌گرمی دل‌شان. اولین خبر آغاز جنگ را که خواندم، دلم قرص بود که مثل جنگ دوازده روزه تمام می‌شود، جدی نیست، مهم نیست. گوشی را کنار گذاشتم و مشغول روزمره‌گی هایم شدم که با زنگ تلفنم و شنیدن صدای مادرم دلم لرزید:«زود به خانه بیا که جنگ است، خطرناک است.» اخبار را دوباره خواندم: حمله به دبستان شجره طیبه در میناب... حمله به مدرسه؟! آن هم دبستان؟ مگر جنگ فقط حمله به پایگاه‌های نظامی و دولتی نبود؟! آن‌جا بود که ترس افتاد به جانم، هر وقت به ته خط می‌رسم و واقعا می‌ترسم دلم می‌لرزد؛ دلم لرزید. خبر بعدی که خواندم، بمباران بیت رهبری بود؛ گفتم رهبر که قطعاً آن‌جا نبوده؛ حتما او را به جای امنی برده‌اند. الان می‌فهمم، آری او را به جای امنی بُردند؛ خیلی امن، مگر جایی امن‌تر از آغوش امام زمان(عج) هم هست؟! سحر یکشنبه بود که ترس را در وجود همه می‌دیدم، سحری را خورده بودیم و در حال خوردن بُسراق (نوعی شیرینی خانگی سنتی افغانستان) و چای سبز بودیم، خیره به تلویزیون. چشمم به زیرنویس شبکه اصفهان خورد؛ خواندمش اما به چند ثانیه نکشید که پاک شد! حتماً اشتباه خواندم. کسی چیزی نگفت. لحظاتی بعد دوباره ظاهر شد : شهادت قائد امت ........! دوباره دلم لرزید، وای! رویای دیشبم! چرا من باید رویای ایشان را می‌دیدم!؟ یک تلنگر! تلنگرِ از دست دادن! مادر جان یک جمله‌ای دارد که در مواقع ناراحتی و غم آن را به زبان می‌آورد، می‌گوید: بند دلم پاره شد، من در آن سحر، بند دلم پاره شد! احساس امنیت نداشتم. تا قبل از شهادت‌شان فکر نمیکردم احساس امنیت در جمهوری اسلامی ایران را فقط بخاطر وجود ایشان داشته باشم. چای سبزهای‌مان یخ کرد ولی قبل از آن دل‌های‌مان. دیگر کسی نتوانست چیزی بگوید، فقط مادر جان بود که قرآن به دست به اتاق رفت. از زبان مادر جان شنیدم:« وقتی امام خمینی(ره) از دنیا رفتند، در افغانستان غوغایی برپا شد، شیعیان افغانستان سوگواری می‌کردند و محله به محله نذر می‌کردند.» آن زمان مادرکلانم بعد از شنیدن خبر رحلت امام، دیگ بزرگ حلوای سرخ بار کرد. این بار هم به رسم نذر مادرکلان، مادرم صبح یکشنبه حلوای سرخ را بار گذاشت. رمقی نداشت، می‌دیدم لرزش دستش را. اما این رسم مادری‌اش بود. برای رهبر شهیدش. حلوا را هم می‌زد و زیارت عاشورا می‌خواند، حلوا را هم می‌زد و حدیث کسا می‌خواند، حلوا را هم می‌زد و سوره فتح می‌خواند. این دومین نسل افغانستان بود که برای رهبر شهید‌شان سوگواری می‌کردند. شش ساعت طول کشید تا حلوای سرخ آماده شد، نذر حلوای شهادت رهبر...رهبر شهید آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای... بعضی‌ها را فقط وقتی می‌روند، می‌شود شناخت، قدر دانست و درک کرد. او هم از همان آدم‌ها بود. روحِ بلندت شاد و راهت پر رهرو رهبر مظلوم ما، اُمید شیعیان افغانستان ✍ ف.ا @khatoon_af
از حرم امام رضا به امریکا ترامپ به گوشی؟ مشت ها رسید؟ این را از طرف فاطمیون داشته باش و منتظر موشک هاهم باش، خیبرها توی راهند... @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
