خزعبلات؛
روایتگری دشت ذوالفقاری خیلی سوزناک بود. به حدی که چندتا از بچهها بخاطرش از شدت گریه از حال رفتن.
و اما علقمه همیشه برام یجور دیگهایه، چطور بگم انگار حضرت عباس اونجا داره بهم نگاه میکنه.
به آب که نگاه میکنم یاد فرات میوفتم و دلم برای کربلا پر میکشه.
هربار که به تابلوی تا کربلا فقط یک سلام نگاه میکنم نمیتونم اشکام رو نگه دارم.
و من چقدر از تو دورم عزیزِ عراقیِ من. خیلی دور.
اما این دوری حق من نبود. منی که انقدر کنار موج های خروشان اروند، تپهی سلام شلمچه و کنار علقمه برات گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم. ولی مگه تو اشکای منو نمیبینی که حالا تبدیل به سیل شده و داره به اروند میپیونده؟
لیاقت من بازم مثل پارسال فقط همین بود. یه سلام از دور، بین مرز ایران و عراق.
مرزی که با حسرت بهش خیره شده بودم و دلم پر میکشید برای اینکه ازش رد بشم و هوای تورو نفس بکشم.
تموم اشکایی که این چندماه پشت پلکام جمع شده بود رو توی این سفر خالی کردم و برگشتم.
الان حس سبکی بیشتری دارم.
و فهمیدم که چقدر به این سفر نیاز داشتم.
خانومه زنگ زده که سلام عزیزم از باسلام تماس میگیرم شما یادتون میاد که چطور اولین بار با باسلام آشنا شدین؟ میتونین برام تعریف کنین؟
منی که ساعت پنج صبح سر سفره سحری به مادر پدرم خیره شدم و به این فکر میکنم که چقدر این زن و مرد به نظرم آشنا میان ولی یادم نمیاد کجا دیدمشون:
چرا مدرسه پسرونه اینطوریه
۳۰۰ - ۴۰۰ تا پسر دارن همدیگرو میزنن
شونصد نفر هم دارن تو گرما با توپ پینگ پونگ فوتبال بازی میکنن
همه هم خوشحال و راضیان