eitaa logo
اَز اِبراهیم‌همت تا خُدا❤
39.5هزار دنبال‌کننده
21هزار عکس
3.3هزار ویدیو
15 فایل
این‌شعر پراز برات #ابرآهیمـ است #بےسَر و #مخلص،ذات #ابرآهیمـ است تغییرمسیرخیلے از آدمها اینهاهمہ‌معجزات #ابرآهیمـ است😍 خادم‌الشهدا👈 @shahiidhemat تبلیغات ارزان⬇ https://eitaa.com/joinchat/3688497312Ce08ce141d8 نذورات‌ مهدوی @seshanbehmahdaviii
مشاهده در ایتا
دانلود
Meysam Motiei - Man Ja Moondam (128).mp3
23.92M
میاد خاطراتم جلوی چشام.. من اون خستگی تو راهو میخوام..😞 آه حسرت..💔 من جا موندم...😭 شبیه کسی که هرچی دوید ولی نرسید 🎙 با نوای حاج ‌میثم‌ مطیعی @kheiybar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰ماجرای حضور سپهبد شهید قاسم سلیمانی در منزل شهید همدانی 🔹فرزند شهید همدانی در گفت‌وگو با «رادیو اربعین»: بعد از شهادت پدرم یک روز ایشان به صورت ساده و بی‌تکلف وآن هم تنها و بدون محافظ به منزلمان آمد. چند ساعت را با همدیگر بودیم و صحبت‌هایی شد. بعد در لحظه خداحافظی چند عکس با همدیگر گرفتیم. فضایی صمیمی و دوستانه‌ای میان ما برقرار شده بود☺️. پس از رفتن شهید سلیمانی همسر من به نکته‌ای اشاره کردند و گفتند وقتی حاج قاسم از خانه ما رفت من همان حالاتی را که در پدر شما دیده بودم، همان محبتی که پدر شما به من داشت را در حاج قاسم دیدم.💔 🔹آن خنده‌های حاج قاسم را که دیدم یک لحظه پدر شما شهید همدانی را تصور کردم و فکر کردم که حاج قاسم همان پدرش شماست. این موضوع و نگاه همسرم نشان از قرابتی دارد که شهدا با همدیگر دارند😔 🕊 @kheiybar
اَز اِبراهیم‌همت تا خُدا❤
#عاشقانه_به_سبک_حاج‌همت😍 فصل ششم قسمت 5⃣0⃣1⃣ عقرب! عقرب! عقرب!😰😨😱 ژیلا کلافه شده بود و نصرت خانم
😍 فصل ششم قسمت 7⃣0⃣1⃣ ابراهیم دوباره رفت به منطقه... ابراهیم که رفت ، دوباره اندوه، مثل سایه ای از لای دیوار بیرون آمد...😔 آرام آرام پیش خزید و اورا ، ژیلا را در آغوش فشرد...🙊 ژیلا لرزید، ترسید و روبه ابراهیم که انگار روبه رویش ایستاده بود، گفت : -بیشتر از این نمیتونی بمونی؟😢 +می بینی که نمیتونم... آمده اند دنبالم...حاج احمد هم نیست!🙍🏻‍♂ رفته شناسایی و کارها رو سپرده به من... ببخش دیگه...😣😓 و ژیلا نتوانست مخالفت کند! می دانست که توی خط همه چشم به راه اویند!گفت : -باشه برو...🙃خدا نگهدارت! بالاخره آن ها هم حق دارند فرمانده شان هستی و هزار جور کار ومسوولیت داری لابد...😞 و ابراهیم دیگر نبودگفته بود : +خیلی ممنون☺️ ممنون که مرا درک می کنی و... و ژیلا نتوانسته بود حرفی را که می خواست بگوید... ابراهیم رفته بود و این بار تا سه چهار روز برنگشت. یعنی نتوانست برگردد...☹️ و ژیلا دوباره دفترچه تنهایی اش پر از خط شد و پر از خاطره و پر از اضطراب ونگاه به در و دیوار وحرکت پر شتاب تر عقرب ها که حالا دیگر اظهار هیچ کاری با ژیلا و مهدی نداشتند!