خاتون | روایت زنان مهاجر
نذر رهبر شهید
شنبهها برای من، همیشه معنای شروع و سرآغاز زندگی را میداد؛ انگیزه برای ادامه دادن یا شروع کاری را.
اما شنبهای را هم دیدم، حس کردم، چشیدم و لمس کردم که پایان را نشانم داد؛ پایان سَرخوشی، پایان پناهِ امن، پایان پدری، پایان دلِ قرص و شاید هم پایان زندگی... .
انگار زمان ایستاد؛
از جمعه شبی باید بگویم که شاید یک تلنگر بود؛ من کجا، رویای دیدن امام کجا!
راستش در ظاهر شاید ایشان را خیلی نمیشناختم، خیلی با ایشان اُنس نگرفته بودم و شاید خیلی هم پای سخنانشان نمینشستم اما دیده بودم شیعیان افغانستان را که چطور به ایشان ارادت دارند. گاهی در دل میگفتم کاش ما هم رهبری مانند او داشتیم اما الان فهمیدم او مانند نداشت! یکبار وقتی گفتم کاش ما هم رهبری چون او داشتیم، عزیزی گفت چرا مانند؟!
او رهبر ما هم هست؛ ایشان فقط رهبر ایرانیها نیست بلکه رهبر تمام شیعیان جهان است ولی کاش قَدرش را بیشتر میدانستند.
بار اولی که به افغانستان رفتم خیلیها را دیدم که از او سخن میگفتند و به او افتخار میکردند، دیدم کسانی را که در خانههای کوچک اما پر امیدشان قاب عکس او را بالای طاقچههایشان داشتند و میگفتند قاب عکسش نور خانهشان است، همانطور که حرفهایش دلگرمی دلشان.
اولین خبر آغاز جنگ را که خواندم، دلم قرص بود که مثل جنگ دوازده روزه تمام میشود، جدی نیست، مهم نیست.
گوشی را کنار گذاشتم و مشغول روزمرهگی هایم شدم که با زنگ تلفنم و شنیدن صدای مادرم دلم لرزید:«زود به خانه بیا که جنگ است، خطرناک است.»
اخبار را دوباره خواندم: حمله به دبستان شجره طیبه در میناب...
حمله به مدرسه؟! آن هم دبستان؟ مگر جنگ فقط حمله به پایگاههای نظامی و دولتی نبود؟!
آنجا بود که ترس افتاد به جانم، هر وقت به ته خط میرسم و واقعا میترسم دلم میلرزد؛ دلم لرزید.
خبر بعدی که خواندم، بمباران بیت رهبری بود؛ گفتم رهبر که قطعاً آنجا نبوده؛ حتما او را به جای امنی بردهاند.
الان میفهمم، آری او را به جای امنی بُردند؛ خیلی امن، مگر جایی امنتر از آغوش امام زمان(عج) هم هست؟!
سحر یکشنبه بود که ترس را در وجود همه میدیدم، سحری را خورده بودیم و در حال خوردن بُسراق (نوعی شیرینی خانگی سنتی افغانستان) و چای سبز بودیم، خیره به تلویزیون. چشمم به زیرنویس شبکه اصفهان خورد؛ خواندمش اما به چند ثانیه نکشید که پاک شد! حتماً اشتباه خواندم. کسی چیزی نگفت. لحظاتی بعد دوباره ظاهر شد : شهادت قائد امت ........!
دوباره دلم لرزید، وای! رویای دیشبم! چرا من باید رویای ایشان را میدیدم!؟ یک تلنگر! تلنگرِ از دست دادن!
مادر جان یک جملهای دارد که در مواقع ناراحتی و غم آن را به زبان میآورد، میگوید: بند دلم پاره شد، من در آن سحر، بند دلم پاره شد! احساس امنیت نداشتم. تا قبل از شهادتشان فکر نمیکردم احساس امنیت در جمهوری اسلامی ایران را فقط بخاطر وجود ایشان داشته باشم. چای سبزهایمان یخ کرد ولی قبل از آن دلهایمان. دیگر کسی نتوانست چیزی بگوید، فقط مادر جان بود که قرآن به دست به اتاق رفت. از زبان مادر جان شنیدم:« وقتی امام خمینی(ره) از دنیا رفتند، در افغانستان غوغایی برپا شد، شیعیان افغانستان سوگواری میکردند و محله به محله نذر میکردند.» آن زمان مادرکلانم بعد از شنیدن خبر رحلت امام، دیگ بزرگ حلوای سرخ بار کرد. این بار هم به رسم نذر مادرکلان، مادرم صبح یکشنبه حلوای سرخ را بار گذاشت. رمقی نداشت، میدیدم لرزش دستش را. اما این رسم مادریاش بود. برای رهبر شهیدش. حلوا را هم میزد و زیارت عاشورا میخواند، حلوا را هم میزد و حدیث کسا میخواند، حلوا را هم میزد و سوره فتح میخواند. این دومین نسل افغانستان بود که برای رهبر شهیدشان سوگواری میکردند. شش ساعت طول کشید تا حلوای سرخ آماده شد، نذر حلوای شهادت رهبر...رهبر شهید آیتالله العظمی سید علی خامنهای...
بعضیها را فقط وقتی میروند، میشود شناخت، قدر دانست و درک کرد. او هم از همان آدمها بود.
