eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
451 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
پرچم رهبر باید بالا باشه بهش می‌گفتند بی‌بی‌جان. سی‌سال پیش خانه زندگی‌اش را توی افغانستان جا گذاشت و آمد ایران. می‌گفت دو تا کیسه برنج را به هم دوختیم و شد فرش زیر پایمان. روی چراغ خوراک‌پزی، هم غذا بار می‌گذاشتیم، هم خودمان را باهاش گرم می‌کردیم. حالا دوازده سال است، یک اتاق صدمتری انداخته بالای خانه‌اش و اسمش شده حسینیه حضرت زینب(س). برایم تعریف کرد روزی که بیت را زدند، توی حسینیه با همسایه‌ها دوره قرآن داشتیم. هول افتاد به جانمان. چهارده تا مرغ به نیت چهارده معصوم(ع) نذر کردیم. پولمان کفاف گوسفند نمی‌داد. نزدیک اذان صبح که خبر شهادت آمد، با عکس آقا به بغل ریختیم بیرون. سیل سنگ توی کوچه راه افتاد. دست کشیدم به پارچه‌های مشکی روی زمین. یکی نرم بود، یکی زبر. بی‌بی گفت این پارچه‌های چادری را مردم از خانه‌هایشان آورده‌اند. چادرهای کهنه بوده. شستیم و اتو کردیم، شابلون اسم آقا را زدیم رویش و توی محلات مشهد پخش کردیم. بعد اشک‌هایش را با پشت دست، از جلوی چشمش کنار زد. انگشت اشاره‌اش را برد بالا و گفت: «روز تشییع پرچم رهبر باید بالا باشه. دشمن باید بدانه ایرانی و افغانستانی ندارد. همه پای دین آقای خامنه‌ای هستیم.» ✍🏻 مریم برزویی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ما فرزندان شمایم ساعت از ۱:۳۰ شب گذشته است، اما استرس و شوق دیدار، خواب را از چشمانم ربوده بود. هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، دلم می‌خواست زودتر عقربه‌ها حرکت کنند. خودم را کنار پیکر مطهر آقای عزیزم تصور می‌کردم؛ هم می‌خواستم فردای تاریخی در جهان نباشد، آخر دیگر این تاریخ، آخرین دیدارمان می‌شود. نمی‌خواهم این حرف را باور کنم؛ آخرین روزی است که آقا را می‌بینیم و برای همیشه تهران را ترک می‌کند برای سفری طولانی. نمی‌خواهم تمام شود، دلم می‌خواست ساعت و زمان بایستد؛ بنشینم ساعت‌ها گریه کنم، ساعت‌ها حرف بزنم تا بغض گلویم را خالی کنم. افسوس نمی‌شود؛ ۴ ماه گذشت و بعضی‌ها هنوز دارند خفه می‌کنند. نمی‌دانم، باورش سخت است؛ در دلم کربلایی به پا شده بود. نماز صبحمان را خواندیم، اسنپ آمد و ۴ نفری سوار شدیم. در بین راه، راننده از نوع حرف زدن‌ها و عکس آقا متوجه شد که راهی آخرین دیدار با پیکر آقایمان هستیم؛ التماس دعا کرد و ما را به مقصد رساند. خانمی برای زائرانِ اتوبوس، لقمه‌ای ساده از نان و پنیر و گوجه تدارک دیده بود؛ معلوم بود لقمه‌ها همراه با چاشنیِ اشک و آه و عشق درست شده‌اند؛ آقا از شما راضی باشد. مادری در میان آن جمعیت، پسرک معلولش را از کیلومترها راه به دوش کشیده آورده بود تا به آقای شهیدش بگوید: «پسرم را بزرگ می‌کنم تا قد بکشد و جانفدای راه اسلام شود، مثل شما آقای شهیدم.» هر ایستگاهی که رد می‌شدیم، ساعت‌ها به نظر می‌گذشت و هرکدام از آدم‌ها کیلومترها آمده بودند. وقتی به ایستگاه شهید مدنی رسیدیم، قلبم از جا کنده می‌شد؛ انگار به دنبال یک گمشده‌ی مشترک می‌گشتیم. گوشه و کنار خیابان مملو از جمعیت عاشق بود. تا حالا این‌قدر عاشق از نزدیک دیده بودی؟ مشخص بود از راه‌های دور خودشان را رسانده بودند. انتظار برای عاشق سخت است؛ آن معشوقی که سال‌ها ندیده بودی اما در عین حال، عشقش از قبل‌ها در گوشه قلبت حک شده بود و تو تازه فهمیدی بودی، و چقدر دیر... این‌ها را می‌توان از چشم‌های دلدادگانش تفسیر کرد، اگر خوب عشق را فهم کرده باشی... ساعت‌ها و دقیقه‌ها می‌گذشت اما ما دنبال گمشده‌مان، خیابان و کوچه‌ها را طی می‌کردیم؛ پیر، جوان و بچه، زن و مرد، همه یکی شده بودیم. هم خسته بودم و هم احساس می‌کردم به آقای عزیزم نمی‌رسم؛ باید قدم‌هایم تندتر می‌شد. آن لحظه اگر کسی می‌گفت این مسیر را باید چند شبانه روز طی کنی شاید به پیکر آقا برسی، حتماً دو پای دیگر هم قرض می‌گرفتم تا برسم. مردم در گوشه‌های خیابان، به سمت آزادی، نماز ظهرشان را می‌خواندند. در حالت معمول، یک دیوانه زیر آفتاب نماز نمی‌خواند، حتماً باید زیر اندازی نرم و سایه‌ای پیدا می‌کند؛ اما حالا عاشقانِ آقای شهید گویا دیوانگی را هم رو سفید کرده بودند؛ از آسمان و زمین، گرمای خورشید می‌بارید اما برای کسی مهم نبود. حال عجیبی حاکم بود؛ به نظرم ملائکه هم تعجب کرده بودند. بالاخره بعد از ۷ سال پیاده‌روی، رسیدم به میدان آزادی. تا چشم کار می‌کرد، نقطه شروع و پایان جمعیت را نمی‌دیدی. وقتی چشمم به پیکر شهدا خورد، اولین تابوت، آقای شهیدم را دیدم. باورم نمی‌شد آن آقای رشیدمان در این تابوت خوابیده باشد، مگر می‌شود؟ پس ما کجا بودیم؟ آن مدعیان جانفدا؟ نمی‌دانم، حرف‌ها داشتم اما گویا باید مثل همیشه، سخنرانی‌هایتان را گوش می‌کردم و سکوت کردم و سکوت و اشک ریختم. برای بعد از شما فکر می‌کردم که ما چطور زنده می‌مانیم؟ آری، ما تا انتقام خون شما و سرورمان ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) را نگیریم، آرام نخواهیم ماند. ما فرزندان شماییم. پدرمان را گرفتند. ولی شما یک خامنه ای نبودید، خامنه‌ای‌ها تربیت کردید. الحمدلله که در عصری نفس کشیدم که شما نفس کشیدید. پا به پایتان می‌آیم؛ اگر می‌توانستم فرسنگ‌ها می‌آمدم، اگر می‌توانستم و می‌شد، دنیا را رها می‌کردم و با شما می‌آمدم اما نمی‌شود... آه... ساعت از ۱۶ می‌گذشت؛ خیابان به انتها رسیده بود. وقت خداحافظی بود. پیکرها وارد ساختمان شدند؛ با محو شدن پیکرها، خیابان شیون و فریاد شده بود. حتماً ملائکه هم با عاشقان آقا گریه سر می‌دادند؛ حتماً آن لحظه آقا هم دلش نمی‌آمد ما را تنها بگذارد؛ حتماً دلشان برایمان خیلی سوخته بود، حتماً. گویی خورشید هم از این دردِ فراق کمرش خم شده بود؛ دیگر خبری از گرمای سوزانش نبود. ✍حمیده حسینی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
تا بوده، بسیاری از خلاقان و خوش ذوقان و اهل دلان، برای ابراز آنچه در اعماق دلشان جاخوش کرده بود قلم را انتخاب می کردند. چنانچه که سعدی، با شعر و شاعری تصدق دلارامش رفت، فردوسی قلم به دست گرفت تا عظمت افسانه های پارسیان را به رخ بکشد و بلعمی هم نوشت و نوشت که آیندگان تاریخ گذشتگان را از یاد نبرند. بماند که خدایمان نیز برای هدایت من و شما به بهترین مخلوقاتش، نوشته ای اعجاز آفرین عطا کرد و به قلم هم سوگند خورد. بعضی افکار و احساسات هم به وجود می آیند که لباس کلمه و جمله به تن کنند