eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
450 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای شهید... ما به این صبوری نبوده‌ایم، ما به این سخت‌دلی نبوده‌ایم، ما به این تنهایی بدون شما نبوده‌ایم، ما اصلا خودمان نبوده‌ایم. این پنجاه و یک شب چنان سخت گذراندیم که خود فکر نمی‌کردیم به این سخت‌دلی باشیم. حرف‌های شما، ما را اینطور پرورانده است. آن حرف‌های که همیشه درهمه سخنرانی‌های‌تان می‌زدید: «ایمان و امید». درست است دیگر آن نصحیت‌های پدرانه‌تان را نمی‌شنویم. درست است دیگر نيستيد تا برای هر اتفاق تلخی منتظر بمانیم تا صحبت‌های دلنشین و آرام تان ما را سکون بدهد. آری، تازه بعد از پنجاه و چند شب این را می‌فهمیم که دیگر نیستید و ما چطور اینگونه شده‌ایم؟! آری ما فرزندانتان خوب فهمیده‌ایم، همان درس ایمان و امید شما قلبمان را سکون داده است... ✍🏻 حمیده حسینی @khatoon_af
من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم دخترم چهار پنج ساله بود که یک بار او را برای زیارت امام خمینی بردم. خانواده‌ی ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امام(ره) را روز عید ببیند. صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم. یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم اما با یک دست نمیشود؛ دودستی باید ببافند چون باید موها را سه قسمت کنند. رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم... 🏷 شهید خامنه‌ای به روایت خودش @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
هفتاد روز دلتنگی طبق معمول هر موقع تهران کار اداری دارم، نماز صبح رو بدون تعقیبات می‌خونم و به اصرار مامان که اگه بدون صبحونه از خونه بزنم بیرون حلالم نمی‌کنه، سریع یه لقمه‌ی چرب و چیلی کره محلی با مربای به خونگی گرفتم و با یه لیوان چای داغ مسیر رسیدنش به مقصد و هموار کردم. حوالی پنج ونیم بود که از خونه زدم بیرون. در حین راه رفتن به سمت ایستگاه، دعا و اذکار جا مانده رو زمزمه می‌کردم. تو دلم خدا خدا می‌کردم که کارام راه بیفته. تمام مسیر هم تند تند بدون نگاه کردن طی طریق می‌کردم. ساعت هفت و ربع به اداره مذکور رسیدم و تا ساعت دو کارم تموم شد. برگشتنی با خودم گفتم این دفعه دیگه باید برم کشور دوست. طبق برآورد و جستجوی دست و پا شکسته‌ای که داشتم متوجه شدم نزدیکترین ایستگاه مترو شهید نواب هست. پیاده شدم و اومدم میدون جمهوری که تلفنم زنگ خورد از اداره مذکور بود و خانم پشت خط با یه لحن حق به جانب گفت: " خانومم چرا گواهی اشتغال به تحصیلتو تحویلم ندادی لطفا برگرد و برام بیارش" من رو اون لحظه کارد می‌زدی، خونم در نمیومد. حالا خوبه چندبار بهش گفتم: "خانوم لطف می‌کنید یه چک کنید پروندمو که چیزیش کم و کسر نباشه. می‌تونم برم؟ کارم تموم شده؟!" همون لحظه یه فکری به سرم زد گفتم:"من خیلی از مسیر دورشدم و تا برگردم حتما ساعت کاری شما تموم شده اما می‌تونم براتون اسکن کنم و بفرستم" که خداروشکر قبول کرد و قرار شد تا فایل به دستش برسه و تایید کنه من همون جا منتظر باشم و اگر مورد تایید نبود مجدد خدمتش برسم. یه لحظه تو دلم گفتم: "یعنی حضرت آقا قبل شهادتتون که سعادت تشرف نداشتیم. الان هم لیاقت نداریم دیگه... بالاخره شاعر که الکی نگفته تا نباشی آشنا زین پرده رمزی نشنوی... اصلا من دختر افغانستانی رو چه به بیت رهبری رفتن" تو همین افکار و اندیشه‌ها بودم که خانم کارمند تماس گرفتن و گفتن:"مرسی خانومم اوکیه" در پس توی دلم یه نور امیدی روشن شد و مصمم رفتم سمت بی آر تی‌ها و به راننده گفتم: "می‌خوام برم کشور دوست کدوم ایستگاه باید پیاده شم گفت: "گوشت به من باشه صدا می‌زنم" دقیق نمیدونم اما فکر کنم بعد چهارمین یا پنجمین ایستگاه بود که گفت: "خانمی که می‌خواست بره کشور دوست اینجا پیاده شه. یه صد متر دویست متری برگردی عقب کشوردوسته" با یه ذوق و بغض توامانی پیاده شدم. تابلو خیابان کشوردوست به چشمم خورد. سر خیابون بنر بزرگ حضرت آقا بود و دوتا مامور که راهنمایی می‌کردند همین که چشمم به زیلوهای آبی رنگ و سن افتاد بی اختیار اشکام سرازیر شد. جمعیت زیادی نبود شاید به تعداد انگشت‌های یه دست، هر کدومشون تو حال و هوای خودشون بودن، منم کفشامو در آوردم و رفتم روی اون زیلوهای آبی، جلوترین نقطه سن نشستم تا راحت بتونم های های گریه کنم. همین که نشستم یه خانوم جوون جعبه شیرینی‌ای که تو دستش بود بهم تعارف کرد یه دونه برداشتم و به عکس آقا نگاه کردم و گفتم:" آخه چقد شما مهمون نوازید اون از حل شدن مشکل چند دقیقه پیش اینم از پذیرایی" یه زیر صدای نوحه‌ی یکی بهم بگه دروغه حاج مهدی رسولی به گوش می‌رسید که عجیب سخن از زبان من می‌گفت، هیچ وقت توی زندگیم یه شخصیت سیاسی رو تا این حد دوست نداشتم که برای نبودنش اینطور بی تابانه گریه کنم. خوش خیال بودم که فکر می‌کردم داغ آقا برام از اون حرارت افتاده، نه تنها که کمتر نشده که حسرت و غبطه هم چاشنی این غم شده. قصه آقا برام قصه هزارویک وجه هست. هزارویک وجهی که با کنار رفتن پرده و جلوه گرشدن هرکدومشون فقط به حسرت عظمای من اضافه می‌کنه که ای وای این قابیلیان چه گوهری رو از ما گرفتن و فقط حسرت و آه و دلتنگیه که اوج می گیره و واقعا چه قرابتی داره این قسمت نوحه که میگه"به آسمون ما قمر نیومد" ✍🏻 ترنم @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
«ما جان‌فدا بودیم» منتظر فرصت کوچکی بودم برای ثبت‌نام کردن، کلاسم را که به پایان رساندم از جایم تکان نخوردم، روی همان صندلی گوشی را از کیفم درآوردم، سایت را باز کردم، حالا فرصت شده بود که به طریقی دیگر در این زمان، ما هم بایستیم در برابر کودک‌کشان و کودک‌خوران زمانه‌ی خویش. فرم را پر میکردم و گزینه به گزینه رد می‌شدم. همزمان با خودم مرور می‌کردم؛ ما افغانستانی‌ها فقط همین حالا و سالهای گذشته جان‌فدای این راه و این مکتب نبوده‌ایم. نه! این جان‌فدایی خالصانه مربوط به زمان‌هایی که من به‌خاطر دارم نمی‌رسد. ما افغانستانی‌ها از همان ابتدا، از زمان تیپ ابوذر، از زمان لشکر ۴۱ ثارالله و از زمان سپاه محمد، در