eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
451 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتون | روایت زنان مهاجر
رهبر شهید امت اسلام، دختران شهیدِ میناب، دختران افغانستان، شهدای فاطمیونِ افغانستان، و چه زیباست این نظیر، چه مراعات آشنایی‌ست! روزی پوهنتون در افغانستان به بهشتی برای دختران این سرزمین تبدیل می‌شود و خون مُحصلان، قلم‌هایشان را پر‌معناتر و کتابچه‌هایشان را پربار‌تر می‌کند. مکتبِ سیدالشهدا و کاج، فرزندان‌شان را زودتر از موعد فارغ‌التحصیل می‌کنند و با دستانی گلگون از خون مدرک شهادت را با خون‌شان امضا می‌کنند. و روزی هم دبستان شجره طیبه در ایران، در سوگ فرزندان عزیزِ خود زانو می‌زند و آنان را با نمره‌ی شهادت و دلی سرشار از عشق، به خانه‌ی ابدی می‌فرستد. این خاک، مهد شهادت و عشق است؛ جایی که زندگی و مرگ در هم می‌آمیزند و پیوندی استوار بر ایثار و فداکاری نقش می‌بندد. اینجاست که مرزهای جغرافیایی در مقابل دردهای مشترک، رنگ می‌بازند و اتحاد و همبستگی، چهره‌ای نوین می‌گیرد. آن‌ها، دشمنانِ این راه پرمهر و مقدس، می‌خواهند دختران ما را خاموش کنند، اما ای کاش بدانند، در وجود همین دختران است قدرتی نهان که روزی جهان را زیر و زبَر خواهد کرد. دخترانی که روزی چراغِ خانه‌ها خواهند شد، زنانی که فاطمیون، زینبیون انصار و حزب‌الله را تربیت می‌کنند؛ برای هدفی والاتر و مقدس‌تر از هر چیز دنیوی. آری، آن لئیمان از دختران ما می‌ترسند! می‌ترسند از روزی که دخترکان ما، به اربابان سرنوشت بدل شوند و آن‌ها را در برابر اراده‌ی قوی و نگاهی استوار، به زانو درآورند. همان‌گونه که موسی، فرعونیان زمان خویش را در مقابل قدرت ایمان و یقین، به خاک مذلت کشاند، همان‌گونه که اُم وهب در صحرای کربلا نقش‌آفرینی کرد و همان‌گونه که زینب(س) در آن اوج ایثار و صبر، نماد توحید و شهادت را به جهانیان نشان داد و دشمنان خدا را در مسیر تاریخ به شرمساری کشید. بکشید ما را، اما بدانید، روزی خواهد رسید که موسی‌های ما، شما را از زمین محو خواهند ساخت و آن روز، زمانی است که خونِ پاک فرزندانمان، بر خاک جاری می‌شود و خون آنان، شیعیان و آزادگان جهان را بیدار خواهند ساخت. خون‌های شهدا در حال جوشش است و خشک نخواهد شد تا زمانی‌که مهدیِ ما بیاید. برای ظهورِ منجی موعود، هر قطره‌ی خون، پشتوانه‌ای است قوی، هر فریاد، فریادی است از اعماق دل، و هر قطره‌اش، راهی به سوی آزادی و عدالت است. ✍🏻ف.ا @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
داغی که سرد نمی‌شود! از خواب بیدار شدم، ساعت ده بود. بومهن بودم. پیام‌رسان ایتا را باز کردم. کانال‌ها همه از شروع جنگ خبر می‌دادند. هر کدام از کانال‌ها را باز می‌کردم، همه می‌گفتند تهران را زدند. بدنم لرزید. گفتم: «خدایا خودت کمکم کن.» به خواهرم گفتم: «تهران را زدند.» گفت: «الکی نگو.» گفتم: «خبر‌ها این را می‌گوید.» گفتم: «من می‌روم دماوند. مراقب خودت باش.» توی راه بودم که داداشم تماس گرفت. گفت: «کجایی؟» گفتم: «توی راه، دارم می‌آیم سمت دماوند.» گفت: «دماوند را هم زدند. مراقب خودت باش.» آمدم وسط راه، به ترافیک سنگینی برخوردیم. این ترافیک را که دیدم، استرسم بیشتر شد، قلبم ناآرام‌تر شد. راننده گفت: «از صبح تا الان ساعت‌هاست توی ترافیکم. تهران را همه جا را زدند. بیت رهبری را هم زدند.» این در مغزم تکرار شد: «بیت رهبری را هم زدند. بیت، رهبری را هم زدند.» قلبم شروع به تند تند تپیدن کرد. دستم می‌لرزید. گفتم: «امکان ندارد. احتمالا دروغ است.» گفت: «نه، زدند.» توی راه مامانم همچنان تماس می‌گرفت: «کجایی؟ مراقب باش.» همه نانوایی‌ها صف‌های طولانی، فروشگاه‌ها شلوغ بود. رسیدم خانه. مامانم گفت: «چه خبر بود راه؟» گفتم: «شلوغ زیاد بود.» گفت: «اینجا را زدند. خیلی صدای بدی داشت.» رفتم سراغ کانال‌های خبرگزاری. «فلان جا را زدند. مدرسه میناب مورد حمله موشکی صهیونیستی و آمریکایی قرار گرفت. ۵۰ دانش‌آموز شهید شده.» بغض کردم. اشک از چشمانم سرازیر شد. «خدا لعنتشان کند! کجاست آن‌هایی که می‌گفتند آمریکا به کمک ما می‌آید؟ کجاست که ببیند چطور به کمکشان آمده است؟» شب شد. استرس همه وجودم را گرفته بود. خواب به چشمانم نمی‌آمد. شاید هم خودم نمی‌خواستم بخوابم. همیشه با بیدار شدن از خواب، خبرهای بدی شنیدیم. خاطره‌های بدی داریم. شهید حاج قاسم، شهید حاجی‌زاده، شهید رئیسی و... شاید برای همین است نمی‌خواهم بخوابم. نَکند من بخوابم و با خبری بد بیدار شوم؟ قبلم هر لحظه ناآرام‌تر می‌شد، استرسم بیشتر می‌شد. دیگر تحمل نمی‌توانم. به فاطمه پیام می‌گذارم: «فاطمه، من خیلی استرس دارم. حضرت آقا حالشان خوب است، نه؟» فاطمه: «طبیعی است. باید دعا کنیم. حافظ حضرت آقا خدا است.» یکم آرام می‌شوم. فکرم به جاهای بد می‌رود. نمی‌گذارم برود. با خودم تکرار می‌کنم: «حافظ حضرت آقا خدا است.» کانال‌های خبر را بالا پایین می‌کنم. چشمانم به جمله‌ای برخورد می‌کند: «اینترنشنال: امام خامنه‌ای کشته شده.» ته قلبم می‌لرزید. ولی گفتم: «این هم دروغ دیگری از اینترنشنال.» از این کانال به آن کانال دنبال کذب شدنش هستم. همه خبرگزاری‌ها و کانال‌های شخصی، کذب بودنش را اعلام کردند. الحمدلله. استرسم هر لحظه بیشتر می‌شد. با هیچ ذکری آرام نمی‌شدم. شب پر اضطراب، سخت و سنگینی بود. مادرم صدایم کرد: «لیلا! بلند شو بیا سحری.» با وجود اینکه میل نداشتم، به اجبار کنار سفره سحری نشستم. بعد سحری، چادر نمازم را سرم کردم، سجاده‌ام را پهن کردم. دست بردم سمت گوشی. برداشتم خبرگزاری‌ها را چک کنم. با خبری شهادت دختر، عروس و نوه حضرت آقا که دیشب کذب شده بود، دوباره تایید شدم. بهم ریختم. قلبم مچاله شد. چند دقیقه بعد، یکی نوشت: «آقامون شهید شد.» باور نکردم. دیدم همه خبرگزاری‌ها دارند می‌گذارند. باورم نمی‌شد. نفس کشیدن برایم سخت شد. دست و پایم شل شد، زبانم بند آمده بود. نمی‌توانستم حرف بزنم. مادرم صدایم کرد: «چی شده؟ حالت خوبه؟» که برادرم گفت: «ای وای!» و تلویزیون را روشن کرد. و آره، درست است. با مادرم شروع کردم به جیغ و فغان زدن. باور نمی‌کردم. من طاقت این خبر سنگین را نداشتم. می‌گفتم: «این یک خواب است. یکی بیاید من را بیدار کند. یکی بیاید بگوید دروغ است. چرا کسی تکذیبش نمی‌کنید؟» صدای هق‌هق خانوادم گوشم را لمس می‌کرد. نایی برای ایستادن نداشتم. پاهایم رمق نداشت. نمی‌دانم شاید بعد یک ساعت بلند شدم برای نماز. بله، آقای ما شهید شده. مگر می‌شد امام ما شهید نشود؟ به آرزویش رسید. شهید آیت‌الله خامنه‌ای! چقدر زیباست! لباس عزایم را به تن کردم و با پدر و مادرم راهی شدیم و خودمان رساندیم به میدان جهاد که پر شده بود از عزاداران که برای عزاداری امامشان آمده بودند و خانم‌هایی که به سر و صورتشان می‌زدند. صدای گریه‌هایشان بلند بود. با بغض تو گلو دنبال یکی می‌گشتم که تو آغوشش خودم را آرام کنم. پیداش کردم. مگر آرام می‌شدم؟ مگر قلبم دردش تسکین پیدا می‌کرد؟ دیگر از این غم بزرگ نمی‌دانستم به کی پناه ببرم. خودم را رساندم پیش شهدای گمنام مسجد صاحب‌الزمان. با مادرم تماس گرفتم: «شما بروید. من می‌روم مسجد.» نزدیک اذان ظهر، نماز جماعت خواندم. بعد نماز روضه خواندند. قلبم آتش گرفته بود. خانمی که کنارم نشسته بود، بغلم کرد. دو تایمان به آغوش هم پناه بردیم. @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ما نسلی بودیم که حاج قاسم و سید حسن و آیت‌الله خامنه‌ای را دیدیم! انگار که یک رویا و خواب بوده. چه افسانه و اسطوره‌هایی! الان هم اصلا وقت عزاداری نیست. چهلم آقا خون گریه می‌کنیم، ولی الان خون می‌ریزیم، خون دشمنان را. آمد به ما شجاعت را یاد داد و رفت. ما دیگر هیچ خط قرمزی نداریم! ما هیچ پلی پشت سرمان نداریم که برگردیم! چون دیگر قرار نیست برگردیم! ما تا آخرین نفس ایستادیم... الله اکبر ✊ ✍ لیلا احمدی @khatoon_af
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇦🇫❤️🇮🇷 قند مادر، مه با ای پایی که درد مکنه، آمدُم دَ دفاع از ولایت. آمدُم که بُگم اسلام مرز نَمیشْناسَه... @khatoon_af
دلپذیر است برایم که تو فرمان بدهی آنچنان جان بدهم، حظ ببری، عشق کنی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
«آرزوی محال» بسم رب الشهداء و الصدیقین نمی‌دانم بقیه‌ی نویسنده‌ها، وقتی کم سن و سال‌تر بودند و بی‌تجربه، با خواندن متن‌ها و دلنوشته‌های قبلی‌شان آرام می‌شدند یا نه. ولی من همین‌طورم. مثلا وقتی پایم شکسته بود، همین دفترک گل گلی، روح و روانم را از اسارت گز گز بی‌امان پایم، رها می‌کرد. اما خب، بماند که خواندن بعضی‌هایشان، مثل ماجرای شستن شلوار خاکی دوران جنگ بابا، یا جریان انفجار در مدرسه‌ی دخترانه‌ی سید الشهدا‌ی کابل، اشکم را در می‌آوردند و ساعت‌ها زار زار گریه می‌کردم وقتی می‌خواندمشان. خلاصه، آن سحر هم که دلم شبیه سیر و سرکه می‌جوشید و عین مرغ سر کنده دور خودم می‌چرخیدم، همان دفترک قرمز گل گلی را باز کردم. از نوشته‌های فسیل شده‌ی خانواده‌ی منظومه‌ی شمسی، صندوقچه‌ی مادربزرگم، حرف‌های عروسک کودکی‌ام، می‌گذرم و می‌رسم به داستان، روزی که شلوار پدرم به خانه‌ی همسایه رفت، می‌خوانم و می‌خوانم. رسیدم به بند آخرین «بابا، برای همیشه رفته بود و من داشتم به دست‌های خانم همسایه نگاه می‌کردم، که شلوار خیس و خاکی‌اش را گرفته بود: «زینب جان. امروز دیدم این شلوار تو حیاط خونه‌مونه؛ فکر کنم برای پدرته» و دوباره بغض کردم. دست و پایم لرزید. ته دلم خالی شد و یاد پدرم افتادم و شهدای دیروز. با خودم گفتم نخواندنشان بهتر از خواندنشان است. بالعجل از روی تختم بلند می‌شوم و دفترکم را کنار می‌گذارم که با نخوردن سحری، شرمنده‌ی خودم نشوم. بعد از سحری، دوزانو جلوی تلویزیون می‌نشینم تا ببینم بالاخره زیر نویس مورد علاقه‌ام را پخش می‌کنند یا نه: «پیام رهبر انقلاب تا دقایقی دیگر» دوربین می‌رود روی نجم‌الدین شریعتی و کاغذ توی دستش. حالش منقلب است. دستانش می‌لرزند: - ملت شریف ایران... نفس؛ رنگش شده عین گچ. - شهادتِ... نفس؛ آب دهانش را قورت می‌دهد. - رهبر معظم انقلاب... نفس؛ قلبم توی دهانم می‌زند. - آیت‌الله... نفس؛ چرا العظمی را نگفت؟! - سید علی خامنه‌ای را... نفس؛ بگو! بگو و کار را تمام کن! بگو که تکذیب کردند. بگو که حالش خوب است و می‌خواهم پیامش را برایتان بخوانم! بگو! - تسلیت می‌گویم. نفسِ حبس شده. سرش را پایین می‌اندازد. هیچ حرفی نمی‌زند. تنها صدایی که می‌آید، صدای سکوت است. دست و پایم یخ کرده. ته دلم خالی شده. قلبم خود را به در و دیوار می‌کوبد. ولی بغض نکرده‌ام. مبهوتم. از جایم برمی‌خیزم و به اتاقم برمی‌گردم. سرم را به آرامی روی بالش می‌گذارم. سختی جسمی را زیر دستم احساس می‌کنم. دفترکم است. همین‌جور یک صفحه را باز می‌کنم. نوشته‌ام: «سلام به مهربان ترین پدر! به پدری که با نوشیدن هر جرعه آب، یادش به کودکان تشنه لب غزه می‌افتد. سلام به مقاوم‌ترین و فرزانه‌ترین پدری که می‌شناسم.» دست خط لرزانم، برای وقتی است که اولین بار به بیت رهبری رفتیم و نامه‌ای برای مهربان‌ترین پدر نوشتم. این نسخه‌ای دیگر از همان است. ورقش می‌زنم. پایانش را که می‌خوانم، گویی روضه خوانده‌ام. همان آرزوی محال من است: «هدیه‌ای هم برایتان دارم! راستش را بخواهید، پدرم از همان دوران طفولیت من، آرزو داشتند شعری برای امام زمان سروده و در محضرتان بخوانم. من هم با این وجود که پدرم شهید شده‌اند، به قولم عمل کردم و وقتی یازده ساله بودم، این شعر را سرودم. ان‌شاءالله، وقتی با خانواده‌های شهدا دیداری داشتید و ما هم بودیم، شعرم را می‌خوانم. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته دوستدار و فدایی شما زینب حسینی، فرزند شهید محمد جعفر حسینی» ✍🏻 به قلمِ زینب حسینی @khatoon_af
ما آنجا جان می‌دهیم که دلمان گیر باشد. حالا که بند دلمان را پاره کرده‌اند باید جنونِ دلتنگی‌مان را هم ببینند. مگر دست می‌کِشیم ما؟ @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
حالا جنگ چشمانمان را بازتر کرده دلم می‌خواهد زندگی را باز هم کِش بدهم. حتی اگر طعمش تلخ باشد، حتی اگر درونش جنگ باشد. دقیقا نمی‌دانم در کدام برهه‌ای از تاریخ هستم. شاید روزهای آخر جنگ باشد و شاید هم آخرین روزهای زندگی. قطعا آیندگان ما را روایت می‌کنند، چطور ناخواسته افتادیم داخل یک جنگ تحمیلی؛ جنگی که کودکان اولین خون بها را دادند؛ رهبری که خط مقدم جنگ بود. فلش بک میزنم ذهنم را؛ قفل می‌شوم در روز اول جنگ، شنبه ۹اسفند ۱۴۰۴ درست وسط زندگی. اسفند همیشه بوی زندگی و طراوت و نو شدن و دوندگی‌های آخر سال برای کارهای کرده و جامانده را برایمان می‌دهد ولی امسال اسفندش با همه‌ی اسفندهایی که از سر گذرانده بودیم فرق داشت. اسفند امسال بوی خون، موشک ، ویرانی و از دست دادن می‌دهد. از آن بوهایی که وقتی می‌زند زیر بینی توانت را طاق می‌کند. طبق عادت هر روز با مائده سر درس‌ خواندنش کلنجار می‌رفتم. حالا کو گوش شنوا! ناچاراً خودم را باهاش وفق داده بودم. او هم هر روز درس صبر را برایم مرور می‌کرد. با صدای زنگ گوشی مامان ذهنم کشیده شد سمتش. گوش تیز کردم. همه حواسم را بسیج کردم. - «یا حسین! کجا را زندن؟ حالت خوبه؟» دلم تکان خورد. آب دهانم را قورت دادم به سمت مامان رفتم با نگاه پریشانم متوجه شد چه می‌خواهم بپرسم. پیش قدم شد در پاسخ دادن: «علی زنگ زده میگه جنگ شده چند جا رو هم زدند.» - «خدا بیْخِشان را بِکَند!» رفتم سراغ گوشیم تا آخرین اخبار را بخوانم ولی نت قطع بود و این یعنی آغاز یک جنگ دیگر. مبهوت مانده بودیم. نمی‌دانستیم چه کار باید بکنیم. قرار بود چه اتفاقی برای مردم بیفتد. اصلا قرار بود تا کی ادامه پیدا کند؟ جنگ ۱۲ روزه و فتنه‌‌ی ۱۸دی را پشت سر گذاشته بودیم ولی دل گواه دیگری می‌داد. شاید هم انگشت شستم خبردار شده بود. کانال‌های خبری را یکی یکی رد کردم. روی گزارشی چشمم قفل کرد. مدرسه‌‌ای در میناب را مورد حمله قرار داده بودند. چندین کودک بی‌گناه زیر آوار شهید شده بودند. کودکانی که شاید هزاران امید و آرزو برای آینده‌شان داشتند. پدر و مادری که امید به قد کشیدن و خوشبخت شدن دخترنشان داشتند، حالا این دخترها قد نکشیده پر کشیده بودند. دلمان آتش گرفت از مظلومیتی که صدا نداشت. از ضجه‌ی مادری که می‌گفت دخترم امسال روزه اولی بود. پدری که کتاب‌ها و دست از بدن جدا شده‌ای طفلش را بلند کرد. چندین روز از شروع جنگ می‌گذرد انگار زمان کِش آمده. با انگشتانم می‌شمارم. یک، دو، سه... روزهایی که یک روزش به هفته و هفته‌اش به ماه می‌ماند... . هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که منم شاهد عینی جنگ باشم. فیلم‌ها و داستان‌های زیادی از جنگ‌های دفاع مقدس، شوروی، سوریه و غیره خوانده بودم ولی باز هم انگار جنگ برایم مفهوم دیگری پیدا کرد. جنگ خیلی و حشتناک‌تر، تاریک‌تر و رنج آورتر از آن چیزی‌ست که در داستان‌ها روایت می‌شود. مجبور به جبر می‌شوی! هر لحظه تنت ازمرگ به لرزه می‌آید از اینکه هر چیز را به چشم آخرین بار ببینی مثل آخرین لبخند، آخرین آغوش، آخرین خداحافظی و آخرین‌هایی که نمی‌دانی کدامشان آخرین است و به همین راحتی باید از همه‌شان دل بکنی... . اگر جنگ هزار بدی دارد خوبی هم دارد! مثل همین همدلی و اتحاد ملت که خیابان‌ها و میادین را کردند سنگرشان. سنگری که جنسش از ایمان و باور است. سوز سرما و خستگی و بی‌خوابی را به جان خریده‌اند تا اجازه ندهند ضربه‌ای به ماهیت اسلام وارد شود. حالا تنها جان دشمن است که از قدرت ملت امام حسین به لرزه در آمده است. شاید تا قبل از جنگ نمی‌دانستم چقدر وجود اطرافیانم برایم ارزشمند است. حتی همین کَل کَل کردن‌های بی‌مورد خواهر و برادری! یا حتی آن زن فامیل که نیش کنایه‌هایش هر چند وقت یکبار فیوز به جانمان وصل می‌کرد. یا حتی آن دوست پر مُدعا که رفت و سراغی از من نگرفت! الان هزار بار بیشتر از قبل دوست‌شان دارم. حتی آن عادت‌های بدشان که برایم زجرآور بود، همان‌ها هم شیرینند. ما انسان‌ها موجودات عجیبی هستیم. تا بوی از دست دادن به مشام‌مان نخورده، نمی‌فهمیم باید کمی مهربان‌تر و با گذشت‌تر برخورد کنیم. زندگی همین است، تا صدای مرگ را می‌شنوی، متوجه می‌شوی هرآنچه که برایش می‌دویدی به یکبار بی ارزش و پوچ می‌شود. تازه می‌فهمی دنیا بازیچه‌ای بیش نبوده. حالا جنگ چشمانمان را بازتر کرده است. ✍🏻 زینب صفری @khatoon_af
من از کودکی عاشقت بوده‌ام... دل‌ْدَر‌بَرومِی‌ْدَرکَف‌و‌معشوق‌بِه‌کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است♥️ @khatoon_af