کلمات در سرِ من میرقصند اما آنقدر خستهام که قدرتِ چیدنِ آنها را ندارم، نمیدانم چه شد که به این حال افتادهام اما میدانم که این حال مثل تمام میگذردِ قبلها نیست و به این زودیها نمیگذرد، حتی اگر بگذرد این من هیچوقت آن منی که بود نمیشود .
روزهایت چگونه میگذرد آنه ؟
به جز تکان دادنِ موهای قرمزت در باد و رقصیدنِ میانِ گلهایِ شقایق ، از آدمها برایم بگو آنه ،
میخواهی من شروع کنم ؟ روزهایم با چایُ خوآب ، کتابُ چای ، چایُ آهنگ ، انتظار و انتظار و انتظار و چای میگذرد .
آنهشرلی ، از تکرارِ غریبانهیِ روزهآیم خستهام ؛
به رآستی ، آنهشرلی این ها چه میگویند ؟ میگویند نجات دهنده در آینه ست ، چرا در آینه جز منِ خستهیِ پیرِ شکستخورده شخصِ دیگری را نمیبینم ؟
آنه ، آدمها ترسناکند آنها مرا به این حال انداختهاند ؛
بغلهایشان بویِ خیانت میدهد ، بغلِ تو
بویِ شقایق ، میشود مرا در آغوش بگیری ؟
یک اسفند میماند ؛
نه پایِ رفتن دارد و نه دلِ ماندن ؛
بیچاره اسفندی که عاشق بهار است
ولی زمستان رهایش نمیکند .
عزیزِ من درِ گوشی یچیزی بهت بگم ؟
حتی به چشآمونَم نباید اعتماد کنیم، چون ما فقط ویترینُ میبینم، فقط ظاهرو، چیزی که فقط برایِ چند دقیقه پیشِ ما اتفاق افتاده، از بقیه یِ ماجرا بیخبریم ؛
پس جایِ قضاوت ، با خودت تکرار کن ' به من ربطی نداره ' .
عزیزِ من ؛ یچیزی درِ گوشی بهت بگم ؟
با آدما همونجوری که باهات رفتار میکنن رفتار کن ،
چون اونا دوست دارن همونجوری که باهات رفتار میکنن رفتار کنی، مثلا اونی که دائم بهت پیام میده دوست داره تو هم همیشه بهش پیام بدی، اونی که اصلا پیام نمیده دوست داره تو هم مزاحمش نشی .
عزیزِ من ؛ یچیزی درِ گوشی بهت بگم ؟
وقتی میبینی طرفِ مقابلت مهربونه و خجالتیِ ،
تو حق نداری سوءاستفاده کنی، و لطفا حجمِ توقعاتُ بیار پایین ، هیچکس به کسی بدهکار نیست و اگه کسی بهت خوبی کرد از خوبیِ خودشه ، جوری رفتار نکنید انگار طلبکارید .