من از همه نمیپرسم "روزت چطور گذشت؟" ، روی دست همه ستاره نمیکشم، دستهای همه رو نوازش نمیکنم، به همه گردنبند هدیه نمیدم، برای همه موزیک نمیفرستم، از همه نمیپرسم "چرا دیر سین زدی؟" ، برای همه رندوم ویدیومسیج و عکس نمیفرستم، از همه وقتی حواسشون نیست عکس نمیگیرم، به چهرهی همه خیره نمیشم، همه رو به چای دعوت نمیکنم. اگه این کارهارو برات کردم بدون تو همه نیستی، تو تنها آدمِ نزدیک به قلبمی.
خیآلِخوش.
من از همه نمیپرسم "روزت چطور گذشت؟" ، روی دست همه ستاره نمیکشم، دستهای همه رو نوازش نمیکنم، به ه
از فهمیدن زبانِ عشق آدمها هم خوشم میاد. دلم میخواد از همهی اطرافیانم بپرسم معمولاً به جای گفتنِ "دوستدارم" چیکار میکنی؟ تا بدونم. تا اگه اون کار روی برای من انجام دادن ساده رد نشم.
متقابلاً منم به جای دوستتدارم بگم:
«بمون، برات چای دم کردم عزیزم!»
یک علیمصفا توی زندگیم کم دارم!
تا رو به روی هم بشینیم، من از نشدنها بگم و اون بشنوه، من از نرسیدنها بگم و اون بشنوه، من از نخواستنها بگم و اون بشنوه، من از رها کردنها بگم و اون بعد از خوردن یک قلپ قهوه و پاک کردن سبیلاش بگه: «نگران نباش درست میشه، همهچیز درست میشه.» با اون صدایِ گرمش!
منم ایمان میوردم به درست شدنِ همه چیز.
احساسم نسبت به دستها؟ چیزیست فراتر از جنون.
دستهای آدمها را خوب به خاطر میسپارم. رگهای ظریف، برجستگیها، رنگ، کشیدگی انگشتها، نوازش و لمسها و باقی جزئیات. به معنای واقعی، بندهی دستها هستم.
به اندازهی کافی برای بیآبی و بیبرقی و دلار بیثبات و بریدگیهای خاورمیانه فروریختهام، امیدوارم تَرَکِ بعدی، غمِ دوری و دلکندن از وطن باشد.
مرا آهسته بخوان،
پس از هر کلمهام مکث کن،
به آرامی ورق بزن،
چنان که انگار تنها نامهای باشم، که پس از سالها
در صندوقچهی رفتهی بیبرگشتت پیدا کرده باشی..
بندهی تجربههای جدیدم بله، ولی تجربههای جدیدِ این روزها؟ زیادی زیادن، یهویی، بیمقدمه و پشت سرِ هم. زندگی، لطفا آرامتر.