و سوار بر قلم نویسنده ای بشوند تا روی کاغذی بنشینند؛ ولی در مقابل، بعضی افکار و احساسات هستند که وقتی جامه واژه بر تنشان می کنی، چروکیده می شوند و دیگر شبیه به پیش ما را به شگفتی وا نمی دارند. انگار که نخواهند روحشان را در کالبد قلم، محصور بدارند. اینجاست که می فهمیم قلم هم به خودی خود نا توان است. و آنجا که نویسنده ای پی به ناتوانی قلمش ببرد، گویی دلش را ریش ریش می کنند و گویی لال می شود. انگار که کتاب هایش را مقابل چشمانش آتش می زنند و انگار که روی زمین سیراب از خون رهبرش قدم بر می دارد و نمی تواند فریادی برآرد و ضجه ای بزند. چون هر آنچه احساس و فکری که داشته آنگونه که می خواهد نشان داده نمی شود. و کاری از او ساخته نیست. بعضی نویسنده های بد اقبالی مثل من نیمچه نویسنده، هر چقدر هم که بخواهیم و دست و پا بزنیم، انگار آنچه در دل و در سر داریم، روی کاغذ نمی نشینند. مثلا نمی توانیم بنویسیم چطور بند پوسته پوسته دلمان پاره شد وقتی خبر شهادت عزیزمان را دادند. مثلا نمی توانیم بنویسیم لکنت زبان می گیریم وقتی می خواهیم قبل از اسم عزیزمان شهید بگوییم. مثلا نمی توانیم بنویسیم اشکی که گاه و بی گاه از چشمانمان می ریزد، برای چیست. برای رهبر شهید تشنه لبمان است که مظلومانه و بسی مقتدرانه شهید شد، برای بیچارگی عصر غیبت، برای زهرا کوچولو و ماکان و کودکان میناب و غزه و برچی و ضاحیه، یا برای انتقام و به پا خاستن. خلاصه که این روز ها برای نیمچه نویسنده های یتیم شده خیلی دعا کنید. سقف آرزوی برخی هاشان مثل پرنازی که می خواست کتابش را رهبر تقریظ کند ریخته. یا اشکشان مثل سلما که قصد کرده بود در محضر آقا شعری بخواند، خشک نمی شود و بعضی هاشان هم مثل بنده حقیر، گویی هم خودشان لال شده اند، هم قلمشان ناتوان. ✍زینب حسینی @khatoon_af
کامیون محمدعلی مشغول دیدن تشییع آقا از تلویزیون بودم که یکهو دیدم محمدعلی دارد کامیونش را دنبال خودش می‌کشاند. کامیونش مثل همیشه که بازی می‌کرد نبود؛ این بار یک چیزی شبیه تابوت که پرچم ایران رویش کشیده شده بود، پشت کامیون بود. شوکه شدم و برای یک لحظه چیزی در قلبم فرو ریخت. گفتم: «چیکار می‌کنی محمدعلی؟» گفتم: «دارم آقا رو تشییع می‌کنم.» بغض گلویم گرفت. زندگی ما چقدر شبیه روضه شده بود. حتی بچه‌های ما هم زندگی‌شان و بازی‌شان را به آقا گره زده بودند و هر طرف نگاه می‌کردیم، یاد آقا بود و یاد آقا... گفتم شاید چون تو تلویزیون دیده، الگو گرفته. یاد روزی افتادم که شبکه پویا یک کلیپ از رهبر شهید پخش می‌کرد و محمدعلی اشک توی چشم‌هایش حلقه زده بود. گفتم: «محمدعلی، آقا رو دوست داشتی؟» گفت: «آره، تو تلویزیون دیدمش، خیلی مهربون بود...» بغض گلویم را می‌فشرد. نگاهی دوباره به کامیون اسباب‌بازی حامل پیکر آقا کردم. یک جا خودکاری بود که محمدعلی پرچم ایران را دورش چسب زده بود و شبیه تابوت آقا درست کرده بود. چقدر بچه‌های ما زود بزرگ شده بودند! چقدر بچه‌های ما افغانستانی‌ها با پرچم ایران مانوس بودند. نسل‌های جدید ما انگار که این پرچم کشور خودشان باشد، دوستش داشتند. برای ما بزرگ‌ترها که پرچم ایران، پرچم اسلام شده بود. تشییع تمام شد، اما محمدعلی هنوز هم گاهی آقا را دور تا دور خانه تشییع می‌کند و من هر بار کامیونش را می‌بینم، بغض می‌کنم... ✍ ف. صداقت @khatoon_af
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از قلب اروپا تا میعادگاه بیعت 🎙بانوی افغانستانی که از هلند برای مراسم تشییع آمده بود: «حق داشت سر ما...» @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
هشدار داده بودند که مراسم وداع و تشییع را نروم؛ هم خانواده‌ی خودم هم خانواده‌ی همسر. می‌گفتند جمعیت فشرده است و آن جا مناسب خانم‌ باردار نیست. مامان می‌گفت: «نمی‌ترسی زایمان زودرس بگیری اصلا؟ تو می‌تونی چند ساعت راه بری؟ اگه لای جمعیت گیر کردی چی؟» راستش فکر نمی‌کردم چه می‌کنم. ولی می‌دانستم هم خدا هم رهبر شهیدمان کمکم می‌کنند. دل را به دریا زدم و خودم و توراهی را به خدا سپردم. دلم نمی‌آمد برای آخرین دیدار با آقا حاضر نشوم. کوله‌ام را بستم و راهی محل اسکان در تهران شدم. وقتی رسیدم دیدم خانم‌‌های زیادی دور هم جمع هستند و برای موکب لقمه درست می‌کنند. پرسیدند: «تو می‌توانی کمک کنی؟» منم از خدا خواسته گفتم: «حتما در حد توان کمک می‌کنم.» باورم نمی‌شد خدمت هم روزی‌ام شود. بخاطر شرایطم اصلا به خدمت فکر نمی‌کردم ولی انگار آقا ته قلبم را خوانده باشد روزی‌ام کرد چند ساعتی برای زائران آقا لقمه آماده کنم. فکر می‌کردم خودم با شرایط خاصی آمدم ولی وقتی با بچه‌های خادم همکلام شدم. دیدم نخیر انگار که سختی را به جان خریدن ویژگی این راه است. دو تا از دوستان افعانستانی‌ام، بچه‌های چهار و پنج ساله‌شان را خانه گذاشته بودند تا بیایند چند ساعتی خدمت کنند. خانم مهربانی که همیشه حواسش به من بود پاهایش درد می‌کرد می‌گفت چند شب است فقط یکی دوساعت خوابیده و دخترش را پیش مادرش گذاشته‌ بود. می‌گفت برای روز تشییع هم سمت جیحون موکب دارند. گفتم استراحت کنید خسته شدید. گفت: «وقت برای خواب زیاد است. همین چند روز را باید دوید، مسافرمان دارد می رود...» حرفش در گوشم ماند. فردا که رفتم مصلی دیدم که هر کسی آنچه در توان داشت گذاشته بود تا بهترین بدرقه رقم بخورد و مسافر مشهدمان به سلامت شهر ما را ترک کند. هوا ناجوانمردانه گرم بود. پیرمردی در بین جمعیت و گرما حالش بد شده بود. احتمالا می‌دانست هوا گرم است و جمعیت بسیار اما احساس دین کرده بود و آمده بود. خانمی با دختر دوماهه‌اش آمده بود. مرد میانسال دیگری مشکل کمردرد داشت و نمی‌توانست طولانی بایستد ولی آمده بود. توی مجازی دیدم مردی پسر سندروم دانش را کول کرده بود و می‌برد مصلی. در دلم به حالشان غبطه خوردم. حتی به آن خانمی که سه تا بچه قد و نیم قد را دنبال خودش راه انداخته بود و از جنوب آمده بود تهران. فهمیدم شرایط من خاص نیست شرایط همه این مردم خاص است. یعنی هر کسی شرایط خاص خودش را دارد. اینجا بودن هم سخت بود. انصافا هم گرم بود هم ساعت‌ها پیاده روی داشت و هم خستگی... یعنی دنیایی نگاه می‌کردیم حضور با شرایط خاص دیوانگی بود. اینجاست که آدم می‌فهمد آقا می‌گوید خدا این ملت را مبعوث می‌کند یعنی چی؟ ملت مبعوث به استقبال سختی می‌رود. سختی در راه خدا و برای خدا و برای ولی خدا... ✍🏻 فریبا صداقت @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
