eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
452 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
✓ نگاهم لهجه‌ای دارد که‌ تنهایش تو می‌فهمی ✓ چو رودی پیچ‌در‌پیچ و درازایش تو می‌فهمی ✓ کلید معرفت داری و معنایش تو می‌فهمی «به گنج همدلی باید رسیدن، این روزها را» اجتماع و عزاداری افغانستانی‌های مقیم مشهد برای رهبرِ امتِ اسلام @khatoon_af
آنقدر به دختران بها دادید که حالا دخترانِ ایرانی و افغانستانی و پاکستانی به انتقامِ خون بهایت قد علم کرده اند... @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
رهبر شهید امت اسلام، دختران شهیدِ میناب، دختران افغانستان، شهدای فاطمیونِ افغانستان، و چه زیباست این نظیر، چه مراعات آشنایی‌ست! روزی پوهنتون در افغانستان به بهشتی برای دختران این سرزمین تبدیل می‌شود و خون مُحصلان، قلم‌هایشان را پر‌معناتر و کتابچه‌هایشان را پربار‌تر می‌کند. مکتبِ سیدالشهدا و کاج، فرزندان‌شان را زودتر از موعد فارغ‌التحصیل می‌کنند و با دستانی گلگون از خون مدرک شهادت را با خون‌شان امضا می‌کنند. و روزی هم دبستان شجره طیبه در ایران، در سوگ فرزندان عزیزِ خود زانو می‌زند و آنان را با نمره‌ی شهادت و دلی سرشار از عشق، به خانه‌ی ابدی می‌فرستد. این خاک، مهد شهادت و عشق است؛ جایی که زندگی و مرگ در هم می‌آمیزند و پیوندی استوار بر ایثار و فداکاری نقش می‌بندد. اینجاست که مرزهای جغرافیایی در مقابل دردهای مشترک، رنگ می‌بازند و اتحاد و همبستگی، چهره‌ای نوین می‌گیرد. آن‌ها، دشمنانِ این راه پرمهر و مقدس، می‌خواهند دختران ما را خاموش کنند، اما ای کاش بدانند، در وجود همین دختران است قدرتی نهان که روزی جهان را زیر و زبَر خواهد کرد. دخترانی که روزی چراغِ خانه‌ها خواهند شد، زنانی که فاطمیون، زینبیون انصار و حزب‌الله را تربیت می‌کنند؛ برای هدفی والاتر و مقدس‌تر از هر چیز دنیوی. آری، آن لئیمان از دختران ما می‌ترسند! می‌ترسند از روزی که دخترکان ما، به اربابان سرنوشت بدل شوند و آن‌ها را در برابر اراده‌ی قوی و نگاهی استوار، به زانو درآورند. همان‌گونه که موسی، فرعونیان زمان خویش را در مقابل قدرت ایمان و یقین، به خاک مذلت کشاند، همان‌گونه که اُم وهب در صحرای کربلا نقش‌آفرینی کرد و همان‌گونه که زینب(س) در آن اوج ایثار و صبر، نماد توحید و شهادت را به جهانیان نشان داد و دشمنان خدا را در مسیر تاریخ به شرمساری کشید. بکشید ما را، اما بدانید، روزی خواهد رسید که موسی‌های ما، شما را از زمین محو خواهند ساخت و آن روز، زمانی است که خونِ پاک فرزندانمان، بر خاک جاری می‌شود و خون آنان، شیعیان و آزادگان جهان را بیدار خواهند ساخت. خون‌های شهدا در حال جوشش است و خشک نخواهد شد تا زمانی‌که مهدیِ ما بیاید. برای ظهورِ منجی موعود، هر قطره‌ی خون، پشتوانه‌ای است قوی، هر فریاد، فریادی است از اعماق دل، و هر قطره‌اش، راهی به سوی آزادی و عدالت است. ✍🏻ف.ا @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
داغی که سرد نمی‌شود! از خواب بیدار شدم، ساعت ده بود. بومهن بودم. پیام‌رسان ایتا را باز کردم. کانال‌ها همه از شروع جنگ خبر می‌دادند. هر کدام از کانال‌ها را باز می‌کردم، همه می‌گفتند تهران را زدند. بدنم لرزید. گفتم: «خدایا خودت کمکم کن.» به خواهرم گفتم: «تهران را زدند.» گفت: «الکی نگو.» گفتم: «خبر‌ها این را می‌گوید.» گفتم: «من می‌روم دماوند. مراقب خودت باش.» توی راه بودم که داداشم تماس گرفت. گفت: «کجایی؟» گفتم: «توی راه، دارم می‌آیم سمت دماوند.» گفت: «دماوند را هم زدند. مراقب خودت باش.» آمدم وسط راه، به ترافیک سنگینی برخوردیم. این ترافیک را که دیدم، استرسم بیشتر شد، قلبم ناآرام‌تر شد. راننده گفت: «از صبح تا الان ساعت‌هاست توی ترافیکم. تهران را همه جا را زدند. بیت رهبری را هم زدند.» این در مغزم تکرار شد: «بیت رهبری را هم زدند. بیت، رهبری را هم زدند.» قلبم شروع به تند تند تپیدن کرد. دستم می‌لرزید. گفتم: «امکان ندارد. احتمالا دروغ است.» گفت: «نه، زدند.» توی راه مامانم همچنان تماس می‌گرفت: «کجایی؟ مراقب باش.» همه نانوایی‌ها صف‌های طولانی، فروشگاه‌ها شلوغ بود. رسیدم خانه. مامانم گفت: «چه خبر بود راه؟» گفتم: «شلوغ زیاد بود.» گفت: «اینجا را زدند. خیلی صدای بدی داشت.» رفتم سراغ کانال‌های خبرگزاری. «فلان جا را زدند. مدرسه میناب مورد حمله موشکی صهیونیستی و آمریکایی قرار گرفت. ۵۰ دانش‌آموز شهید شده.» بغض کردم. اشک از چشمانم سرازیر شد. «خدا لعنتشان کند! کجاست آن‌هایی که می‌گفتند آمریکا به کمک ما می‌آید؟ کجاست که ببیند چطور به کمکشان آمده است؟» شب شد. استرس همه وجودم را گرفته بود. خواب به چشمانم نمی‌آمد. شاید هم خودم نمی‌خواستم بخوابم. همیشه با بیدار شدن از خواب، خبرهای بدی شنیدیم. خاطره‌های بدی داریم. شهید حاج قاسم، شهید حاجی‌زاده، شهید رئیسی و... شاید برای همین است نمی‌خواهم بخوابم. نَکند من بخوابم و با خبری بد بیدار شوم؟ قبلم هر لحظه ناآرام‌تر می‌شد، استرسم بیشتر می‌شد. دیگر تحمل نمی‌توانم. به فاطمه پیام می‌گذارم: «فاطمه، من خیلی استرس دارم. حضرت آقا حالشان خوب است، نه؟» فاطمه: «طبیعی است. باید دعا کنیم. حافظ حضرت آقا خدا است.» یکم آرام می‌شوم. فکرم به جاهای بد می‌رود. نمی‌گذارم برود. با خودم تکرار می‌کنم: «حافظ حضرت آقا خدا است.» کانال‌های خبر را بالا پایین می‌کنم. چشمانم به جمله‌ای برخورد می‌کند: «اینترنشنال: امام خامنه‌ای کشته شده.» ته قلبم می‌لرزید. ولی گفتم: «این هم دروغ دیگری از اینترنشنال.» از این کانال به آن کانال دنبال کذب شدنش هستم. همه خبرگزاری‌ها و کانال‌های شخصی، کذب بودنش را اعلام کردند. الحمدلله. استرسم هر لحظه بیشتر می‌شد. با هیچ ذکری آرام نمی‌شدم. شب پر اضطراب، سخت و سنگینی بود. مادرم صدایم کرد: «لیلا! بلند شو بیا سحری.» با وجود اینکه میل نداشتم، به اجبار کنار سفره سحری نشستم. بعد سحری، چادر نمازم را سرم کردم، سجاده‌ام را پهن کردم. دست بردم سمت گوشی. برداشتم خبرگزاری‌ها را چک کنم. با خبری شهادت دختر، عروس و نوه حضرت آقا که دیشب کذب شده بود، دوباره تایید شدم. بهم ریختم. قلبم مچاله شد. چند دقیقه بعد، یکی نوشت: «آقامون شهید شد.» باور نکردم. دیدم همه خبرگزاری‌ها دارند می‌گذارند. باورم نمی‌شد. نفس کشیدن برایم سخت شد. دست و پایم شل شد، زبانم بند آمده بود. نمی‌توانستم حرف بزنم. مادرم صدایم کرد: «چی شده؟ حالت خوبه؟» که برادرم گفت: «ای وای!» و تلویزیون را روشن کرد. و آره، درست است. با مادرم شروع کردم به جیغ و فغان زدن. باور نمی‌کردم. من طاقت این خبر سنگین را نداشتم. می‌گفتم: «این یک خواب است. یکی بیاید من را بیدار کند. یکی بیاید بگوید دروغ است. چرا کسی تکذیبش نمی‌کنید؟» صدای هق‌هق خانوادم گوشم را لمس می‌کرد. نایی برای ایستادن نداشتم. پاهایم رمق نداشت. نمی‌دانم شاید بعد یک ساعت بلند شدم برای نماز. بله، آقای ما شهید شده. مگر می‌شد امام ما شهید نشود؟ به آرزویش رسید. شهید آیت‌الله خامنه‌ای! چقدر زیباست! لباس عزایم را به تن کردم و با پدر و مادرم راهی شدیم و خودمان رساندیم به میدان جهاد که پر شده بود از عزاداران که برای عزاداری امامشان آمده بودند و خانم‌هایی که به سر و صورتشان می‌زدند. صدای گریه‌هایشان بلند بود. با بغض تو گلو دنبال یکی می‌گشتم که تو آغوشش خودم را آرام کنم. پیداش کردم. مگر آرام می‌شدم؟ مگر قلبم دردش تسکین پیدا می‌کرد؟ دیگر از این غم بزرگ نمی‌دانستم به کی پناه ببرم. خودم را رساندم پیش شهدای گمنام مسجد صاحب‌الزمان. با مادرم تماس گرفتم: «شما بروید. من می‌روم مسجد.» نزدیک اذان ظهر، نماز جماعت خواندم. بعد نماز روضه خواندند. قلبم آتش گرفته بود. خانمی که کنارم نشسته بود، بغلم کرد. دو تایمان به آغوش هم پناه بردیم. @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ما نسلی بودیم که حاج قاسم و سید حسن و آیت‌الله خامنه‌ای را دیدیم! انگار که یک رویا و خواب بوده. چه افسانه و اسطوره‌هایی! الان هم اصلا وقت عزاداری نیست. چهلم آقا خون گریه می‌کنیم، ولی الان خون می‌ریزیم، خون دشمنان را. آمد به ما شجاعت را یاد داد و رفت. ما دیگر هیچ خط قرمزی نداریم! ما هیچ پلی پشت سرمان نداریم که برگردیم! چون دیگر قرار نیست برگردیم! ما تا آخرین نفس ایستادیم... الله اکبر ✊ ✍ لیلا احمدی @khatoon_af