عشق را به وضوح دیدم؛
وقتی داشت بهجای تمام جهان، از او دلجویی میکرد و جورِ تمام آدمهایی که به او زخم زدهبودند را یکتنه به دوش میکشید...
کاش یکی بود چشمامونو میفهمید
وقتی ناراحت میشدیم
به سینهاش اشاره میکرد و میگفت:
«اینجا وطنِ توست»
هدایت شده از باغ خرمالو؛
اگه روابط انسانی انقد پیچیده نبود
بهت زنگ میزدم و میگفتم که چقد
بهت نیاز دارم .
دزدکی سراغ کتابهایم رفته بود...
تا مرا از طریق جملاتی که زیرشان خط
کشیده بودم بشناسد. : )
امّا عزیزم
من اگر گاهی در پیلهی سکوت میپیچم و با یک فنجان چای گوشهیِ اتاق کز میکنم، اگر لایِ فریادهای خاموش خودم چنبره میزنم و از همان اندک ارتباطم با دنیای بیرون هم فرار میکنم، بیشک چیزی میان گلویم سنگینی میکند.
اگر دیدی لایِ کلمات گم شدهام و رویِ سطح اقیانوسِ وهم قدم بر میدارم در آغوشم بگیر و سکوتم را ببوس.
زیرا هیچکس جز تو نمیتواند التهابِ درونم را تسکین دهد و از میانِ مرگ بیرونم بکشد. : )