ساعت یازده و نیم شب یه دختر کوچولو اومد پیش من و روی یه پاش وایستاده بود که خاله حتماً باید برام روی صورتم پروانه بکشی.
منم با یه قیافه درمونده نگاهش کردم و گفتم خاله آخه من که پروانه نکشیدم تا حالا دورت بگردم. میخوای برات یه موشک یا پرچم ایران بکشم؟
بغض کرد و دست و به سینه نشست و گفت نه من فقط پروانه میخوام.
هیچی دیگه یه پروانه هم با هر بدبختی ای که بود با تم رنگای پرچم برای خانوم خوشگله کشیدیم تا باهامون قهر نکنه.
خزعبلات؛
رندوم ترین پیامی که دریافت میکنم:
باز خوبه غم تو روبیکا بهم پیام داده
آخه اگه غم تو ایتا بهم پیام میداد میشد غصه
خیخیخبهیییخیهی
دیگه کم کم وقتشه زنگ بزنم اینترنشنال بگم تو نمازخونه دانشگاهمون موشک و پهباد قایم کردن