امین فارسی جان به جانش کنی، غد و یک دنده است. هرچه حواله‌ی آینده‌ می‌کردم، چشم‌غره‌های مامانی‌‌اش را توی کنایه تحویلم می‌داد. دیوارم کوتاه بود. شما هم قول می‌دهید، پای قولتان می‌مانید دیگر؟ آخر ما جلسه توجیهی را هم رفته بودیم. قرار بود در محل اسکانی که تنها بیست دقیقه تا حرم فاصله داشت، توفیق خدمت داشته باشیم. شرمندگی‌ام را کادوپیج با بوسه‌ای از راه دور از مجرای الکترومغناطیسی تلفن روانه‌ گوش‌هایش کردم. با کوله‌ حاضر و آماده، دست به شماره بردم. مسئول محل اسکان بود. آب سردی، از فرق سر تا کف پایم سُر خورد. حدسیاتم یکی یکی جان می‌گرفتند، حال باید به قربان آن گیرهای سه‌پیچِ همان بنده خدایی بروم که می‌گفت نیرو کم داریم. همه‌ی بغضم از گوشه‌ی چشمم جاری شد. ما برای سه‌شبانه روز می‌خواستیم کنیزی کنیزانت را بکنیم. قبض و بسط قلبم پشت رگ‌های کف دست راست پر و خالی‌ام می‌کرد. چیدمان خدا را می‌بینی؟ مس‌مس‌ها تبدیل به حسرت نشده، شماره‌اش را روی صفحه گوشی دیدم. - عزیزجان ما میایم. شما هنوز هم خادم می‌خواید؟ - بله جانم. فقط پنج نفر چون احتمال می‌دیم بیش از این به کارمون نیاد. خنده‌‌ام را زیر لب‌هایم پنهان کردم. از تغییر 180 درجه‌ای برنامه آن هم در دقیقه 9/99 راضی نبودم اما به همین از دست نرفتن توفیق دلم خوش بود. ندای درون؛ به یسار و به یمینم می‌خواند. من اما از شیش صبح بی‌خواب بودم و مضطرب. با ده دقیقه تاخیر، خوب رسیدم اردوگاه باغ خاتون. مکان عریض بود و طویل. سرش پیدا و تهش ناپیدا. دست را سایبان چشم و ابروساختم و برانداز کردم. رواق ایمان مهمان شدیم و گرم گپ و گفت. یکی دوتایشان را از موکب می‌شناختم باقی همه ناآشنا. سر بلند نکرده بودم که شاخک‌های رسانه‌چی‌هایشان تیز شد و می‌خواست بِرُبایَدم. به لطایف الحیلی قصر در رفتم و ثانیه‌ای بعد در تالار رضوانه مشغول چسباندنِ شماره اسکان برای زائران نیجریه‌ و ترکیه شدم. از همان اولِ اول نیت کردم به رسم صاحب‌عزایان در عزایت روسفید باشم. غم تنهایی آقا سیدمجتبی روی دلم هوار می‌شد که نه بدرقه پدر آمد، نه خواهر نه خواهرزاده و نه حتی همسر. اینکه شاید نتوانم به مراسم تشییع بزرگترین رهبر جهان اسلام بعد از خمینی کبیر بروم، از درون ذره ذره آبم می‌کرد. با استقبال از خواهرانِ ایمانی‌ام از دیار شیخ زکزاکی خودم را تسکین می‌دادم. خون تو که سرد نمی‌شود عزیزدلم. لپ تاب روی میز، عکس آقا، تعدادی شمع و خودکار و کاغذ شدند سلاح مبارزه‌ی این چند روز من. سلاح مبارزه با خودخواهی. سلاح شکست من‌ها برای ما شدن. حوالی هفت صبح با ورود ناگهانی 130 دلداده‌ی آقای شهیدمان از خواب پریدم. خوش‌گلدین‌ها را برای استقبال جلوتر از خودم می‌فرستادم. عشق به او ما را به هم پیوند می‌داد. کاهروسون آمریکا، کاهروسون اسرائیل را از آنها به غنیمت برداشتم. یکی از آنها درخواست پخش مداحی‌اش را به مترجم رساند. با این ذهنیت که حتما به زبان ترکی می‌خواهد چیزی برایش پلی کنم جلو رفتم که متنِ فارسی مداحی توی صورتم خورد. اولش این بود: «دست خدا بر سر ماست/ خامنه‌ای رهبر ماست». شعفو خوشحالی توی صورتم می‌دوید. آخر مگر می‌شود بعد از شهادتش هم فارسی را در ذهن و قلب‌های مردم جهان پاس بدارد؟ ✍🏻 مریم رجبی @khatoon_af