روحِ بلندت شاد و راهت پر رهرو رهبر مظلوم ما، اُمید شیعیان افغانستان
✍ ف.ا
@khatoon_af
از حرم امام رضا به امریکا
ترامپ به گوشی؟
مشت ها رسید؟
این را از طرف فاطمیون داشته باش و منتظر موشک هاهم باش، خیبرها توی راهند...
#عکس_نوشت
#نرگس_سادات_نوری
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
در واقع پدر جان کجاستی؟
شب قبل تا نماز صبح بیدار بودم. خبرها را شنیده بودم که خیابان پاستور مورد هدف دشمن قرار گرفته و دوستان حال حضرت آقا رو میپرسیدند. گفتم مطمئن باشید ایشان در بیت نبوده! قطعا ایشان در جای امنی هستند. مگر میشود در چنین شرایطی در بیت باشند؟! بعد نماز صبح خوابیدم، طبق معمول شش صبح بیدار شدم و گوشیم را برداشتم، دیدم دوستم پیام گذاشته؛ فقط نوشته بود:«بگو دروغه!». با عجله تلویزیون روشن کردم که خبر مهمی زیر نویس شده بود. یک بار خواندم. باور نمیکردم. چشمهایم را خوب باز کردم. خبر شهادت آقا بود که همه جا پخش شده بود. باورش خیلی سخت بود. گفتم حتماً اشتباه است. امکان ندارد! چطور ممکن است؟
وای خدا
وای خدا
پسرم با صدای من از خواب پرید. بهش گفتم بلندشو بریم... در مسیر با خودم با گریه میگفتم؛ دنیای بدون رهبر میخواهم چهکار؟ ایران بدون رهبرمان چی میشود خدایا خدایا...
در مسیر میدیدم کم کم مردم به سمت حرم میرفتند. انگار جایی جز حرم نداشتند. یکی با عجله، یکی با فریاد که انگار عزیزترین کسشان را از دست داده باشند به سمت حرم میرفتند. نمیدانم چطور به حرم رسیدیم. پرچمهای اطراف حرم تعویض شده بود با پرچم سیاه. قسمت ورودی بازرسی صدای گریه خادمین و مردم به گوش میرسید. وارد حرم شدیم، ناخودآگاه زانو زدم و رو به امام رضا علیه السلام گفتم این چه مصیبتی بود؟! حالا ما بدون حضرت آقا چه کنیم؟ حقا که ما بیپدر شدیم.
داخل حرم غوغایی بود. مردم پیر و جوان و کودک، همه با مشتهای گره کرده از عمق وجود شعار میدادند. شعار بر حقی که تا این روز اینطور با تمام وجود بیان نکردم؛ مرگ بر آمریکا✊...مرگ بر اسرائیل✊...
من تنها مرد حکیم و مجاهد زمانم که میشناختم و میدیدم کلامش نشان دهنده راه حق و آرام بخش روح قلب ما جوانان بود به دست خبیثترین خونخوارترین کودککشها از ما گرفته شده بود. دشمن دیرینهی اسلام و شیعه، بلاخره بدترین زخم را به ما زد و آقای ما را از ما گرفت. من عالمتر و عادلتر از او دیگر سراغ ندارم. دنیا دیگر شخصی مثل حضرت آقا را به خودش نمیبیند. آه که ما چقدر بی کس شدیم.
تا قبل ازین روز، ما دلگرمیمان وجود پر برکت آقا بود. صحبتهای آقا بود که چراغ راه و امید بخش دلهای ما بود... . اما حالا چه کنیم بدون آقا؟ چه میشود؟ من از دنیای بدون آقا میترسم.
همین کلمات زیر لب تکرار میکردم تا اینکه سخنرانی که در رواق امام بود گفتند ای مردم خدای خامنهای زنده است... . به خودم آمدم گفتم خدای پیغمبر، خدای علی، همان خدای رهبرمان هست. خدای همهی ما زنده است و راه ولایت همیشه پر رهرو بوده است. خون شهدا همیشه روشن کننده راه مانند خون سیدالشهدا علیه السلام است. از این پس هم هست تا ظهور آقایمان امام عصر عجل الله...
شهادت هنر مردان خداست و شایستهترین مدال قبول بندگی حقا که شهادت برازندهی رهبرمان بود. ما هرگز امام شهدمان را فراموش نمیکنیم و پر قدرتتر از همیشه راهش رو ادامه میدهیم تا نابودی کامل اسرائیل کثیف.
اللهم عجل لولیک الفرج
✍ فاطمه تاجیک
@khatoon_af
✓ نگاهم لهجهای دارد که تنهایش تو میفهمی
✓ چو رودی پیچدرپیچ و درازایش تو میفهمی
✓ کلید معرفت داری و معنایش تو میفهمی
«به گنج همدلی باید رسیدن، این روزها را»
اجتماع و عزاداری افغانستانیهای مقیم مشهد برای رهبرِ امتِ اسلام
#عکس_نوشت
#نرگس_سادات_نوری
@khatoon_af
آنقدر به دختران بها دادید که حالا دخترانِ ایرانی و افغانستانی و پاکستانی به انتقامِ خون بهایت قد علم کرده اند...
#عکس_نوشت
#نرگس_سادات_نوری
@khatoon_af