فقط بودند! فقط زندگی می کردند...😞 از رفتن حاج احمد با کریم چوپان برای شناسایی منطقه عملیاتی یک روز، دو روز، سه روز گذشت و هیچ خبری ازشون نشد.... همت دیگر آرام و قرار نداشت...😬 گاهی خودش روچنان غرق در کارها می کرد که نیامدن حاج احمد را فراموش کند، گاهی به فکر رفتن دنبال حاج احمد می گشت و گاهی به سکوت پناه می برد...🤭 شهبازی هم مثل او نگران بود : حالا باید چه کار کنیم؟🤔 فصل ششم قسمت 8⃣0⃣1⃣ مگر کاری از دست مون ساخته است که بتونیم انجام بدیم؟🤷🏻‍♂ همت این را گفت و از جا برخاست و دوباره هی دور خودش گشت... هی به این و آن سر زد و همه چیز را بررسی کرد تا سرگرم شود اما فکر و فکر و تصاویر بد، هی جلوی چشم اش جان می گرفتند و رژه می رفتند...🙍🏻‍♂ حاج احمد تشنه و زخمی در گوشه ای، ته یک دره، پشت یک تخته سنگ افتاده بود و نمی توانست حرف بزند...😰😨😱 خسته وگرسنه بود وخون از سروسینه اش شتک می زد و انگار از همت داشت کمک می خواست که همت از جابرخاست و تا آمد به سمت در حرکت کند؛تصویر حاج احمد از ذهن اش کنار رفت و تصویر دیگری ذهن اش را پر کرد... حاج احمد تفنگ بر دوش رودرروی او ایستاده بود! فرسوده و گل آلود ودر کنار او مرد سیه چرده ی دیگری ایستاده بود هر رو داشتند از پا می افتادند: سلام☺️ علیک السلام😦 حاج همت این را گفت و چشم هایش را مالید و به خیال حاج احمد نگاه کرد و تعجب کرد که چرا این خیال، این بار این گونه زنده و روشن مقابل او ایستاده است...👀 چی شده ابراهیم ؟ تحویل نمی گیری؟😉 و ابراهیم انگار درست می شنید! صدای گرم و محکم خود حاج احمد بود و چهره ی سیاه سوخته و پرصلابت و چشم های سرشار از گرما و نور و حرارت او که مقابل همت قد کشیده بود‌...😌✌️ آهسته و ناباور گفت: حاجی جان خودتی؟!☺️ و حاج احمد گفت: حواس ات کجاست مرد، میبینی که خودم هستم و این هم برادر کریم است!😇 چوپان دلاوری که چهار روز است همراه من توی دشت وکوه و بیابان دارد میچرخد و اگر او نبود؛معلوم نبود که چه... ... @kheiybar
💔امشب شب‌اربعین‌مصباح هداست دل یاد حسین بن علی شیر خداست پروانه به گردشمع حق پرزد وسوخت امشب شب‌یادعشقیاء‌وشهداست😭 🏴فرا رسیدن سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) تسلیت باد🕊 @kheiybar
👆🥀دعای روزِ اربعین🥀👆 اعمال روز 🏴 1⃣🥀 «زیارت امام حسین علیه السلام و زیارت اربعین» 2⃣🥀 «غسل اربعین و توبه» 3⃣🥀 بعد از نماز صبح 100 مرتبه «لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم» 4⃣🥀 70 مرتبه تسبیحات اربعه « سُبْحانَ اللهِ، وَ الْحَمْدُ لِلهِ، وَ لا إلهَ إلاّ اللهُ، وَ اللهُ أکْبَرُ» 5⃣🥀 بعد از نمازِ ظهر سوره والعصر و سپس 70 مرتبه استغفار. 6⃣🥀 غروب اربعین 40 مرتبه «لا اله الا الله» 7⃣🥀 بعد از نمازِ عشاء سوره یاسین هدیه به حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام 📚 وسائل الشیعه‌ ج۱۰ ص۳۷۳ @kheiybar
