eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
451 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتون | روایت زنان مهاجر
آخرین دیدار چشم که باز کردم، دیدم داخل اتوبوس نشسته‌ام. سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و از پنجره به جاده خیره شده بودم چند لحظه طول کشید تا به خودم بیایم. آرام از خودم پرسیدم:من کجا هستم و به کجا می‌روم؟ باورش برایم سخت بود، انگار ذهنم هنوز نمی‌خواست حقیقت این سفر را بپذیرد. بغضی سنگین گلویم را گرفته بود بغضی که نه می‌شد فرو داد و نه می‌شد رهایش کرد. همان‌طور که بی‌حرکت به صندلی تکیه داده بودم، ناگهان ذهنم به سیزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ پر کشید؛ صبحی بارانی که با همین حال و هوا سوار اتوبوس شده بودم، اما آن روز اشک‌ها از شوق بود. هنوز باورم نمی‌شد که دعوت شده‌ام تا به دیدار بیت رهبری بروم. تمام مسیر را با هیجان و ناباوری طی کردم و لحظه‌شماری می‌کردم تا به مقصد برسم. حالا دوباره در همان حال و هوا، در همان سکوت اتوبوس نشسته بودم؛ اما این بار مقصد، اولین دیدار نبود؛ بلکه آخرین دیدار بود. همین تفاوت، سنگینی راه را چند برابر می‌کرد و بغضی را که در گلو داشتم، عمیق‌تر. در همین فکرها بودم که اتوبوس ایستاد. پیاده شدم و خودم را به مترو رساندم. مقصد، میدان امام حسین(ع) بود. وقتی از ایستگاه بیرون آمدم، خیابان‌ها موج می‌زد از جمعیت. مردم پرچم‌ها و عکس‌ها را در دست گرفته بودند و آرام و بی‌قرار به سمت مسیر اصلی حرکت می‌کردند. خیابان اصلی آن‌قدر شلوغ بود که خیلی‌ها از کوچه‌های فرعی و پس‌کوچه‌ها خودشان را جلو می‌کشیدند تا زودتر به خیابان امام حسین(ع) برسند. من هم پا تند کردم و از میان همان کوچه‌ها راه افتادم. وقتی به محل رسیدم، هرکس گوشه‌ای نشسته بود و در انتظار دیدن عشقش لحظه‌شماری می‌کرد. بعضی‌ها شعار می‌دادند، بعضی‌ها اشک می‌ریختند و بعضی دیگر بی‌قرار، مدام در رفت‌وآمد بودند. هرکسی به شکلی انتظار می‌کشید. هرچه زمان می‌گذشت، دل توی دلم نبود. مدام با خودم می‌گفتم: آیا این چشم‌ها دوباره لیاقت دارند حضرت ماهش را ببینند؟ (همیشه به ایشان می‌گفتم حضرت ماه) همین فکر، بی‌قرارترم می‌کرد. ناگهان خبر رسید که مسیر حرکت تغییر کرده و آقا از اینجا عبور نمی‌کنند. انگار دنیا روی سرم خراب شد. ✍🏻 لیلا احمدی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
آخرین دیدار #بخش_اول چشم که باز کردم، دیدم داخل اتوبوس نشسته‌ام. سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بود
همه با عجله به سمت میدان آزادی درحرکت بودند. هرچه مسیر را طی می‌کردیم، انگار تمام نمی‌شد. پاهایم دیگر توان نداشت. گرمای هوا هم امانمان را بریده بود و خورشید بی‌امان بر سرمان می‌تابید. دیگر واقعاً کم آورده بودیم؛ هم من و هم دوستانم. با خودمان گفتیم تا ما به آزادی برسیم، حتماً پیکرها از آنجا رفتند. ناامید شده بودم. تصمیم گرفتیم سوار مترو شویم. نزدیک‌ترین ایستگاه، حسن‌آباد بود. بغض تمام چشم‌هایم را پر کرده بود. قلبم توان تحمل این را نداشت که در آخرین دیدار، نتوانم یک بار دیگر آقای شهیدم را ببینم. در همان حال، بی‌اختیار شروع کردم به حرف زدن: «آقاجان این آخرین دیدار است. تمام دلخوشی من این بود که پیکرتان را ببینم. یعنی می‌شود این آرزو از من گرفته نشود؟ شما که دستتان باز است آقا جانم راهی پیش پایم بگذارید تا خودم را به شما برسانم. درست است آمدم مصلی دیدمتان اما باز اگر نبینمتان این حسرت تا آخر عمر روی دلم می‌ماند و همیشه خودم را سرزنش می‌کنم که چرا نتوانستم چرا بیشتر تلاش نکردم شما خودتان می‌دانید که بیشتر از این در توانم نبود خودتان کاری کنید که برسم.» همین‌طور که عکس آقا را در دست گرفته بودم و با بغض با ایشان حرف می‌زدم، یکی از بچه‌ها گفت: «آقا هنوز به آزادی نرسیده، زود باشید برویم سمت آزادی.» انگار جانی دوباره گرفتم. دلم روشن شد. با ذکر و صلوات که این مسیر آرام‌تر باشد سوار مترو شدیم. در ایستگاه طرشت پیاده شدیم و با تمام توانی که در بدنم مانده بود، خودم را به میدان آزادی رساندم. وقتی به خودم آمدم، دیدم درست پشت سر آقای عزیزمان و خانواده‌شان گام برمی‌دارم. باورش برایم آسان نبود. آن قامت بلند و استوار، حالا در میان تابوت آرام گرفته بود. ذهنم این حقیقت را باور نمی‌کرد. بغضم ترکیده بود. هزار حرف در دلم مانده بود، اما سکوت را اختیار کرده بودم و فقط بی‌صدا اشک می‌ریختم. دلم می‌خواست با تمام وجود فریاد بزنم: کجا می‌روی؟ چرا مرا نمی‌بری؟ اما صدا از گلویم بیرون نمی‌آمد. فقط آرام و بی‌صدا همان جمله را زمزمه می‌کردم. اشک، دیدگانم را تار کرده بود. هر لحظه چشم‌هایم را پاک می‌کردم تا بهتر ببینم اما اشک دوباره مجال نمی‌داد. این فکر که این لحظه‌ها، آخرین لحظه‌های دیدار است؛ که آقای شهیدم برای همیشه از تهران می‌رود؛ و شاید دیگر هیچ وقت حتی روزی که همراه آقامان حضرت صاحب‌ الزمان(عج) بازگردد، توفیق دیدارش را نداشته باشم بندبند وجودم را می‌سوزاند. دلم بیشتر از همه برای آن چشم‌هایی می‌سوخت که با عشق آمده بودند تا آخرین بار آقای شهیدشان را ببینند، اما قسمتشان نشد. همه‌چیز تمام شد و ما ماندیم و بغضی که هرچه اشک ریختیم، از گلو پایین نرفت؛ بغضی که همیشه با یاد آخرین دیدار، دوباره زنده می‌شود... ✍🏻 لیلا احمدی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
دیدار عمومی با آقای شهید امت بعد از ۹ اسفند و شهادت آقا عجیب حال و هوایم دگرگون شده بود. حال خودم را نمی‌فهمیدم. انگار چیزی در وجودم جایش را به غم و اندوه داده بود. گاهی درخلوت خودم تا نیمه‌شب‌ها بی‌رمق و خسته، ساعت‌ها، عکس‌ها و فیلم‌هایش را مرور می‌کردم، آه می‌کشیدم و قطرات اشکی را که روی گونه‌ام فرود می‌آمدند را پاک می‌کردم. امان از این دلتنگی‌های وقت و بی‌وقت... رسید آن تاریخی که حتی فکرکردن در موردش برایمان غیرممکن بود. وداع و تشییع آقا؟! چگونه ممکن است؟ وا مصیبتا...💔😭 خبرها که پیچید انگار آتشِ زیر خاکستر بودیم؛ چنان از شدت غم و فراق قلب‌هایمان به درد آمد که فقط خدا می‌داند. با مادرم و همسرم تصمیم گرفتیم یکشنبه برای وداع با آقا به مصلی برویم. هم ذوق اولین دیدار را داشتم هم غمِ آخرین دیدار را. درتمام این چهارماه نتوانسته بودم به قلبم بفهمانم که آن رهبرآزاده و زعیم شیعه برای همیشه از میانمان رفته و دیگر قرار نیست با آن نوای دلنشین و حیدری‌اش غم و اندوه و نگرانی را از دلهایمان بزداید. شب قبل ازرفتن به تهران کوله‌ام را آماده کردم. به خودم گفتم این یک دیدار ساده نیست. فردا پا در راهی خواهم نهاد که حضرت زهرا (س) و آقاصاحب الزمان(عج) دعاگویمان خواهند بود. خواب از چشمانم رفته بود. شاید چشم‌هایم بیشتر از همه تشنه‌ی دیدار مردی بودند که حتی تماشایش مرهمِ زخم‌هایمان بود. ساعت ۴:۳۰ صبح به سمت تهران عزیمت کردیم. سیل جمعیت بود که روانه می‌شد. تمام خطوط مترو مملو از مردم و عاشقانی بود که به هرجان کندنی خود را به تهران رسانیده بودند. متأسفانه سعادت نداشتم در نماز آقا شرکت کنم و حسرتش به دلم ماند. تقریبا ساعت ۹و خورده‌ای بود که به مصلی رسیدیم. باخودم از خانه یک پرچم قرمز آورده بودم. می‌خواستم من هم در خونخواهی رهبر شهیدم شریک باشم. تمام جانم پر از خستگی و درماندگی بود.۴ماه را صبر کرده بودم برای چنین روزی. می‌خواستم باتمام قوا دلتنگی و غمم را فریاد بزنم. قدم‌هایم سنگین و بی‌رمق شده بودند. هم تشنه‌ی دیدار بودم و هم آزرده‌ی فراق. ازبالای مصلی وقتی چشمم در دورترین نقطه به تابوت آقا افتاد. ناگهان بغض جانکاهم شکست و باتمام قوا تمام جانم بود که اشک می‌ریخت. آخر چگونه می‌توانستم باورکنم چیزی را که حتی چشم‌هایم از باورنکردنش به جانم التماس می‌کردند. گویی کوهی را درون تابوت جاداده بودند. مردی که در تمام سال‌های زعامتش همانند کوه پشتیبانمان بود. این دیدار آخر بود... دیدار آخر با رهبری که تمام این سال‌ها باوجود همه‌ی توهین‌ها پشتش را محکم گرفته بودم و از این نظر وجدانم راحت بود. به خودم افتخار می‌کنم مـرید کسی بودم که در شهادت او پاکانِ عالم عزادارند و کثافت‌های دوران خوشحال! برای حقانیت او همین بس که دشمنان او دشمنانِ خدا و دوستانش دوستانِ خدایند... او به پایان نرسیده است، بلکه راه و آرمان‌هایش درنهایت عصای موسایی می‌شود که بنیاد ظلم و جفا را در هم می‌نوردد. آری خدای خامنه‌ای (ره) زنده است و مریدان خامنه‌ای (ره) کارِ ناتمام پدر را به پایان خواهند رساند ان شاءالله... ✍🏻 رحیمه احمدی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ابرمرد تاریخ فکر می‌کردم این سفر از دستم رفته است. همه چیز طوری پیش رفت که دیگر امیدی به رفتن نداشتم اما خدا جور دیگری رقم زد. چند ساعت بعد در مسیر تهران بودم. تا خود صبح از شدت فکر و اشتیاق نتوانستم چشم روی هم بگذارم؛ برعکس دفعات قبل که کل مسیر اصفهان تا تهران را چرت می‌زدم. حوالی ساعت ۵ صبح بود که رسیدیم ترمینال جنوب. جمعیت زیادی به چشم نمی‌خورد بر خلاف تصورم. بیشتر فضای مجازی پر شده بود از اینکه از ترمینال تا مصلی هیچ ماشینی نمی‌رود! یا تمام اتوبان ها را بسته‌اند! ولی من به راحتی از همانجا اسنپ گرفتم به مقصد منزل دختر خاله‌ام که در شاد آباد بود. بعد از رسیدن و چند ساعت استراحت کردن به همراه مامان و دخترخاله‌ام و شوهرش ساعت یک شب به سمت مصلی راه افتادیم. اسنپ چند خیابان قبل‌تر از تقاطع شهید بهشتی نگه داشت چون تمام مسیرهای منتهی به مصلی را بسته بودند و تنها افرادی که کارت ویژه می‌داشت حق تردد با خودرویش را داشت. ما هم این چند خیابان را پیاده رفتیم. در وسط‌های مسیر بودیم که ماشینی جلویمان نگه داشت. خانمی که کنار راننده نشسته بود سلام کرد و گفت: «ما داریم می‌رویم مصلی. سه‌نفر جا داریم. اگر می‌خواهید سوار شوید» ما هم از خدا خواسته ندایش را لبیک گفتیم و سوار شدیم ولی کربلایی، -شوهر دخترخاله‌ام را می‌گویم- جا نشد و مجبور شد پیاده بیاید. هرچی به مصلی نزدیک می‌شدیم تعداد جمعیت و موکب‌ها بیشتر می‌شدند. به خیابان پاکستان که رسیدیم تراکم جمعیت به اوج خودش