به کلمات پناه میبرم. به خواندن و نوشتن. به بازی با علائم نگارشی و کموزیاد کردن جملات. خودم را سرگرم ویراست واژهها میکنم تا فراموش کنم. ویراست واژگان دفترم، واژگان پیامهای ذخیره شده و واژگان روحم. بعد به این فکر میکنم که چقدر کلمه مانده که با آنها شعری نسرودهام، چقدر کلمه که با آنها نامهای ننوشتهام و چقدر کلمه که با آنها داستانی یا رؤیایی نساختهام. گمان میکنم به کلمات بدهکارم و باید با نوشتن حسابم را صاف بکنم. هرچه زودتر، بهتر.
چیزی از تو هرگز به آنها نگفتم،
اما در چشمانم… تو را دیدند که تن میشویی.
واژهای دربارهات نگفتم،
اما در لابلای نوشتههایم، نام تو پیدا بود.
عشق عطر خود را نمیتواند پنهان کند...
|نزار قبانی|