در واقع پدر جان کجاستی؟ شب قبل تا نماز صبح بیدار بودم. خبرها را شنیده بودم که خیابان پاستور مورد هدف دشمن قرار گرفته و دوستان حال حضرت آقا رو می‌پرسیدند. گفتم مطمئن باشید ایشان در بیت نبوده! قطعا ایشان در جای امنی هستند. مگر می‌شود در چنین شرایطی در بیت باشند؟! بعد نماز صبح خوابیدم، طبق معمول شش صبح بیدار شدم و گوشیم را برداشتم، دیدم دوستم پیام گذاشته؛ فقط نوشته بود:«بگو دروغه!». با عجله تلویزیون روشن کردم که خبر مهمی زیر نویس شده بود. یک بار خواندم. باور نمی‌کردم. چشم‌هایم را خوب باز کردم. خبر شهادت آقا بود که همه جا پخش شده بود. باورش خیلی سخت بود. گفتم حتماً اشتباه است. امکان ندارد! چطور ممکن است؟ وای خدا وای خدا پسرم با صدای من از خواب پرید. بهش گفتم بلندشو بریم... در مسیر با خودم با گریه می‌گفتم؛ دنیای بدون رهبر می‌خواهم چه‌کار؟ ایران بدون رهبرمان چی می‌شود خدایا خدایا... در مسیر می‌دیدم کم کم مردم به سمت حرم می‌رفتند. انگار جایی جز حرم نداشتند. یکی با عجله، یکی با فریاد که انگار عزیزترین کسشان را از دست داده باشند به سمت حرم می‌رفتند. نمی‌دانم چطور به حرم رسیدیم. پرچم‌های اطراف حرم تعویض شده بود با پرچم سیاه. قسمت ورودی بازرسی صدای گریه خادمین و مردم به گوش می‌رسید. وارد حرم شدیم، ناخودآگاه زانو زدم و رو به امام رضا علیه السلام گفتم این چه مصیبتی بود؟! حالا ما بدون حضرت آقا چه کنیم؟ حقا که ما بی‌پدر شدیم. داخل حرم غوغایی بود. مردم پیر و جوان و کودک، همه با مشت‌های گره کرده از عمق وجود شعار می‌دادند. شعار بر حقی که تا این روز این‌طور با تمام وجود بیان نکردم؛ مرگ بر آمریکا✊...مرگ بر اسرائیل✊... من تنها مرد حکیم و مجاهد زمانم که می‌شناختم و می‌دیدم کلامش نشان دهنده راه حق و آرام بخش روح قلب ما جوانان بود به دست خبیثترین خونخوارترین کودک‌کش‌ها از ما گرفته شده بود. دشمن دیرینه‌ی اسلام و شیعه، بلاخره بدترین زخم را به ما زد و آقای ما را از ما گرفت. من عالم‌تر و عادلتر از او دیگر سراغ ندارم. دنیا دیگر شخصی مثل حضرت آقا را به خودش نمی‌بیند. آه که ما چقدر بی کس شدیم. تا قبل ازین روز، ما دلگرمیمان وجود پر برکت آقا بود. صحبت‌های آقا بود که چراغ راه و امید بخش دل‌های ما بود... . اما حالا چه کنیم بدون آقا؟ چه می‌شود؟ من از دنیای بدون آقا می‌ترسم. همین کلمات زیر لب تکرار می‌کردم تا اینکه سخنرانی که در رواق امام بود گفتند ای مردم خدای خامنه‌ای زنده است... . به خودم آمدم گفتم خدای پیغمبر، خدای علی، همان خدای رهبرمان هست. خدای همه‌ی ما زنده است و راه ولایت همیشه پر رهرو بوده است. خون شهدا همیشه روشن کننده راه مانند خون سیدالشهدا علیه السلام است. از این پس هم هست تا ظهور آقایمان امام عصر عجل الله... شهادت هنر مردان خداست و شایسته‌ترین مدال قبول بندگی حقا که شهادت برازنده‌ی رهبرمان بود. ما هرگز امام شهدمان را فراموش نمی‌کنیم و پر قدرتتر از همیشه راهش رو ادامه می‌دهیم تا نابودی کامل اسرائیل کثیف. اللهم عجل لولیک الفرج ✍ فاطمه تاجیک @khatoon_af
✓ نگاهم لهجه‌ای دارد که‌ تنهایش تو می‌فهمی ✓ چو رودی پیچ‌در‌پیچ و درازایش تو می‌فهمی ✓ کلید معرفت داری و معنایش تو می‌فهمی «به گنج همدلی باید رسیدن، این روزها را» اجتماع و عزاداری افغانستانی‌های مقیم مشهد برای رهبرِ امتِ اسلام @khatoon_af