شهید مدافع حرمی که برات شهادتش را در آخرین حضورش در پیاده روی گرفت!💔 🏴 ختم صلوات به نیابت از ✨✨ {هدیه به حضرت زهــرا س} و برای سلامتی و تعجیل در ظهور اقا امام زمان عج💐 ☑️مهلت صلوات فرستادن فرداشب تا ساعت 21 ☑️ تعداد صلوات خودتون رو به این آیدی بفرستین👇👇 @Behzadii
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
باز دگر باره رسید اربعین جوش زند خون حسین از زمین شد چهلم روز عزای حسین😭 جان جهان باد فدای حسین💔 🏴فرا رسیدن سالار شهیدان🍂 حضرت اباعبدالله الحسین(ع) تسلیت باد🥀 @kheiybar
▪️همزمان با اربعین شهادت حضرت اباعبدالله الحسین💔 (ع) و یاران باوفای ایشان، مراسم قرائت زیارت اربعین و عزاداری با حضور رهبر معظم انقلاب در حسینیه امام خمینی برگزار می‌شود. ▪️این مراسم مطابق دستورالعمل‌های ستاد ملی مبارزه با کرونا بدون حضور جمعیت برگزار و از ساعت ۱۰ صبح امروز زنده از شبکه هاي صداوسيما پخش می‌شود.🌹 @kheiybar
امروز را با نفس گرمتان آغاز مےڪنیم🌱 🍁آنـان همه از تبار بـاران بودند ، رفتنــد ولے ادامـه دارند هنــوز ....💔 🕊 @kheiybar
✨حضرت امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمودند: پيروان ما از چهار چيز بى‏‌نياز نيستند: ۱- سجاده‏‌اى كه بر روى آن نماز خوانده شود ۲- انگشترى كه در انگشت باشد ۳- مسواكى كه با آن دندان‌ها را مسواك كنند ۴- تسبيحى از خاك مرقد امام حسين (ع)✨💔 @kheiybar
می‌خواستم سفره بیندازم که دستم را گرفت گفت «‌وقتی من می‌آیم، تو باید استراحت کنی🙂 من دوست دارم شما را بیشتر در آسایش و راحتی ببینم☺️ » گفتم «‌من که بالاخره نفهمیدم باید چه جور آدمی باشم یک روز می‌گفتی می‌خواهی زنت شریک باشد، حالا می‌گویی از جایم تکان نخورم » شروع کرد به انداختن و مرتب کردن سفره سرش پایین بود🙁 با صدایی که انگار دوست ندارد، کسی غیر از خودش بشنود، گفت «‌تو بعد از من سختی‌های زیادی می‌کشی😞 پس بگذار لااقل این یکی دو‌ روزی که در کنارت هستم، کمی کمکت کنم☺️ » راوے:همسرشهید 🌹 @kheiybar
🔰 انتشار نخستین بار 🔖 جمله منتشر نشده حاج قاسم سلیمانی خطاب به زائران حسینی با مژه‌ی چشم، خاک راه تو را پاک میکنم💔 @kheiybar
یادی کنیم از عاشقان مهدی‌عج✋ بپرسیم از آنها نشان مهدی‌عج💔 باز آینه و سینی و چای و نبات باز پنجشنبه و یاد شھدا باصلوات ✨🌸 @kheiybar
👞 کفشاشو نمیبرد 😇داخل حرم 🧐دلیلشو پرسیدم گفت... 🖤 🖤 🖤 @kheiybar
خیر یعنی در_جوانی رفته باشی کربلا☝️ رحم کن بر من گم کرده ام😔 💔 @kheiybar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَز اِبراهیم‌همت تا خُدا❤
#عاشقانه_به_سبک_حاج_همت😍 فصل ششم قسمت 7⃣0⃣1⃣ ابراهیم دوباره رفت به منطقه... ابراهیم که رفت ، دوب