گرمسیر، خرمشهر، شلمچه و فکه، جان‌فدای این راه و این اندیشه و این مکتب بوده‌ایم. مرور می‌کنم و عبور می‌دهم از ذهنم؛ ما افغانستانی‌ها از زمان تیپ فاطمیون، در حساس‌ترین محورهای حلب و ادلب تا درعا و پالمیرا، در کنار شهید حاج قاسم سلیمانی و رزمندگان جان‌برکف، جان‌فدا بودیم. با سربند «یازهرا» با لبیک «یاحیدر» مهر ولایت را بر این جان‌فدایی می‌زدیم. آن زمان گوش به فرمان امام خمینی، در این زمان گوش به فرمان رهبر شهید و اکنون هم گوش به فرمان رهبرمان هستیم با همان مشت گره شده... اکنون هم، مانند همان روزها، من تنها نیستم. ما تنها افغانستانی‌هایی نیستیم که به این جان‌فدایی و ایستادن در مقابل طاغوت جهان، لبیک خواهیم گفت. کسی چه می‌داند چه تعداد از ما، خالصانه و بی‌چشم‌داشت، به این ندای جان‌فدایی پاسخ داده‌اند. پ.ن: تصویری کمتر دیده شده از شهید حاج قاسم سلیمانی در کنار رزمندگان افغانستانی دفاع مقدس و جمعی از نیروهای لشکر ۴۱ ثارالله. ✍نرگس امیری @khatoon_af
سلام خدمت مخاطب های عزیز خاتون 💚 🟡 همونطور که می دونید فعالیت های ما تو کانال خاتون مستقل هست و زیر مجموعه هیچ نهاد و ارگان خاصی نیستیم. 🔻از طرفی دغدغه داریم زن افغانستانی مهاجر رو اون طور که هست روایت کنیم و به جامعه معرفی کنیم تا هم زن افغانستانی از روایت شدنش احساس هویت کنه و هم جامعه میزبان زنان ما رو بهتر بشناسه🔍 📒در این میان تصمیم گرفتیم یه نشریه الکترونیک در مورد فعالیت های اخیر زنان افغانستانی منتشر کنیم. وقتی واردش شدیم و یاعلی گفتیم متوجه شدیم نیاز به حمایت مالی داریم تا نشریه تکمیل و منتشر بشه📜 گفتیم حالا چه کنیم ما که به جایی وصل نیستیم؟ 🤔 تصمیم گرفتیم با خود شما مخاطب های عزیز درمیون بذاریم و ازتون کمک بخوایم. 😇♥️ اگر دوست دارید فعالیت هامون ادامه دار باشه یاری مون کنید🙏 🔻🔻🔻 6037998159027688 به نام خانم رجبی لطفا اگر واریز داشتید بهمون اطلاع بدین🌸🙏 @khatone_zeynabi ▪️▪️▪️ @khatoon_af
هنوز که هنوز هست؛ غم‌تان بر دلمان شعله می‌کشد و دودش چشمانمان را از فراق تَر می‌کند... @khatoon_af
خبری در راه است...⏳
انتشار نسخه الکترونیک نشریه خاتون تا ساعاتی دیگر ⏳ @khatoon_af
روز معلم نزدیک بود که فکری به ذهنم جرقه زد. با خود گفتم: «چه بهتر که به یاد معلم‌های شهید، تعدادی از معلم‌های افغانستانی به نمایندگی از ملت افغانستان و برای رساندن پیام همدلی برویم میناب. تسلیت بگوییم و عرض ارادت کنیم. بگوییم ما می‌فهمیم درد از دست دادن یعنی چه و بهتر از هر کس می‌دانیم این درد چقدر جانسوز است.» 🔻خاتون، گاهنامه تخصصی زنان مهاجر افغانستانی @khatoon_af
اوستا کار ساختمانی بود. هیچ‌کس فکرش را نمی‌کند روزی بخواهد در محل کار خود دنیا را به اهل خودش بسپارد. حدیث است که می‌گویند هرکس در پی به دست آوردن کسب روزی حلال باشد، مانند مجاهد در راه خداست. حالا شما فکرش را بکن؛ در همان مکانی که مجاهدت می‌کنی، نورٌ علی نور است اگر تقدیرت شهادت باشد. 🔻 خاتون، گاهنامه تخصصی زنان مهاجر افغانستانی @khatoon_af