تموم اشکایی که این چندماه پشت پلکام جمع شده بود رو توی این سفر خالی کردم و برگشتم.
الان حس سبکی بیشتری دارم.
و فهمیدم که چقدر به این سفر نیاز داشتم.
خانومه زنگ زده که سلام عزیزم از باسلام تماس میگیرم شما یادتون میاد که چطور اولین بار با باسلام آشنا شدین؟ میتونین برام تعریف کنین؟
منی که ساعت پنج صبح سر سفره سحری به مادر پدرم خیره شدم و به این فکر میکنم که چقدر این زن و مرد به نظرم آشنا میان ولی یادم نمیاد کجا دیدمشون:
چرا مدرسه پسرونه اینطوریه
۳۰۰ - ۴۰۰ تا پسر دارن همدیگرو میزنن
شونصد نفر هم دارن تو گرما با توپ پینگ پونگ فوتبال بازی میکنن
همه هم خوشحال و راضیان