رسید چون نزدیک اذان صبح بود و احتمال دادیم جایی را برای نماز صبح پیدا نکنیم در یکی از موکب‌ها نماز را ادا کردیم و همراه شدیم با مردم مبعوث شده. از همان لحظه‌ای که به مصلی رسیدم، فقط تماشا می‌کردم. عظمت جمعیت را، حال و هوای مردم را... فضای شهر آنقدر برایم سنگین و باورنکردنی بود که انگار ذهنم از کار افتاده بود. هر طرف را که نگاه می‌کردم تصویر رهبر شهید را روی بنرها، پوسترها، داخل موکب‌ها و حتی روی ساختمان‌های بلند می‌دیدم و هر بار بغضم بیشتر می‌شد و به سختی آن را در گلو می‌فشاردم. گوشی دستم بود؛ با خودم می‌گفتم الان باید این لحظه را عکاسی و ثبت کنم که بعداً برای روایت نوشتن از آن استفاده کنم یا فقط بشینم و برای نبودنش اشک بریزم. در میان آن جمعیت چیزی که بیشتر توجه ام را جلب کرد. آدمایی بودند که از شهرها و کشورهای مختلف آمده بودند؛ با زبان‌ها، لباس‌های محلی و ظاهرهای متفاوت، اما با یک مقصد، با یک عشق، با یک باور مشترک. اولین بار بود که به مصلی می‌آمدم، تصور نمی‌کردم اینقدر بزرگ باشد. سیلی از جمعیت را در خودش جای داده بود. هر کس گوشه‌ای را برای چند لحظه استراحت کردن انتخاب کرده بود. به این مردم که نگاه می‌کردم یاد اربعین می‌افتادم هر آدمی با هر موقعیت و جایگاه اجتماعی بدون هیچ غروری حاضر بود گوشه‌‌ی خیابان روی آسفالت و سنگ سرد بخوابد. دنباله‌ای جمعیت را که گرفتیم وارد حیاط مصلی شدیم. از لابه‌لای جمعیت کورمال کورمال رد شدیم و خودمان را به روبروی جایگاه تابوت‌های شهدا رساندیم. همینکه چشمم به تابوت‌ها افتاد، احساس کردم برای ثانیه‌ای قلبم در سینه ایست کرد. هیچوقت گمان نمی‌کردم اولین دیدارم با آقا اینطوری رقم بخورد. آخر چطور ممکن بود کوه در یک تابوت جا شود! مداح می‌خواند و زنان بر سر می‌زدند و مردان چون زنان، بلند بلند ناله سر می‌دادند از فراق آقایی که برای ابد از دستشان داده بودند. نگاه چرخاندم بین جمعیت. هزاران بیرق یا الثارت الحسین در فضای مصلی که به نمایش درآمده بود به چشم می‌خورد و بیرق‌هایی که نماینده‌ای تک تک مردمانی از جغرافیای دور و نزدیک آمده بود. دیدن این همه تفاوت که کنار هم ایستاده بودند؛ برایم لذت بخش بود. سه ساعت به زمان مقرر شده برای خواندن نماز حضرت آقا و خانواده‌اش مانده بود. بهترین زمان برای صحبت‌های خصوصی با ابرمرد تاریخ جهان بود. همان مردی که دشمنانش از شنیدن نامش واهمه داشتند. به خاطر همین فکر می‌کردند اگر او را بکشند برای همیشه نابودش کردند! غافل از اینکه او با شهادت در میلیون‌ها دل تکثیر شد و برای ابد در تاریخ با نام مقتدر مظلوم برای آزادی خواهان ماندگار شد. نماز را با آه و ناله و شانه‌های لرزان خواندیم و بارها شهادت دادیم: «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا …» هیچوقت بابت این سفر پشیمان نخواهم شد. خوشحالم که این حسرت برای همیشه روی دلم نماند. خوشحالم که امروز می‌توانم با افتخار بگویم برای تشییع رهبر و عزیزانش حضور داشتم و تا جایی که از دستم برمی‌آمد تلاش کردم آن لحظه‌های تاریخی را ثبت و ضبط کنم. امیدوارم سال‌ها بعد که این عکس‌ها و نوشته‌ها را می‌بینم و می‌خوانم، یادم بیاید که من شاهد یکی از ماندگارترین روزهای تاریخ بودم... ✍🏻زینب صفری @khatoon_af
