eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
716 دنبال‌کننده
12.2هزار عکس
7.3هزار ویدیو
422 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴کاش این گلایه‌ها برسد دست تصمیم گیران حوزه زنان با سلام و احترام. راستش من خارج از بحث روایت روزهای غم‌انگیز و عبرت‌آموز ۱۸ و ۱۹ دی، می‌خواستم مطلبی را برایتان بگویم. خیلی دنبال راه ارتباطی در کانالتان گشتم ولی موفق نشدم. این فرصت را غنیمت دانستم تا برایتان بگویم از مظلومیت خانم‌هایی که در اتاق عمل برای سزارین فرزندشان حضور پیدا می‌کنند و چه نصیبشان می‌شود. مادر ۴ فرزند هستم. هر ۴ فرزندم به خاطر پیشنهاد پزشک‌ها به صورت سزارین به دنیا آمدند در صورتی که خودم اصرار بر طبیعی داشتم. چون فرزند اولم سزارین بود، اجازه ندادند بچه‌های بعدی‌ام به صورت طبیعی به دنیا بیایند. اما داستان اتاق عمل جراحی سزارین تولد فرزند خودش اضطراب و استرس دارد؛ اگر جراحی ۷ لایه از شکم باشد بیشتر. ولی بیشتر از اینها، ترس و اضطرابی بود که برای سزارین فرزند اولم وارد اتاق عمل شدم. پوشش مناسبی که نداریم و اتاق محل رفت‌وآمد مردهای مختلفی بود که از یک در وارد و از در دیگر خارج می‌شدند. اصلاً فراموش کرده بودم تولد فرزندم و اضطراب عمل را. از حال بدی که از حضور مردها داشتم، تنم می‌لرزید. تا وقتی که پزشکم وارد اتاق عمل شد. وقتی چهره آرام همیشگی من را در دنیایی از ترس و اضطراب و شرم و خجالت از حضور مردها دید، همه را بیرون کرد. ولی اصلاً دلم آرام و قرار نگرفت. زایمان‌های بعدی هم همین‌طور بود. البته هیچ وقت فراموش نمی‌کنم تولد فرزند سومم را که مدام خودم را با گان پزشکی می‌پوشاندم و پرستار بیهوشی گفت: "پزشک بیهوشی محرمه، چرا انقدر معذبی؟" ولی هیچ‌کس از حال دلم خبر نداشت. تا وقتی که پزشک بیهوشی خواست اپیدورال را انجام دهد، در مورد بدن من نظر بی‌خودی داد؛ مثل کنایه زدن که "چه بدن ورزشکاری دارد". از خجالت دعا کردم کاش زیر عمل بمیرم و نباشم. غم آن روز و آن حرف، گوشه‌ای از دلم را سوزاند و همیشه همراهم است. تا برای فرزند چهارم، تصمیمم را گرفتم و پزشکم را تغییر دادم. یک پزشک مذهبی پیدا کردم چون حساسیت‌های گذشته را از اینکه حتماً پیش پزشک همیشگی‌ام بروم، نداشتم. ماه‌های آخر مدام از پزشکم می‌خواستم: "لطفاً آقا توی اتاق عمل نباشد. حجابم می‌خواهم کامل باشد." او هم می‌گفت تمام تلاشم را می‌کنم، ولی متخصص بیهوشی به هر حال مرد است. اصرارهای زیاد من باعث شده بود پزشکم نفر اول بین پزشک‌ها روز عمل سزارین در بیمارستان حضور داشت. دیدم یک روسری برایم هماهنگ کرده و روی سرم انداختند. یکی از آقایان بهیار من را با ویلچر تا جلوی درب اتاق عمل آورد و گفت: "می‌خواهید من ببرمتان داخل؟" گفتم: "نه، ممنونم." خانم‌های پرستار من را بردن داخل و روی تخت جراحی قرار دادند. چند دقیقه بعد پزشکم آمد، حالم را پرسید و گفت: "اجازه ورود هیچ مردی را ندادم، ولی پزشک بیهوشی مرد است." متوجه شدم به او هم گفته بود من معذبم. پیرمردی با ریش پروفسوری، با اخم و ناراحتی و بسیار جدی وارد اتاق عمل شد. خیلی با تندی با من حرف می‌زد. سوزن را که وارد کمرم کرد، برای اولین بار دردی کشیدم که در ۳ زایمان قبلی‌ام نکشیده بودم. (من در ۳ سزارین اولم اصلاً متوجه فرو کردن سوزن نشدم و هیچ مشکلی بعد از آن در زندگی روزمره‌ام نداشتم.) بعد از انجام اپیدورال از اتاق بیرون رفت و جز یک بار بیشتر وارد اتاق عمل نشد و فقط از پرستار پرسید: "همه چی نرماله؟" و رفت. من دیگر آن متخصص بیهوشی را ندیدم. و اکنون که ۲ سال از جراحیم گذشته، دردهای وحشتناکی در آن نقطه از کمرم دارم که اصلاً کوچک‌ترین کار سنگینی نمی‌توانم انجام دهم که اگر انجام دهم، چند دقیقه طول می‌کشد تا از دردش بتوانم کمر راست کنم. به همسرم گاه به شوخی می‌گویم: "من جانباز راه حجاب شدم." این‌ها را نوشتم تا بگویم آنچه در این سالها تجربه کرده‌ام، تنها یک نمونه از نادیده گرفته شدن حقوق اولیه بانوان در محیط‌های درمانی است. انتظار می‌رود در فرآیندهای پزشکی، به‌ویژه در مواقعی چون زایمان، حرمت و کرامت بیماران، حفظ حریم خصوصی و پوشش مناسب، و همچنین حساسیت‌های روانی آنان مورد توجه جدی قرار گیرد. امیدوارم با انعکاس این دغدغه، گامی هرچند کوچک در جهت بهبود شرایط و حساس‌سازی مسئولان مربوطه برداشته شود. با سپاس از توجه شما ✅ منتشر بفرمایید 📲 ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🤲 📢 ☀️ به ما بپیوندید 👇 @khorshidebineshan ✾࿐༅🍃🌼🍃🌸🍃༅࿐✾
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقوق مادر... چو مادر یاورم باشد، پدر باشد دعا گویم نه از بیگانه باکم هست، نه پروا از خطـر دارم پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: یَا رَسُولَ اللهِ! مَا حَقُّ الْوَالِدِ؟ قَالَ: أَنْ تُطِیعَهُ مَا عَاشَ فَقِیلَ : مَا حَقُّ الْوَالِدَهِ ؟ فَقَالَ: هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لَوْ أَنَّهُ عَدَدَ رَمْلِ عَالِجٍ وَقَطْرِ الْمَطَرِ أَیَّامَ الدُّنْیَا قَامَ بَیْنَ یَدَیْهَا مَا عَدَلَ ذَلِکَ یَوْمَ حَمَلَتْهُ فِی بَطْنِهَا شخصی عرض کرد: ای رسول خدا، حق پدر چیست؟ حضرت فرمودند: مادامی که زنده است، از او اطاعت کنی بعد پرسید: حق مادر چیست؟ فرمودند: اگر انسان به اندازه ریگ‌های بیابان و قطرات باران و ایام روزگاران در مقابل او بایستد و او را اطاعت کند، به اندازه یک روز دوران حمل، حق او را ادا نکرده است. 📙(کتاب سیری در رساله حقوق امام سجاد علیه‌السلام) ‌‌‌‌‌‌‌ ✅ منتشر بفرمایید 📲 ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🤲 📢 ☀️ به ما بپیوندید 👇 @khorshidebineshan ✾࿐༅🍃🌼🍃🌸🍃༅࿐✾
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📕رمان 🔻قسمت پنجاه و یکم ▪اعتراف می‌کنم در تمام عمرم چنین ناامیدی عمیقی را تجربه نکرده بودم و تنها دلشوره‌های پدر و مادر و حال خراب محمد پیش چشمم بود که تا همین ساعت از شب، حتماً بی‌خبری جان‌شان را گرفته بود. ▫چند لحظه طول کشید تا پیام را بخواند، کمی فکر کرد و ظاهراً چاره‌ای جز آنچه پیش پایش گذاشته بودند، نداشت که با حالتی مردد خبر داد: «اینجا نمیان، خودمون باید بریم...» و ماشینی هم در کار نبود که ناامید از جا بلند شد و با صدایی گرفته ادامه داد: «بعید می‌دونم الان اینجا ماشین گیر بیاد... اسنپ هم نمیشه گرفت، راحت پیدامون می‌کنن...» ▪می‌دانستم انتخاب دیگری ندارم و باید بروم اما نمی‌خواستم دستش به من بخورد که به هر جان کندنی بود، خودم را از زمین کَندم و با امیدی که برایم نمانده بود، برای آخرین بار خواهش کردم: «مگه نمیگی دوستم داری؟ به‌خدا دارم از ترس میمیرم، بذار من برم...» ▫نگاهش مثل میخ در چشمانم فرو رفت و با خودخواهی سؤال کرد: «بذارم بری که مأمورها رو بیاری بالا سرم؟» ▪چشمانم طوری از اشک پُر شده بود که به‌درستی صورتش را نمی‌دیدم و میان هق‌هق گریه، التماسش می‌کردم: «تو که داری میری، دیگه کسی نمی‌تونه پیدات کنه... فقط بذار من برگردم... مامانم امشب دووم نمیاره...» ▫در برابر بارش اشک‌هایم، صبرش تمام شده بود و نمی‌خواست دست از سرم بردارد که مثل همیشه فریاد کشید: «گریه نکن محیا! تو یا با من میای یا هر دومون رو همینجا خلاص می‌کنم!» ▪با جنونی که به جانش افتاده بود، حتی مهلت نداد یک کلمۀ دیگر بگویم و من با جانی که برایم نمانده بود، باید در تاریکی شب و خارج از شهر، پابه‌پای قدم‌های تندش می‌رفتم تا سر جاده رسیدیم. ▫ماشین‌های شخصی به سرعت عبور می‌کردند، رمقی نداشتم سر پا بمانم و سرگیجه حالم را بدتر می‌کرد تا سرانجام پس از حدود نیم‌ساعت یک ماشین راضی شد سوارمان کند. ▪نمی‌دانستم مقصد بعدی کجاست تا چند دقیقه بعد که تابلوی دوراهی کرج و شهریار را دیدم و همانجا حامد از راننده خواست توقف کند. ▫موبایلم دست حامد مانده و ساعت نداشتم، نمی‌دانستم چقدر از شب گذشته اما جاده خلوت بود و همین که پیاده شدیم، دو ماشین شاسی بلند مشکی را دیدم که چند متر جلوتر توقف کرده و هر دو فلاشر می‌زدند. ▪وزش باد به تنم شلاق می‌زد، حامد قدم تند کرد تا زودتر برسیم و نفس من از دیدن اینهمه مرد غریبه بند آمده بود که حتی نتوانستم یک قدم دیگر بردارم. ▫چند مرد از ماشین‌ها پیاده شده بودند، یکی جلو آمد تا با حامد صحبت کند و بقیه با نگاه‌شان اطراف‌مان را شخم می‌زدند مبادا کس دیگری سر برسد. ▪صحبت‌شان طولانی شده بود، نمی‌دانم چه گفته بودند اما در ظلمات محض جاده می‌دیدم حامد کلافه دور خودش می‌چرخید و می‌فهمیدم خبر خوبی ندارد که با هر تپش، قلبم از ترس آتش می‌گرفت. ▫چند قدمی عقب‌تر ایستاده بودم و طی کردن همین فاصله برای حامد سخت شده بود که به زحمت خودش را به من رساند و برای ادای هر کلمه نفسش می‌رفت: «میگن باید با دو تا ماشین جدا بریم.» ▪در سیاهی شب صورتش را درست نمی‌دیدم اما چشمانش از وحشت، ثابت مانده و حرفی برای گفتن نمانده بود که اشاره کرد حرکت کنم. ▫می‌ترسیدم این ماشین تابوتم شود؛ نمی‌دانستم حالا باید به کدام‌یک از این غریبه‌ها التماس کنم رهایم کنند و حتی فرصتی برای التماس نمانده بود که یکی با اسلحه جلو آمد و یک کلمه فرمان داد: «سوار شو!» ▪می‌دیدم جان حامد هم به لبش رسیده اما دیگر کاری از دستش ساخته نبود؛ تسلیم این شب ترسناک، در سکوتی مرگبار فقط نگاهم می‌کرد و همزمان صدای کشیدن گلنگدن اسلحه، جیغم را در گلو خفه کرد و فریادی که در گوشم شکست: «گفتم سوار شو!» ▫اسلحه را به سمتم گرفته، گلنگدن را کشیده و انگشتش روی ماشه، آمادۀ شلیک بود که قدم اول را به سمت ماشین برداشتم، دیدم حامد را به سمت ماشین بعدی می‌برند و خبر نداشتم این آخرین باری است که او را می‌بینم. ▪دیگر جانی به تنم نمانده بود، شبیه یک جنازه روی صندلی عقب افتادم و ماشین به سرعت حرکت کرد. ▫دو مردی که جلو نشسته بودند، یک کلمه حرفی نمی‌زدند و احساس می‌کردم به سمت تهران برمی‌گردند که چراغ‌های اتوبان‌های شهری از دور پیدا می‌شد و همانجا توقف کردند. ▪کار دلم از وحشت گذشته و تمام تنم از ترس لمس شده بود؛ به گمانم یکی دو کلمه با هم حرف زدند که متوجه نشدم، بلافاصله چشمانم را بستند و ماشین دوباره به راه افتاد. ▫از سر و صدای خارج از ماشین احساس می‌کردم وارد فضای تهران شدیم و نمی‌دانم چقدر زمان گذشت تا ماشین متوقف شد و دیگر هیچ صدایی نمی‌شنیدم... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🤲 📢 ☀️ به ما بپیوندید 👇 @khorshidebineshan ✾࿐༅🍃🌼🍃🌸🍃༅࿐✾
📕رمان 🔻قسمت پنجاه و دوم ▪در را باز کردند و دستور دادند تا پیاده شوم؛ با تمام نامردی‌هایش، دلم می‌خواست حامد همینجا باشد و هر جا هستیم لااقل با هم باشیم که شاید هنوز به دلش یک ذره رحم مانده بود اما هر چه گوش می‌کشیدم هیچ اثری از عاشق دیوانه‌ام نبود! ▫صدای زنی را می‌شنیدم که آهسته با کسی صحبت می‌کرد، هم‌زمان دستم را گرفت و با لحنی محکم راهنمایی کرد: «از این‌طرف بیا.» ▪چشمانم جایی را نمی‌دید و با این حال سرم را با پریشانی می‌چرخاندم بلکه صدای حامد را بشنوم و مضطرب پرسیدم: «حامد کجاست؟» و به جای جواب، صدای دری را شنیدم که به رویم باز شد. ▫به نظرم همان خانمی که دستم را گرفته بود، کمکم کرد روی صندلی بنشینم و صدای مردی مسن که دستور داد: «چشماش رو باز کن!» ▪شاید ساعتی چشمانم بسته مانده بود که تا چشم‌بند را باز کرد، نور سفید اتاق نگاهم را زد و مردی را دیدم که با محاسنی جوگندمی روبرویم نشسته است. با آرامش، در موبایلش چیزی می‌نوشت و همین که دید نگاهش می‌کنم، با خونسردی سؤال کرد: «خانم محیا موسوی؟» ▫چشمانم هنوز درست نمی‌دید و با همین نگاه تارم، روی دیوار اتاق عکسی دیدم که فکرم از کار افتاد. تصویری از امام خمینی و رهبر، دو طرف دیوار نصب شده و تازه می‌دیدم خانمی که کنارم ایستاده است، چادر به سر دارد. ▪زبانم بند آمده و خیال می‌کردم خواب می‌بینم اما حقیقت همین بود و او به جای جان به لب رسیدۀ من، جواب داد: «خانم محیا موسوی، فرزند علی‌اکبر، کد ملی دو صفر...» ▫از تمام مشخصاتم با جزئیات کامل باخبر بود و در برابر چشمان حیرت‌زدۀ من، با چند لحظه مکث پرسید: «برادرتون تو لبنان جانباز شده، پدرتون هم سرهنگ بازنشستۀ نیروی هوایی ارتش هستن، درسته؟» ▪سپس کمی در موبایلش گشت و با لحنی مبهم تأکید کرد: «خودتون هم تو فروردین ماه گذشته، تو جریان اعتصابات دانشگاه کلمبیا برای حمایت از فلسطین، نقش فعال داشتید!» ▫باور نمی‌کردم چه می‌بینم و چه می‌شنوم که انگار از اعماق جهنم رها شده و نمی‌فهمیدم چطور از اینجا سر درآوردم! ▪شاید هم دیگر هیچ اثری از زندگی در صورتم پیدا نبود و می‌دید حتی نمی‌توانم یک کلمه پاسخی بدهم که به همکارش اشاره کرد: «آب میارید؟» ▫چند لحظه کشید تا برایم آب آوردند اما از گلوی خشک من حتی نفس به سختی رد می‌شد که آبی نخوردم و با آخرین رمقی که برایم مانده بود، از خودم دفاع کردم: «من فکر می‌کردم حامد راست میگه...» ▪با دقت به صورتم نگاه می‌کرد؛ شاید دلش برایم سوخته بود که نفس بلندی کشید و با لحنی لبریز ترحم، سرزنشم کرد: «ممکن بود برات خیلی گرون تموم بشه، خیلی بدتر از اونی که بتونی تصور کنی!» ▫سپس موبایلش را روی میز رها کرد و با همان آرامش، ادامه داد: «شانس اوردی که حامد از چند ماه پیش تحت نظر بود و ما متوجه بودیم داره تو رو بازی میده!» ▪از صحبت‌های پُر ابهامش چیز زیادی متوجه نمی‌شدم که امروز هزار بار مُرده بودم و او با لبخندی کمرنگ، کابوس ترسناک امشب را تعبیر کرد: «شانس بعدی هم همین امشب اوردی که یک ساعت بعد از فرارتون، جمال دستگیر شد!» ▫اما جمال تا یکی دو ساعت پیش به حامد پیام می‌داد و انگار معجزۀ نجاتم همین بود که به صندلی تکیه زد و شمرده توضیح داد: «پسرعموت انقدر تو لبنان تحت نظر جاسوس‌های اسرائیلی آموزش دیده بود که خوب بلد بود ردّی از خودش به جا نذاره، برای همین ردیابی‌تون راحت نبود اما کاری نداشت با موبایل جمال به حامد پیام بدیم و باهاش یه قرار تو جاده بذاریم به امید اینکه ببرنش لب مرز و بره اونور!» ▪او می‌گفت و در ذهن من لحظۀ وحشتناک روبرو شدن با دو ماشین مشکی تداعی می‌شد؛ لحظاتی که خیال می‌کردم به آخر این دنیا رسیدم و همان لحظه، در آستانۀ رهایی بودم! ▫انگار جانِ رفته، قدری به تنم بازگشته بود که چند قطره آب خوردم و او با صدایی آهسته، دلم را پای میز محاکمه کشید: «با خودت فکر نکردی هیچ وقت یه مرد ناموس خودش رو وارد همچین بازی‌هایی نمی‌کنه؟» ▪راست می‌گفت اما خبر نداشت بین من و حامد به حرمت فامیلی و به بلندای یک عمر، چه عشق و اعتماد مقدسی بود و چه ساده همه را به باد داد! ▫همینکه نامش را برد، به یاد اینهمه عذابی که به من داده بود، دردی عجیب در تمام بدنم دوید و با صدایی که به زحمت به گلو می‌رسید، پرسیدم: «الان کجاس؟» ▪شاید نمی‌خواست پاسخی بدهد که سؤالم را نشنیده گرفت و حرف را به جایی کشید که دلم را آتش زد: «چجوری فکر کردی کسی مثل دکتر امیری می‌تونه جاسوس باشه؟» ▫ای کاش نامش را نبرده بودکه نفسم ازحسرت رفت،هرچه تقلّا کردم نشد اشکم نچکدو اوحرف آخر را زد:«کسی که توطراحی قطعات صنایع نظامی یه نابغه محسوب میشه!