😍 فصل ششم قسمت9⃣0⃣1⃣ چه مشکلاتی برای بچه های ما در این عملیات پیش می آمد... همت،حاج احمد رودر آغوش کشید و بوسید و اشک بر چهره اش دوید...😭 دل نازک شده ای ابراهیم!🤭 و ابراهیم از شوق فریاد زد:حاج محمود ببین کی اومده؟ و تا چشم بر هم زد، همه دور حاج احمد و آن ها جمع شدند و صلوات فرستادند و از شادی هلهله کردند...☺️✌️ حاج احمد پس از چهار شبانه روز ، از شناسایی برگشته بود! موفق و شاد و سرفراز مثل همیشه...🤩 حاج احمد چهار شبانه روز در عمق مواضع دشمن، در بلتا و ارتفاعات علی گره زد مانده بود... روزها به همراه کریم چوپان در شیارهای منطقه مخفی می شد و شب ها با استفاده از اطلاعات بسیار خوبی که از کریم می گرفت، تمام منطقه روقدم به قدم شناسایی می کرد...🍃 و این شناسایی ها آن قدر مهم بود که بعدها عملیات در آن منطقه دقیقا بر مبنای همین شناسایی ها انجام گرفت و باعث شکست سپاه چهارم ارتش عراق در آن منطقه شد...🙃🙂 حاج احمد به محض اینکه به دوکوهه برگشت با همفکری ابراهیم همت و محمود شهبازی ، به سرعت طرح اولیه ی کار در منطقه ی بلتا و ارتفاعات عدی گره زد را تکمیل کرد...😌 ابراهیم که برگشت، ژیلا گفت: -می گویند دانشگاه ها می خواهند باز شوند...😬 +چه خوب!☺️ -می گویند دانشگاه ها باز شده اند بخصوص رشته ی من...🙊 +خب؟ فصل ششم قسمت0⃣1⃣1⃣ ژیلا گفت: -میخوام برگردم اصفهان...😬 +برگردی؟؟نه حالا دیگر من نمیذارم بروی... -نمیذاری؟؟چرا؟😟 ابراهیم گفت: +باید بمونی ،بعد با من بیای...😇 -کجا؟با تو کجا باید بیام؟ +لبنان،فلسطین...🙃 ابراهیم کمی سکوت کرد و بعد افزود:راستش می خواهیم برویم قدس روبگیریم! تو و مهدی باید آن جا هم با من باشید...☺️ ژیلا گفت: -ولی من میخوام برم دانشگاه، درسم رو تموم کنم...🙍‍♀ ابراهیم گفت: +فعلا فکر دانشگاه رو از سرت بیرون کن...🤭 -زیاد نمی مانم.فقط چند واحد مانده ام را پاس میکنم... فوق دیپلم ام رومی گیرم و برمیگردم! هر چه ژیلا می گفت،هر چه اصرا می کرد، فایده ای نداشت، ابراهیم قبول نمی کرد! میگفت نمیشود...☹️ +نمی خواهم!باید بمانی و.... -ژیلا متعجب دوباره بهانه ی عقرب ها 🦂رو آورد...😦 مادرت هم گفت توی این عقرب ها 🦂ماندن برای مهدی خطرناک است... مخصوصا حالا که کم کم هوا دارد گرم می شود!😣 +ابراهیم گفت:دلتنگ پدرومادرت شده ای، حق داری!😓 دلتنگ شهر و کلاس و درس و دانشگاه ات شده ای، حق داری اما اگر بتوانی این جا بمانی بهتر است!😞 به هر حال بیشتر همدیگر رو می بینیم! راستش برای من خیلی سخت است که از تو و مهدی خیلی دور باشم...😔 ژیلا گفت:.... ... @kheiybar
. هرڪس شھدا را یاد ڪند شھدا او را نزد 💔 یاد میڪند 📎 یادشان ڪنیم با ذڪر صلوات تا یادمان ڪنند🌱 @kheiybar
شهیداربعین💔 کاری زینبی(س) کنید و پیام رسان شهدا باشید.☝️ 🏴 ختم صلوات به نیابت از ✨✨ {هدیه به حضرت زهــرا س} و برای سلامتی و تعجیل در ظهور اقا امام زمان عج💐 ☑️مهلت صلوات فرستادن فرداشب تا ساعت 21 ☑️ تعداد صلوات خودتون رو به این آیدی بفرستین👇👇 @Behzadii
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا