خاتون | روایت زنان مهاجر
"خدایا من به دنبال چه چیزی میگردم؟؟
:آری،بی شک خودم...
اوایل دهه ی نود بود که خبرهای سوریه و گروه های تکفیری به سرعت شبکه های خبری و تلویزیون را درنوردید و کم کم بر سرزبان ها افتاد که چه جنایت های شوک برانگیزی در حال رخ دادن در سوریه است...و اینک نوبتِ نقش آفرینی مردانی بود که در قامت" مدافعین حرم" خود را موظف میدیدند که جامه ی رزم به تن کنند و برای دفاع از حرم بی بی جان(س)به سوریه بروند.
خیلی زود نام "فاطمیون"غوغا به پاکرد و حرف های ضد ونقیضی که هزاران فکر و خیال را در سرم میپروراند ولیکن در دلم برایشان آرزوی موفقیت و پیروزی میکردم ،نه به این خاطرکه از هموطنانم بودند،بلکه چون شجاعت و غیرت و از خودگذشتگی شان را می ستودم.خودم را موظف میدانستم که هرجا ازشان بد میگفتند بادلیل و برهان به حمایت ازشان بلندشوم و نظرها را عوض کنم.
باپخش شدن تصاویرشهدا درشبکه های اجتماعی و آوردن پیکرهایشان ازمناطق جنگی،گویی غلغله ای در شهرها به پاشد،هرچه میگذشت بیقراری ام برای شهدا بیشترمیشد و حال دگرگون شده ی خودم را نمیفهمیدم،من به دنبال چه چیز میگشتم؟!نمیدانم...فقط خوب میدانم که دیگر متعلق به خودم نبودم...🥲
شهریور سال ۹۵بود که پیکر شهید ضیاحسینی که یکی از بستگانمان بود ازسوریه برگشت،روز تشیع جمعیت عظیمی آمده بودند،زن ومرد...پیر و جوان...ایرانی و افغانستانی...
ازبلندگوها صدای سوزناک مداحی "این گل را به رسم هدیه تقدیم نگاهت کردیم"پخش میشد و این اشکهای داغ و سوزان مردمانی شهیدپرور بود که شهید را تا خانه ی امن ابدی اش همراهی میکرد،بی شک چنین شکوه و عزتی برازنده ی شهیدی بود که میگفتند در منطقه ی عملیاتی حلب سوریه،برای آزادسازی نقطه ای و نجات جان غیرنظامیان بی پناه،قلب مهربانش مورد آماج تیرهای ظلم و جفاقرارگرفته بود و روحش را آسمانی کرده بود.
تشیع شهید حسینی پنداری آغاز راهی نو برای من بود،راهی که هرچه درآن قدم می نهادم ، بیشتر مرا به دانستن و تکاپو وامیداشت...
بعد از آن بود که هرجاشهیدی می آوردند و یا مراسمی به پامیشد خودم رامیرساندم،پنداری من نیز هم از خانواده شان بودم،قلبم برایشان مالامال از حزن واندوه و عشق میشد.
من به دنبال چه چیزبودم؟؟!بی شک خودِ حقیقی ام،گمشده ای که سالها در جستجویش بودم و پیدایش نمیکردم و البته مهرومحبتی که از اهل بیت(ع)و شهدا مهمان قلبم شده بود و ارمغان آن چیزی نبود جزء "حجاب و چادری"که اکنون دوستش میدارم...براستی چه سعادتی از این بالاتر که شهدا ره نشان باشند و ما پیرو راهشان...
✍️رحیمه احمدی
@khatoon_af
قهرمانان فاطمی
#بخش_اول
دلتنگی امانم را بریده بود. یادم نمیآمد چند روز و شب از آخرین دیدارم گذشته است. به حساب و کتاب که نشستم، یادم آمد آخرین روزهای سال گذشته در همان حوالی که بوی بهار و رمضان همه جا پیچیده بود؛ همراه با اخت معنوی، رفته بودم. یکی از همین روزهای پاییزی بود که این بار تنهای تنها، دل را زدم به دریا و خود را از میان کارها و مشغلهها بیرون کشیدم و راهی دیار عشق شدم. شاید بهتر است بگویم راهیام کردند چرا که رفتن به آن دیار، دعوت است ولاغیر!