هنوزم اسرائیل دنبالشه ومامجبورشدیم حتی الان توبیمارستان براش محافظ بذاریم.» 📖 ادامه دارد.. ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد ‌ ‌🍃🌸🌺🌸🍃 🤲 📢به ما بپیوندید👇 @khorshidebineshan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ ‍ ‍ ┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋 🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان 🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋 🌹 🌹 🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @khorshidebineshan
استاد محسن فرهمند آزادFarahmand-Doaa-Ahd_SoftGozar.com.mp3
زمان: حجم: 9.7M
🌺 ═══✼🍃🌹🍃✼═══ دعای عهد کم حجم ✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
❣️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمْ ❣️ ⭐️اللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظیمِ ⭐️و رَبَّ الْکُرْسِىِّ الرَّفیعِ ⭐️و رَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُور ⭐️و مُنْزِلَ التَّوْراةِ وَالْإِنْجیلِ وَالزَّبُورِ ⭐️و رَبَّ الظِّلِّ وَالْحَرُورِ ⭐️و مُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظیمِ ⭐️و رَبَّ الْمَلائِکَةِ الْمُقَرَّبینَ ⭐️والْأَنْبِیاءِ وَالْمُرْسَلینَ ⭐️اللّهُمَّ إِنّى أَسْأَلُکَ بوَجْهِکَ الْکَریمِ ⭐️و بِنُورِ وَجْهِکَ الْمُنیرِ ⭐️و مُلْکِکَ الْقَدیمِ یا حَىُّ یا قَیُّومُ ⭐️أسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذى أَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ وَالْأَرَضُونَ ⭐️و بِاسْمِکَ الَّذى یَصْلَحُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَالْآخِرُونَ ⭐️یا حَیّاً قَبْلَ کُلِّ حَىٍّ ⭐️و یا حَیّاً بَعْدَ کُلِّ حَىٍّ ⭐️و یا حَیّاً حینَ لا حَىَّ ⭐️یا مُحْیِىَ الْمَوْتى، وَ مُمیتَ الْأَحْیاءِ ⭐️یا حَىُّ لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ. ⭐️اللّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِىَ الْمَهْدِىَّ الْقائِمَ بِأَمْرِکَ ⭐️صلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ الطّاهِرینَ ⭐️عنْ جَمیعِ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ ⭐️فى مَشارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغارِبِها ⭐️سهْلِها وَ جَبَلِها ⭐️و بَرِّها وَ بَحْرِها ⭐️و عَنّى وَ عَنْ والِدَىَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ ⭐️و مِدادَ کَلِماتِهِ ⭐️و ما أَحْصاهُ عِلْمُهُ ⭐️و أَحاطَ بِهِ کِتابُهُ. ⭐️أللّهُمِّ إِنّى أُجَدِّدُ لَهُ فى صَبیحَةِ یَوْمى هذا ⭐️و ما عِشْتُ مِنْ أَیّامى عَهْداً وَ عَقْداً ⭐️و بَیْعَةً لَهُ فى عُنُقى لا أَحُولُ عَنْها وَ لا أَزُولُ أَبَداً. ⭐️اللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ أَنْصارِهِ وَ أَعَوانِه ⭐️والذّابّینَ عَنْهُ وَالْمُسارِعینَ إِلَیْهِ ⭐️فى قَضاءِ حَوائِجِه ⭐️والْمُمْتَثِلینَ لِأَوامِرِهِ ⭐️والْمُحامینَ عَنْهُ والسّابِقینَ إِلى إِرادَتِهِ ⭐️والْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ. ⭐️اللّهُمَّ إِنْ حالَ بَیْنى وَ بَیْنَهُ الْمَوْتُ ⭐️الَّذى جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِکَ حَتْماً مَقْضِیّاً ⭐️فأَخْرِجْنى مِنْ قَبْرى ⭐️مؤْتَزِراً کَفَنى ⭐️شاهِراً سَیْفى ⭐️مجَرِّداً قَناتى ⭐️ملَبِّیاً دَعْوَةَ الدّاعى فى الْحاضِرِ وَالْبادى. ⭐️اللّهُمَّ أَرِنِى الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ ⭐️و الْغُرَّةَ الْحَمیدَة ⭐️واکْحَُلْ ناظِرى بِنَظْرَةٍ مِنّى إِلَیْهِ ⭐️و عَجِّلْ فَرَجَهُ ⭐️و سَهِّلْ مَخْرَجَهُ ⭐️و أَوْسِعْ مَنْهَجَهُ ⭐️واسْلُکْ بى مَحَجَّتَهُ ⭐️و أَنْفِذْ أَمْرَهُ ⭐️واشْدُدْ أَزْرَهُ ⭐️واعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَکَ ⭐️و أَحْىِ بِهِ عِبادَکَ ⭐️فإِنَّکَ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ: ⭐️ظهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِى النّاسِ🌷 ⭐️فأَظْهِرِ اللّهُمَّ لَنا وَلِیَّکَ ⭐️وابْنَ بِنْتِ نَبِیِّکَ الْمُسَمّى بِاسْمِ رَسُولِک ⭐️حتّى لا یَظْفَرَ بِشَىْءٍ مِنَ الْباطِلِ إِلّا مَزَّقَهُ ⭐️و یُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُحَقِّقَهُ ⭐️واجْعَلْهُ اللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِکَ ⭐️و ناصِراً لِمَنْ لا یَجِدُ لَهُ ناصِراً غَیْرَکَ ⭐️و مُجَدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ أَحْکامِ کِتابِکَ ⭐️و مُشَیِّداً لِما وَرَدَ مِنْ أَعْلامِ دینِکَ ⭐️و سُنَنِ نَبِیِّکَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ⭐️واجْعَلْهُ اللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِنْ بَأْسِ الْمُعْتَدینَ. ⭐️اللّهُمَّ وَ سُرَّ نَبِیَّکَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بِرُؤْیَتِهِ ⭐️و مَنْ تَبِعَهُ عَلى دَعْوَتِهِ ⭐️وارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ. ⭐️اللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ ⭐️و عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ ⭐️إنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً ⭐️برَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرّاحِمینَ. 👈 آنگاه سه بار بر ران خود دست می‌زنی و در هر مرتبه می‌گویی: 🌷الْعَجَلَ، اَلْعَجَلَ؛ یا مَولای یا صاحِبَ الزَّمان🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
25.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کریم استاد معتز آقایی حدود۳۰دقیقه ─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─ ظهور فرمانده ─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─ به نیابت از عج هدیه به محضر # حضرت ام البنین سلام الله علیها ─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─ Join @khorshidebineshan