eitaa logo
ـ خزآن:)!
155 دنبال‌کننده
23 عکس
9 ویدیو
1 فایل
بسم‌الله‌رحمان رحیم؛ -اینجا؟ خونه ی ما! یه خونه ی کوچیک و نقلی برای رمانامون:) -من؟ حنانه‌ام[سرباز ِ آقاسیدمجتبی] -کجام؟ @ihana133 -تولدمون؟ سوم ِفروردین ِ۱۴۰۵:)!
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ خزآن:)!
خب، به نظرم وقتشه که صحبت کنیم !
برید بحث امشب رو بخونید.به‌نظرم مهم بود.
همه فکر می‌کنن محمد پرواز،یه ادم بد اخلاق و اخمو بود. ولی کسی جز من نمیدونه چه احساساتی پشت چشمای سرد و بی‌روحش قایم شده بودن>>>🥲
اول یه ادیت ببینیم؟✨
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پ.ن:ادیتای محمد و رسول،بیشترشون جنبه ی فان دارن.اگه فکر می‌کنید اینطور ادیت‌ها رو برنمی‌تابید،نبینید🌚🕊
پیام رهبر انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی.pdf
حجم: 1.8M
📣 پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی 📱 @rahbar_enghelab_ir
ـ خزآن:)!
"بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ" -مرگش شبیه پایان نبود . . . #خزآن ورقِ‌نهم «لیلی»
"بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ" -مرگش شبیه پایان نبود . . . ورقِ‌دهم «لیلی» مطهره که رفت،یه لیوان آب پرتغال ریختم با بیسکوییت،رفتم تو حیاط. محمد نشسته بود لبه ی باغچه با چوب روی خاک می‌کشید. عمیق رفته بود تو فکر.از حالتش هم خندم گرفت هم قلبم به درد اومد. حامد اوایل اصلا به روی خودش نمیاورد ولی یه‌مدته چندبار گفت که خوشش نمیاد با محمد بازی کنه،چمیدونم براش کتاب بخونه یا هرچی... خیلی نگرانشون بودم.اگه یه‌روزی من نباشم چه بلایی سرشون میاد؟ اصلا کنار هم میمونن؟ نفسمو محکم دادم بیرون،لیوان آب‌میوه و ظرف بیسکوییتو گذاشتم زمین. آروم آروم و بی‌سر و صدا رفتم پشتش،دوتا دستامو باز کردم. نزدیکش که شدم،دوتا پهلوهاشو قلقلک دادم.جیغ بلندی زد،گرفتمش تو بغلم،فشارش دادم: _د آخه پسرکوچولو،انقدر بی‌سر و صدا میشینی همین میشه دیگه کوتاه خندید.لپشو بوس کردم: _حالا بگو ببینم چیشده انقدر ناراحتی؟ انگار که یادش رفت همین چندلحظه پیش داشت می‌خندید.این‌بار همه ی صورتش گریه می‌کرد به‌جز چشماش.. پسره ی مغرور:) دست کشیدم رو موهاش: _بگو مامان.. یکم جمع شد: _حامد منو دوست نداره،مامان من که نمیخواستم بابا.. پریدم وسط حرفش،سرشو بوسیدم: _میدونم قربونت‌برم،تو نمیخواستی بابا چیزیش بشه.. حامدم باهات شوخی میکنه وگرنه یادت رفته شبا میومد پیشت میخوابید برات کتاب میخوند که بخوابی؟ اصلا مگه میشه آدم داداششو دوست نداشته باشه؟ اخم کرد: _آره،حامد از من بدش میاد.. زدم پشتش: _اینجوری نیست،پاشو بریم آب پرتغال بخوریم با بیسکوییت. _من همینجا میخورم گذاشتمش زمین،بلند شدم رفتم ظرفو واسش آوردم: _بفرما ازم گرفت و تشکر کرد.لبخند زدم بهش: _مامان زود بیا تو خب؟ سرما میخوری سرشو تکون داد.دوباره سرشو بوسیدم و رفتم داخل. نوبت حامد بود،برای اونم بیسکوییت و شیر ریختم.حامد آب‌پرتغال دوست نداشت. در اتاقشو زدم،با "بفرمایید" گفتنش،لبخند زدم.چقدر عجیب که عادتاشون عین رضا بود.یعنی اون موقع هم بود و من نمی‌دیدم؟ یا الان که رضا نیست،همه رو شبیه رضا می‌بینم؟ در اتاقشو باز کردم رفتم داخل: _درسات تموم شد مامان؟ سرشو تکون داد: _اوهوم،الان میخواستم بیام پیش محمد.. لبخند زدم و نشستم کنارش.ظرف رو گذاشتم رو میز،یه نگاه به شیر و بیسکوییت کرد: _مامانی.. محمد خورد؟ لبخند عمیقی زدم،موهاشو بهم زدم: _قربونت برم که همیشه حواست به داداشت هست. زل زد به چشمام،اونم می‌لرزید مردمک چشماش: _مامان به‌خدا من محمدو دوست دارم:) با همون لبخند نگاهش کردم: _میدونم پسرم میدونم،فقط یه وقتایی شیطون میره تو جلدت گولت میزنه.. مگه نه؟ سرشو تکون داد: _حامد،داداش محمد حالش خوب نیست.ما باید پیشش باشیم تا خوب شه. اگه یه‌روزی من نباشم،تنهاش نمیزاری که مامان؟ ترسیده نگام کرد: _مگه کجا میخوای بری؟ دست کشیدم رو سرش: _جایی نمیخوام برم عزیزم،میخوام ببینم حامد انقدر بزرگ شده که بتونه واسه داداشش بزرگی کنه یا نه! نگاه پر غروری بهم انداخت: _بله خیلی بزرگ شده،تازه میتونه بره نون بخره و خرید کنه واسه خونه. با ذوق گرفتمش بغلم فشارش دادم: _آخ من آخر یا تورو یا محمدو کباب میکنم میخورم:) صدای در اومد،از بغلم اومد بیرون. بدو بدو رفت از اتاق بیرون،تو قاب چارچوب ایستادم.محمد بود اومده بود داخل. حامد رفت جلو،ظرفشو ازش گرفت گذاشت رو میز. ایستاد جلوش،محمد با اخم نگاش می‌کرد. خندم گرفته بود،آخه بچه تورو چه به اخم و جدیت: _داداش.. بریم بازی کنیم؟ محمد سرشو انداخت بالا و روش و کرد اونور.ریز ریز می‌خندیدم: _خب بریم برات کتاب بخونم یکم نگاش کرد.چشماشو چرخوند.متعجب نگاش کردم،جلل‌خالق. دست به سینه شد: _معذرت‌خواهی نکردی. حامد نفسی کشید: _باشه ببخشید بعدم دستشو گرفت و برگردوند تو اتاق.نشوندش روی تخت و شروع کرد کتاب خوندن:) از آینده‌شون خیلی می‌ترسیدم،خیلی!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3gubrhy&btn=خزآن؛ پ.ن: منتظر نظرات قشنگتون هستم:)🌱 پ.ن: این پارتم تحمل کنید،از پارت بعد ماجراها داریم😁 پ.ن:شعر؟ مرسیممنون. ما خودمون "مامان به‌خدا من محمدو دوست دارم:) " داریم.🥲🤏🏻
https://eitaa.com/meeshkat_media رفقا رفقا رفقا! چندتا نوجوون خوش ذوق دور هم جمع شدن،یه مرکز رسانه زدن💅🏻 اصلا هم خودم و رفیقام نیستیما😂 خلاصه که تو مشکات منتظرتونیم:)! همراه ما باشید برای تجمعات سمنان:)