قطار در ایستگاه حرم مطهر امام خمینی(ره) ایستاد. ابتدا در محضر امام، تجدید عهدی کردم. جگرم از حرفهای آن روزها آتش گرفته بود. توهین به ارزشها و آرمانهایم عذابم میداد. با دلی حزین و چشمی گریان، خواستم تا روح محتشمشان حفظ کند آنچه را که برایش، لالههای زیادی پرپر شدند. نگاهی به ساعت کردم. دیر شده بود. گامهایم را تندتر کردم. چشمانم خورد به گلهای رنگارنگی که بویش فضا را معطر کرده بود. تصمیم گرفته بودم دست خالی نروم؛ چرا که در بهشت مهمانهای جدیدی داشتیم. چشمانم گلهای داوودی زرد رنگ را شکار کرد. خریدمش. کم بود اما زیبا. از عمق وجودم بو کردمش. به ریههایم جان تازهای بخشید. خوشم آمده بود، دعا کردم شهدا هم خوششان بیاید.
مثل همیشه ایستگاه اول، قطعهی ۵۰ بود. برخلاف تصورم شلوغ بود. چشمانم پاهایم را هدایت کرد تا مزار زیبایش. اشک از چشمانم سُر خورد. گونههای سرخم که با سردی هوا هم سرختر شده بود خیس اشک شد. یاد آن روزهای تلخ افتادم. مداحی حاج مهدی به یادم آمد:«دلا دیدی که حاجیزاده هم رفت؟!» گلهای داوودی را چند قسمت کردم. بخشی از آن برای مهمان جدید بهشت بود. بخشی هم برای چند قدم آنور تر، یعنی ستارههای خوشنام فاطمیون!
قومندان(ابوزینب) مثل همیشه آرام، خندان و باصلابت در صدر مجلس به من نگاه میکرد. پرچم سبز رنگ یا زینب(س) که روی مزارشان پهن شده بود توجهم را به خود جلب کرد. چند شاخه گل داوودی را تقدیم نگاهشان کردم. زیر لب حمد و سورهای روانه کردم. یاد مشکلات و مسائل این روزهای مهاجرین افتادم که تمام شدنی نبود. با او همکلام شدم:«من هم همینطور قومندان، من هم خسته و غمگین از داغ وطنم که نمیدانم کی میکشد مرا...»
✍️فاطمه صداقت
@khatoon_af
#بخش_دوم
سرم را چرخاندم. خلوت بود. فقط یک پسر جوان بر مزار جوانی دیگر نشسنه بود که معلوم نبود برادرش است یا رفیقش. با گذشت چند دقیقهای، پدری هم به ملاقات شیر پسرش آمد. برخلاف ازدحام مزارهای کناریمان، در اینجا پرنده هم پر نمیزد. روی یکی از نیمکتهای چوبی نشستم. سکوت آنجا، با صدای مداحی که پخش کردم شکسته شد. مداحی هلالی که میگفت:«میون این همه دلداده زهرا... یه جور دیگه خرید افغانیها رو.» به راستی که فاطمیون برازندهشان است چرا که همچون مادرشان مظلوم، غریب، تنها اما مقتدر، محکم و با صلابتند.
مفاتیح خاک خورده را از روی مزارش برداشتم. اسمش را خواندم. شهید یوسفی! به گمانم مادرش این مفاتیح را بالای سر پسرش گذاشته است. آن را باز کردم. به دنبال مناجات امیرالمومنین گشتم. جای مادرش که نمیدانم حالا از کدام دنیا به یاد گل پسرش است، برای شادی او و همۀ شهدای فاطمیون مناجاتی خواندم.
بوی فاطمیه به مشامم میرسید. هر کجا چشم میدوختم کتیبههایی با نام حضرت زهرا میدیدم اما، هیچ کجا به اندازهی قطعه ۵۰، یعنی بخش شهدای افغانستانی، این نام تکرار نشده بود. بر سر هر مزار برچسب فاطمیون را میدیدم. همان غیور مردان و شیردلان خدایی که این روزها کمتر کسی نام، یاد و خاطراتشان را به زبان میآورند. همان سربازانی که سربند یا زهرا(س) بسته و در راه دفاع از حرم دختر بانوجان، جان را قربانی کردند که مبادا حرامیها به ناموس حیدر چپ نگاه کنند.
از مشکلات جامعه مهاجرین دم میزنیم اما حاضر نیستیم کاری کنیم تا کودکان و نوجوانانمان با قهرمانانمان آشنا شوند و بدانند که الگویی دارند. نه فیلمی، نه مستندی و نه حتی کتابی... نیست تا زندگی قهرمانانهشان را روایت کنند. البته هست اما کم! بگویند که آنها هم مهاجر بودند، آنها هم سختی کشیدند، آنها هم برچسب ایرانیگک، مالهکش و... خوردند اما روشندلانه راه درست را پیش گرفتند.
به خودم نهیب زدم:«خودت چه کار کردی برای زنده نگه داشتن نامشان؟!» جوابی نداشتم. خجل گشتم. یاد آخرین باری که آمده بودم افتادم. همان قول و قرار. همان عهد مغفول. گفته بودم کاری برای شهدا انجام دهم، اما با گذشت ۸ ماه از آن روز، میتوانستم بگویم هیچ و هیچ! کار برای شهدا سعادت میخواست که من از آن محروم بودم. رفته بودم تا لیاقت دهند کاری کنم. خورشید در حال غروب بود. باید میرفتم. زمان کم بود و کارها بیشمار. با چشمانی امیدوار، دعا کردم تا وصلهی ناجور نمانم.
بی هیچ بخر مرا هم از من... تا با تو بمانم ار بمانم
✍️فاطمه صداقت
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
اختیار و جبر
ششساله که بودم، بازیگوشیهای خاص خودم را داشتم. مثلاً از صبح که میزدم به دل کوچه تا غروب، کسی حریفم نمیشد تا مرا به خانه بیاورد. خب، دوران طفولیت است دیگر؛ سرگرم بودن با دوستان همسنوسال برایم لذتبخش بود و حسابی هم سرمان شلوغ بود.
خیلی خوش میگذشت؛ حیف که آن دورانِ بیدغدغه و فارغ از غوغای جهان چندان طول نکشید. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود.
البته آنقدرها هم بیفکر و دغدغه نبودیم؛ مثلاً نگران بودیم که مبادا از مسابقاتی که در کوچه برگزار میشد جا بمانیم!
در میان همین بازیگوشیها و غرق در دنیای کودکانهام بودم که روزی مادرم حقیقت تلخی را با من در جریان گذاشت. قبلا هم برایم مقدمهچینی کرده بود، اما من چندان اهمیتی نداده بودم. اولش فکر کردم شوخی میکند، ولی وقتی خواهرم ــ که کمی از من بزرگتر بود ــ حرفش را تأیید کرد، فهمیدم شوخی در کار نیست. نمیخواستم قبول کنم. میگفتم: «لازم نیست کسی به من چیزی یاد بدهد، خودم همهچیز را بلدم!»
آن روز گذشت، اما از آن به بعد هر وقت کسی از مدرسه حرف میزد، خودم را به نشنیدن میزدم؛ این گوش در و آن گوش دروازه!
کمکم سال به پاییز نزدیک میشد و اول مهر از راه میرسید. روزهای آخر شهریور، هنگام بازی در پاتوق همیشگیمان، بحث داغ «مدرسه رفتن» بالا گرفت. همهمان قرار بود امسال کلاس اولی شویم، فقط من از این ماجرا دل خوشی نداشتم. بقیه با ذوق و اشتیاق از مدرسه حرف میزدند و من هم با بیتفاوتی گوش میدادم.
دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم:
«واقعاً شما چطور دلتان میآید بازی کردن و اوقات خوشمان را کنار بگذارید و از صبح تا ظهر پشت میز بنشینید و بعد هم با انبوهی از تکلیف به خانه برگردید؟ آنوقت دیگر وقتی برای بازی نمیماند! من نمیآیم، شما بروید!»
لجباز شده بودم. بچهها یکییکی مرا نصیحت میکردند. یکی گفت: «شاید وقت بازیمان کمتر شود، ولی عوضش سواد یاد میگیریم.»
دیگری اضافه کرد: «وقتی خواندن و نوشتن یاد بگیریم، میتوانیم برای هم نامه بنویسیم!»
و یکی از بچهها با ذوق بیشتری ادامه داد: «بعدها هم که بزرگتر شدیم، خانم دکتر و خانم معلم میشویم!»
حرفهایشان برایم قانعکننده بود. انگار این دل کندن ارزشش را داشت. سری به نشانهٔ تأیید تکان دادم و همان لحظه جرقهای در دلم روشن شد. همهٔ بچهها مدرسه را دوست داشتند؛ وقتی فکر میکردم آنها رفتهاند تا سواد یاد بگیرند و من تنها در گوشهای نشستهام، غم عجیبی دلم را میگرفت.
حالا پانزده سال از آن روزها میگذرد. دغدغههایم فرق کرده است. و امروز که مینگرم، میبینم بسیاری از فرزندان وطنم نمیتوانند مانند دیگران درس بخوانند. برایم بسیار غمانگیز است. من آن روزها به اختیار، علاقهای به درس نشان نمیدادم، اما حالا کودکانی هستند که به اجبار از کلاس و مدرسه دور ماندهاند؛ کودکانی که با تمام وجود آرزوی آموختن دارند و حاضرند برای درس خواندن هر تلاشی بکنند و هر بهای گزافی بپردازند.
شاید اگر پانزده سال پیش میدانستم درس خواندن چه فرصت بزرگی است، با شوق و انگیزهٔ بیشتری آغاز میکردم.
با این حال، دلم روشن است و باور دارم که با وجود همهٔ محدودیتها، رشد خواهیم کرد و آیندهسازان وطن خواهیم بود.
✍️بهاره رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
کاش هیچ مرزی وجود نداشت
این روزها دلم بیشتر از همیشه برای مادرم تنگ میشود.
مادری که هر وقت با او صحبت میکنم، چشمانش پر از اشک است.
میدانم لبخندش از سر دلداری است، نه آرامش.
دیشب وقتی با او حرف میزدم، اصلاً خوب بهنظر نمیآمد.
صورتش خاکآلود بود. وقتی گوشی را میگیره، دو دقیقه بیشتر حرف زده نمیتواند .
گوشهایش درست نمیشوند ،
و واقعاً این حالت برایم سخت سنگین است... بسیار سنگین.
آه مادر...
دلم میخواهد پیشت برگردم، دستانت را ببوسم،
و آنقدر در آغوشت بمانم تا تمام غربت از دلم بیرون برود.
اما میان من و تو راهی طولانیست،
و مرزهایی که نه با دل، که با بیرحمی ساختهاند.
گاهی با خود میگویم:
کاش هیچوقت ازدواج نکرده بودم؛ کنار مادرم تا آخرین نفس میماندم،
خدمتش میکردم و در سایهی پرمهرش زندگی میکردم.
اما زندگی، هر کدام ما را به سویی کشاند.
من ماندم در غربت،
و او در وطن با دلتنگی و ناتوانی.
و تنها دل است که هنوز میانمان رفتوآمد میکند.
امشب هوای دلم بوی فاطمیه گرفته است.
در گوشهی اتاق شمعی روشن کردهام
و به یاد مادری دیگر نشستهام،
مادری که تمام هستیاش را فدای حق کرد،
حضرت فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها).
در تاریکی شب با او حرف میزنم:
بانوی من، تو که درد غربت و بیپناهی را چشیدی،
تو که پهلویت شکست اما صدایت خاموش نشد،
به من صبر بده، به مادرم شفا،
به دستان خستهاش نیرو ببخش،
به چشمان اشکبارش لبخند.
میدانم فاطمه (س) مادر همهی مادرهای جهان است.
وقتی یادش در دل مینشیند،
احساس میکنم بوی دستان مادرم در هوا پیچیده.
احساس میکنم او هم آنسوی مرز،
در همان لحظه نام فاطمه (س) را زمزمه میکند
و دعایم میکند.
مادر من شاید بیمار است و خسته،
اما هنوز دعایش سایهبان زندگی من است.
و من در دل فاطمیه، میان اشک و شمع و یاد،
فهمیدم که عشق مادر،
نه مرز میشناسد، نه فاصله، نه مرگ...
✍️رحیمه رضایی
@khatoon_af
چراغهای روشن هدایت
خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده!
صدای رسای حضرت زهرا(سلام الله علیها) در تاریخ طنین انداز شد و دفاع از حریم ولایت و حق، ارث رسید به ما شیعیان. سخنان محکم و قاطعشان و زنانه ایستادن پشت ولایت و امامت، تمامی اینها و حتی بیش از اینها، از حضرت مادر به جان ما نشست و شد ارثیهای بزرگ برای ما شیعیان.
خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده!
سینه به سینه از پدران و مادران ما، از تاریخ و سخنان بزرگ ما، آمد و آمد تا این عشق به سینهی ما انتقال یافت. عاشقان امامت در جای جای تاریخ تا کنون ایستادند و همان تاریخ را نشانه زدند و فریاد برآوردند که ما وارثان حضرت مادریم.
خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده!
وارثانی در این زمان که شعارهای فاطمیشان تنها بر زبان نماند و با عمل شعارها را نشان دادند. مانند تمام شهدا، مانند شهدایی که شکلگیری یگانشان را در ایام فاطمیه، به برکت نام حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فاطمیون نامیدند. مانند شهدایی که همچون مادر شهیدمان در راه ولایت، عاشقانه جان دادند. مانند شهدایی که تهمتها شنیدند از جاهلان زمانه خویش و حتی تاکنون هم میشنوند.
خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده!
نامهایی که با تمام مظلومیت و اقتدار، در کنار فاطمیه جاودان شدند و الگو گرفتگانی از سرمنشا نور هدایت، خود نوری هستند که نشان میدهند تنها راه عاقبت به خیری راه فاطمه(سلام الله علیها) و خاندان پاک و مطهرشان است و این راه عاقبت به خیری فراتر از مرزها و وسیعتر از تاریخ ماست.
خدایا مرگ و زندگی ما را فاطمی قرار بده!
✍️نرگس امیری
@khatoon_af
تپش مشترک قلبهایمان
فراق به سر آمد! بعد از ۶ سال نوبت وصال رسیده بود. باورش برایم سخت. چیزی ممزوج شده با ترس، وجد و اضطراب مهمان دلم شده بود. رختشویی در اعماق وجودم به پا شده بود. علت بیخوابی این چند شب اخیرم را فهمیدم! زیر لب الهی شکری گفتم. کوله را بستم. همه چیز آماده بود فقط مانده بود نشانههای روی کولهام. پوستر شهید ابوزینب را وصل کردم. نیت کردم به نیابتشان در سرزمین عشق، قدم بردارم. پیکسلِ قلبیِ فلسطینیام را وسط، دقیقاً در قلب کولهپشتیام نصب کردم. شهیدافغانستانی ایرانیتبار، سیدابراهیم را هم زدم. پیشنهاد یکی از دوستان ایرانیام این بود که پرچم ایران را هم بزنم. بهت برم داشت! با خودم گفتم همین مانده بود...
کلنجار ذهنیام شروع شد. با این موجهای مهاجرهراسی که کوه و صخره را هم نابود میکند، واقعاً توقع داشتند من همان آدم سابق باشم! همان مدافع همیشگی! اصلاً همهی اینها به کنار، منِ هویتیافته باز هم در گرداب بیهویتی غرق شوم؟ منِ افغانستانی چرا باید پرچم کشور دیگری را به کوله بزنم؟ مگر یک ایرانی نشانه افغانستان به کولهاش میزند؟!
به خودم آمدم. دنبال نگاه دیگری بودم. عینکم را عوض کردم. زوایهی دید را تغییر دادم. کلان نگریستم. خجالت کشیدم. صدایی در گوشم چرخید و باورهایم را به یادم آورد: مگر ما مدعی اسلام بدون مرز نیستیم؟ مگر چند وقت پیش خودمان عدهای را به نگاههای ملیگرایانه محکوم نمیکردیم؟ با خودم گفتم پوستر شهید ابوزینب و آرم فاطمیون میشود نشانهای افغانستانی بودنم، فلسطین هم که در قلب کوله خودنمایی میکند، پیکسل ایران را هم میزنم تا پازل مقاومت تکمیل شود!
راهی دیار عشق شدم. محو تماشا گشتم. غرق نفس کشیدن در هوای خانهیِ پدری بودم. مات و مبهوت بنایش، گنبدش و گلدستههایش شده بودم که با صدای اعلام گمشدگان به خودم آمدم:«گمشدهای به نام... از کشور آمریکا به دفتر گمشدگان صحن حضرت زهرا(س) مراجعه کند!» صدای زائران فارسی زبانی که متوجه شده بودند و ریز ریز میخندیدند گوشهایم را قلقلک داد. گویا فقط من نبودم که تعجب کرده بودم. لبخندی روی لبانم نشست. فقط کافی بود چند دقیقهای به صدایش گوش فرا میدادی، آنگاه میفهمیدی زائران حسینی از چه دیارهای متفاوتی به دیدار آمدند.
راهی کربلا شدم. بیابانگرد شدم. بیابان بود، گرما بود و عطش زیارت... این مغناطیس آنقدر قوی بود که مرد و زن، پیر و جوان، کودک و نوجوان را عرقریزان، سوی خود جذب میکرد. چشمانم ایستاد بر روی پرچم سه رنگ آبی، سفید و قرمزی که نشان میداد یکی از زائران اروپایی هم پای پیاده قصد دارد مشایه را طی کند. عجب رقابتی بود بین عاشقان. پیروز این نبرد بسته به ملیت و نژاد نبود؛ هنر آن بود که چه کسی میتواند عاشقتر و دلباختهتر باشد برای مولایش حسین(ع).
پاهایم سست شده بود. در صفی طولانی، پر پیچ و خم و فشرده منتظر بودم باری دیگر حرم را در قاب چشمانم ببینم. هر دعایی که به ذهنم میرسید، زیر لب زمزمه میکردم. پشت سر خانمی با لهجه شیرینش که نمیدانم برای کدام کشور بود با اربابش صحبت میکرد. گریه امانش را بریده بود. نمیدانم چه میگفت، اما با گریههایش با آن نالهی دلنشینش، من هم منقلب شدم. قطرات اشک را در پهنای گونههایم حس میکردم. زبانمان یکی نبود اما اماممان که یکی بود! همین باعث شده بود برای عشق مشترکمان بباریم. بباریم تا خریدارمان شود.
قطره بودم. قطرهی افغانستانی که در اعماق اقیانوس بیانتهایِ جهانیِ امام حسین(ع) غرق شده بودم. سَفینةُ النَجاة برازندهشان است. همه را سوار میکند. وقت آن رسیده بود پازلی که چیده بودم را بزرگتر کنم. پازلی که در آن میزبان مهماننواز عراقی، همسایهی ایرانی، گمشدهی آمریکایی، دلباختهی اروپایی و جاماندهی افغانستانی جای میگرفت. الحمدالله حب الحسین ما را یجمعنا کرد.
✍️فاطمه صداقت
#روایت_برگزیده
#خاتون_زینبی
@khatoon_af