eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
450 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕انتظار ها به سر رسید...
🗞اولین نشریه تخصصی زنان مهاجر افغانستانی در این شماره می خوانید: 🔻سخن سردبیر / مهاجران مبعوث شده ✍فریبا صداقت 💠دختران مبعوث شده پامیرا ✍فاطمه صداقت 💠زنان وفادار به خون ولی خدا ✍مریم رجبی 💠کاروان خون شریکی ✍سیده زهرا حسینی 💠مهاجر الی الله ✍بهاره رضایی 💠معلم مرز نمی‌ شناسد! 🎙فاطمه جعفری ✍زینب صفری برای خرید این شماره از نشریه به ای دی زیر پیام دهید: @khatone_zeynabi 🌸 @khatoon_af
سلام و ادب خدمت همه همراهان گرامی عید بزرگ و باسعادت تون مبارک
به مناسبت عید غدیر 💚 امروز نشریه با ۵۰ درصد تخفیف😍 خدمت تون تقدیم میشه این هم عیدی ما به شما خاتونی ها🌸
کیا بازم دلشون عیدی می‌خواد؟ 👀 تشریف بیارید اینجا، عیدی‌بارونه😌💚 ما علاوه بر ایتا، بله هم هستیم✨ آدرسمون اینجاست👇 https://ble.ir/khaton_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
نزدیکتر که می‌شُدَم، قدم‌هایم شُل‌تر می‌شد. چطور می‌شد باور کرد؟ من فقط یک خبر در کانال دیدم و حالا اینجا هستم. در یک قدمی خانه‌ی کوثر... همه جای دیوار کوچه پر بود از بنرهای تسلیت؛ شهادتت مبارک کوثر جان... نوگلِ دانش آموز، شهادتت مبارکت باد. پله‌ها را بالا رفتیم، تَقی به در زدیم، صدای جیغ و داد کودک یک‌ ساله‌ای آمد. وارد شدیم؛ محمد بود، برادر کوثر. محمد به صدا حساس شده بود، موجِ موشک او را این‌گونه کرده بود و آرام نمی‌گرفت. خانم خلیلی و خانم سادات مهربان با پتویی او را لالایی دادند؛ گویی آن لحظه محمد را کودک بی‌پناهی می‌دیدند که از ترس فقط آغوش مادر را می‌خواست، و آنها برایش آغوش شدند. مادر و خواهر و زن عموی کوثر آمدند. چقدر چشمان مادر غم دیده بود، گویی از فرط خستگی توان نگاه کردن هم نداشت. زیر بغل دخترش را گرفته بود که عصای آهنی داشت، پایش از چند ناحیه شکسته بود. چند دقیقه‌ای سکوت بود و بعد شروع به صحبت کردیم. زن عمو: کوثر مانند یک آدم بزرگ بود، از مهربانی‌های بی‌دریغش گرفته تا مهمان دوستی و خوش بیان بودنش، بنظرم کوثر انتخاب شده بود. خواهر: از خانه‌ی ما فقط آشپزخانه بود که آوار شده بود و کوثر دقیقا دیشب کنار آشپزخانه خوابیده بود. مادر اما باز هم سکوت می‌کرد. دوباره صدای سروصدا و ناآرامی محمد بلند شد؛ گویی مادر حتی فرصت غم گُساری برای دخترش را نداشت. خواهر: همه‌مان زخمی شدیم، من نمی‌توانم بیان کنم، خیلی از احساسات درونم زبانه می‌کشند. پدر در خانه نبود. خواهر از وابستگی و دوست داشتن زیاد کوثر و پدر گفت. اما حالا پدر غمِ ازدست دادنِ دخترش را به کناری گذاشته تا برای خانواده‌اش به دنبال سرپناهی باشد، به دنبال مَسکَنی. خانم خلیلی و خانم سادات اهمیت و ضرورت مراجعه به روانشناس را برای خانواده توضیح دادند و اینکه ما آماده‌ی خدمت رسانی هستیم. حرف‌ها زیاد بودند، زیاد گفتند، زیاد شنیدیم، زیاد بغض کردیم و زیاد غمگین شدیم. من اما در دنیای دیگری سِیر می‌کردم. مدام خودم را به جای کوثر به جای خانواده‌ی کوثر متصور می‌شدم، اینکه چطور می‌شود ما آدم‌ها فقط خبرها رو بشنویم و باز هم به زندگی ادامه دهیم، در صورتیکه مرگ در یک قدمی ما وجود دارد. چطور بعد از دیدن و شنیدن این وقایع من می‌توانم از مادرم بپرسم شام چی داریم؟ چطور می‌شود یک افغانستانی با غم از دست دادن دخترش و غم نامیده نشدن شهید بر روی دخترش و غم نداشتن مسکن و پاسخگو نبودن دولت، ترس و نگرانی مجدد از جنگ و نگرانی از بابت کارت‌ها و نداشتن پول برای تمدیدش، یکجا کنار بیاید؟ من که جای آن خانواده نیستم، اما من در جایگاه خود، در جایگاه کسی که بی‌عدالتی می‌بیند، غم دیگران را می‌بیند، می‌شنود، از خدای خودم در آن دنیا طلب حق می‌کنم. چرا که در این دنیا حقوق ما پایمال می‌شود. و تحمل این‌ها برای ما، فقط و فقط با فکر به رضای الهی میسر می‌شود، که اگر خداوند را بالای سرمان نمیدیدیم، اندازه‌ی اَرزَنی تحمل این رنج‌ها میسر نمی‌شد. و در آخر: اللهم عجل لولیک الفرج بیا اِی زیباییِ که برایت نژاد آدم‌ها اهمیت ندارد، ملیت آدم‌ها نزد تو یکیست، بیا که سخت محتاج عدالتت هستیم. شهادتت مبارک کوثر جانم تو هدیه‌ای بودی در راه خدا، در راه اسلام... (یکشنبه ساعت ۱۱:۳۰، خیرآباد ورامین، منزل شهیده کوثر عادلی) ✍فاطمه سادات حسینی @khatoon_af
▪️إِذَا مَاتَ اَلْمُؤْمِنُ اَلْفَقِيهُ ثُلِمَ فِي اَلْإِسْلاَمِ ثُلْمَةٌ لاَ يَسُدُّهَا شَيْ ءٌ . ▪️امام صادق(ع) فرمود: چون مومن عالمی بميرد، رخنه ای در اسلام افتد كه چيزی آن را نبندد. @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ابولفضل؛ شجاعتی در میانِ فقدان دلم می‌خواست او را در آغوش بگیرم؛ او اشک بریزد و به تمام غم‌های دلش بگوید: «بیایید بیرون! بیایید حرف بزنید! بیایید در آغوش کشیده شوید!» ابوالفضل ۱۲ سال دارد... آخر چگونه به قلب کوچکش بفهماند که دیگر مادری نیست، پدری نیست، ریحانه و یگانه‌ای نیست، دایی علیرضا نیست و مادربزرگ هم نیست؟❤️‍🩹 چگونه به قلب کوچکش بفهماند که دیگر نمی‌تواند با یگانه و ریحانه بازی کند، درس یاد بدهد یا نقاشی بکشد؟ چگونه بپذیرد که دیگر مادری نیست که صبح‌ها برایش لقمه درست کند، موهایش را نوازش کند و بگوید: «پسرم، ابوالفضل جان...» قلب کوچکش چگونه درک کند که پدری دیگر از سر کار نمی‌آید تا بگوید: «ابوالفضلِ بابا چطوره. بیا با هم بریم پارک، فوتبال بازی کنیم» آغوش مادربزرگ چه می‌شود؟ پنجشنبه‌ها به خانه‌ی گرم، نرم و پرنورِ چه کسی پناهنده شود. چه بسیار حرف‌های عاشقانه که مدفون شدند... چه بسیار نگاه‌های زیبا... چه بسیار دوست‌داشتن‌های ابراز نشده... چه بسیار قدم‌های نزده... چه بسیار... صدای خنده‌های خانواده را کدام رادیو، تلویزیون یا موبایلی پخش می‌کند؟ دست‌های گرم و مهربان مادر را کدام پتو به او می‌دهد؟ آه... کسی چه می‌داند از قلب کوچک ابوالفضل قلب ابوالفضل خیلی کوچک است؛ چطور به او بگویم که در همین قلب کوچکت، این درد بزرگ را جای بده، پسرم. پسر مهربان من، ابوالفضلِ شجاع من... از این پس، تنها تویی؛ تویی که باید قدرتمند، با اراده و با توکل به خداوند ادامه دهی. خداوند تو را همچون معجزه‌ای برای ما نگاه داشت. کسی چه می‌داند؛ شاید خداوند می‌خواست بگوید: «ای آدم‌ها! ای آدم‌ها!» «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»🌱 پ.ن: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۱۷ منزل عموی ابوالفضل 💔 شهدای جنگ رمضان خانواده‌ی احمدی و یوسفی ✍🏻 فاطمه سادات حسینی @khatoon_af
گفت: هرکس پیر شود؛ از بر و رو می‌افتد؛ گفتمش: پیر میخانه‌ی ما اشرف مخلوقات است... @khatoon_af