نورستان در سوگ است...🏴 طوفانِ بی‌رحمِ سیل در ولایت نورستان، جان‌های بسیاری از هم‌وطنان عزیز ما را ربود و ده‌ها خانواده را در میان غم و ناپیدایی عزیزانشان رها کرد. خسارت‌های وارده، زخم‌های عمیقی بر پیکره‌ی این منطقه گذاشته است. این مصیبتِ عظیم و جانکاه را به سوگواران عزیز، به مردم شریف نورستان و افغانستان و به تمام مادران، خواهران و همسرانی که در این حادثه آسیب دیده‌اند، تسلیت می‌گوییم. از درگاه خداوند، برای خانواده‌های داغدار و پُر از درد، صبرِ جمیل و تسلیِ از جانبِ حق طلب می‌کنیم. @khatoon_af
اَلمَراَةُ رَیحانَةٌ وَ لَیسَت بِقَهرَمانَة 🌸🌱 📖 اولین دوره جمع‌خوانی کتاب «زن و خانواده» 🎯 ویژهٔ عموم زنان مهاجر افغانستانی ما در این دوره، هم‌سفرِ کلمات و اندیشه‌های رهبر شهید می‌شویم تا با هم، معنای واقعیِ زن بودن و خانواده داشتن را در سایه‌سارِ آموزه‌های اسلام و رهبری بازخوانی کنیم. اگر دوست دارید در کنار هم، با نگاهی نو به مسائل زندگی‌تان بنگرید، مشتاقانه منتظر حضور شما در این جمع صمیمی هستیم. 🔹 جزئیات دوره: ▫️ ۳ جلسه مطالعه و گفتگوی گروهی ▫️ بستر برگزاری: بله یا گوگل‌میت ▫️ هزینه: رایگان (ثبت نام الزامی است) ⏳ مهلت ثبت‌نام: ۳۰ مردادماه 📥 جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام به شناسه زیر در پیام‌رسان بله و ایتا پیام دهید: 👤: @khatone_zeynabi @khatoon_af
💠 مادرم منبع حدیث را برای پدرم ذکر می‌کرد... 🔸زادگاه مادرم نجف است. ایشان لهجه عربی داشت در کودکی با لهجه عربی نجفی حرف می‌زده است. با قرآن آشنا بود. قرآن را خوب و با صدایی جالب تلاوت می‌کرد. در اواخر عمر صدایش گرفته بود و من صدای خوش او را به یاد می‌آوردم. بر قرائت کلام‌الله مجید با قرآن اهدائی پدرش مداومت روزانه داشت. شیوه‌ی قرائت ایشان ما را در آن کم سن و سالی به خود جذب می‌کرد. پیرامونش گرد می‌آمدیم و به تلاوتش گوش می‌کردیم. ایشان هم از فرصت استفاده می‌کرد معانی برخی آیات را برای ما به فارسی ترجمه می‌کرد و داستان‌های پیامبران را برایمان باز می‌گفت. شیفتگی وافرش به زندگی حضرت موسی(ع) موجب می‌شد تا داستان زندگی این پیامبر بزرگ را با همه جزئیات برای ما شرح دهد. آن چنان با علاقه‌مندی درباره‌ی حضرت موسی سخن می‌گفت که شوق شنیدن ماجراهای او را در ما بر می‌انگیخت. 🔸با دیوان حافظ مانوس بود و برخی اشعار او را از حفظ داشت و با آن فال می‌گرفت، کما اینکه با حدیث نیز آشنا بود. حدیثی می‌گفت و پدر به ایشان اعتراض می‌کرد که به این حدیث تاکنون بر نخورده است، اما ایشان منبع حدیث را برای پدر ذکر می‌کرد. همچون پدر، مناعت طبع داشت از ناداری خود هرگز با کسی سخنی نمی‌گفت. 📚 برشی از کتاب خون دلی که لعل شد @khatoon_af
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 فاطمه زهرا سلام الله علیها کیست؟ از زبان رهبر شهید می‌شنویم عمده‌ی مادران ما بانوانِ افغانستانی هم خانه‌دار بوده‌اند و هستند. مهربانانی که وجودشان به خانه و کاشانه آرامش و محبت می‌بخشید. چه خوب است که الگوی خویش را فاطمه‌ی زهرا قرار دهیم و کانون خانواده را گرم نگه داریم. @khatoon_af
سلام و رحمت خدمت همه خاتونی های عزیز 🌸 💠فرا رسیدن میلاد با سعادت رسول مهربانی و رحمت آقا رسول الله(ص) و رئیس مذهب جعفری آقا امام صادق (ع) رو تبریک عرض میکنیم. 🎁ما هم به مناسبت ۱۷ ربیع الاول و این روز با عظمت، عیدی خاصی برای همه مخاطبان خاتون در نظر گرفتیم. منتظر باشید...🙃⏳