eitaa logo
بصیرت خوشاب(سبزوار)
572 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.2هزار ویدیو
46 فایل
قیامِ کربلا، یک گزارشِ خبریِ ساده نبود؛ منشورِ حیاتِ آزادگان بود که تا قیامت می‌گوید: «زنده‌باد آن‌که معروف را فریاد زد، و مرده‌باد آن‌که منکر را در سکوتِ خود پناه داد!»
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یادت باشد:   ـ تو از خاکستریترین روزها هم میتوانی طلایی ترین درسها را برداشت کنی.  ـ هر "نه"یی که میشنوی، تو را به "بله"ی سرنوشت ساز نزدیکتر میکند. ـ و مهمترین حرفها، آنهایی هستند که هنوز به خودت نگفته ای…  پس همین حالا شروع کن.  آتشِ اراده ات را روشن نگه دار، قدمهایت را محکم بردار و بدان که هیچ مسیری برای کسی که حاضر نباشد راه برود، کوتاه نمیشود. جهان به کسانی تعلق دارد که جرأت میکنند از منطقه ی امن خود بیرون بزنند… و تو یکی از آنها هستی!  @khoshab1
نماز جمعه و چتر فراموشی! روزی مردی در هنگام نماز جمعه، چترش را گم کرد. پرسید: «چترم کو؟» یکی گفت: «شاید دزدیده شده!» مرد بی درنگ فریاد زد: «اللهم العن السارق!» (خدایا دزد را لعنت کن!). یکی از نمازگزاران صدای او را شنید و گفت: «آقا، چترت پشت سر خودت است!» مرد سراسیمه دعا کرد: «اللهم اغفر لی و ارحم السارق!» (خدایا مرا ببخش و به دزد رحم کن!). @khoshab1
گاوِ دانا و الاغِ بیعقل! گاوی در مزرعه به الاغ گفت: «هر روز تو را بار سنگین میگذارند، چرا اعتراض نمیکنی؟» الاغ پاسخ داد: «من فکر میکنم این ورزشی است برای لاغری!» گاو خندید و گفت: «عقلت را قربان ورزشت! فردا می بینمت توی سوپ!»  گوسفندِ مُفتی! روزی مردی در بازار، گوسفندی خرید و پرسید: «این گوسفند حلال است؟» فروشنده گفت: «بله! حتی نمازش را هم میخواند!» مرد بیچاره پرسید: «پس چرا خودش را قربانی نمیکند تا من زحمت نکشم؟»  @khoshab1
منتظر این نباشید که حس و حال کار را پیدا کنید. منتظر آن حس جادویی که کارتان را برایتان انجام می‌دهد نمانید. فقط عمل کنید. افکارتان را کنار بگذارید و حرکت کنید. نیازی نیست خودتان را از لحاظ روانی آماده کنید. نیازی نیست همه چیز برای کارتان آماده و مهیا باشد. فقط عمل کنید. زود باشید. نه یک دقیقه دیگر. همین حالا! از کتاب " خودت را به فنا نده " @khoshab1
طنز مصطفی ازاد و ماجرای پیشنهاد رشوه به معلم علوم برای پیشرفت https://www.aparat.com/v/tdjuan6
شنو از من حکایتی ✍علی اکبر ملکی روزی از روزگاران، جوانی خوش سیما و خوشطینت، بر درگاه پیر خردمندی آمد و زار میگریست. پیر فرزانگی، که آوازهٔ حکمتش تا کرانه های شهر رسیده بود، دست بر ریش سپید نهاد و گفت: «ای پسر برومند، چه اندوهی دلت را چون برگ خزان می آزارد؟» جوان سر به زیر افکند و گفت: «ای پیر دانا، دل در گرو عشقی نهادم که آسمان هفتمین را بر زمین می آراید، ولی سنگینی مهر جهیز و سکه های بی پشتوانه و بی مهری روزگار، پای در گلستان وصل من بسته است. پدر پیرم از فرط ناتوانی، دستان لرزانش را به آسمان میگشاید و مادر دلسوخته، اشک ریزش چون رودی خروشان است. چه کنم که نه زری در کف دارم و نه خانه ای که سقفش آسمان نباشد؟» پیر خردمند، آهی از سر تأسف برکشید و گفت: «شنو از من حکایتی: روزی بازرگان توانگری، دختری داشت به زیبایی شام تاریک و خالی از ماه. خواستگاران چون پروانه گرد شمعِ رخسارش میگشتند، ولی پدر، شرط وصل را گنجی گرانمایه نهاد که از عهدهٔ هیچ جوانی برنیامد. سالها گذشت و دختر، پژمرد چون گل بی آب. پدر چون دید که دخترش در آستانهٔ پیری است، شرط را برداشت، ولی دیر شده بود و هیچکس به درگاهش نرفت. سرانجام دختر با جوانی تهیدست پیوند بست که دلی پر مهر داشت، ولی نه کاخی و نه گنجی . سالیانی بعد، بازرگان ثروت خویش را در راه ناکامی فرزندان دیگر باخت و آن جوان ساده، به همت و کوشش، خانه ای آباد ساخت و زندگی ای فراخور آرزوهایش.» سپس پیر، دست بر شانهٔ جوان نهاد و گفت: «ای نور دیده، گاه مشکلات ، سایه ای است که خورشید حقیقت را می پوشاند. مبادا فریب زر و زور دنیا را بخوری که بنیان زندگی بر مهر است و وفا، نه سقف های بلند و سکه های بیجان. برخی جوانان این دیار، در بند رسم های نادرست و چشم چرانیهای نابخردانه اند. چه بسیارند دختران و پسرانی که دل به مهر می سپارند، ولی سنگینی نگاه جامعه، چون زنجیر بر پایشان میبندد.» جوان اشک از چشمانش پاک کرد و پرسید: «پس راه رهایی چیست؟» پیر تبسمی کرد و گفت: «راهش آن است که برخی از رسم های کهنه را به آب اندازید و دلها را با معیار بسنجید. مهر را پاس دارید، نه سکه را؛ و وفا را گرامی بدارید و آبرو را.» و سپس این بیت را بر زبان راند: > جوانی را غم وصل است و بسوزد > که نادانند، عشق از بهر سوزن میفروشد > به دست خویش بر دل مار می پیچند این گروه > که رسم عشق را با سکه می سنجند و قندیل @khoshab1
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علیک یا وجهُ اللّهِ الّذی اِلَیهِ یتَوَجَّهُ الاولیاء سلام بر تنهاراهِ وصولِ الی الله... «دست بر سینه‌ی آسمان» دلم نام تو را که می‌برد ابرها بی‌اجازه می‌بارند... من هر شب دست بر سینه‌ی آسمان می‌گذارم مبادا نبضِ آمدنت گم شود در این همه تاریکی.. تعجیل درامر فرج زمزمه می کنیم اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن... راهبرد(مرتضی تیجانی) @khoshab1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا