واقعا دیگه نمیدونم با این حسِ خستگیِ مفرطم چیکار باید بکنم.
یه شات قهوه سنگین که با چند نوع قهوه سنگین دیگه قاطی کرده بودم و مزه سگ مرده میداد رو خوردم ولی دو دقیقه بعدشم از شدت خستگی و خواب آلودگی مثل موش مرده وسط اتاق دراز به دراز افتاده بودم.
الانم مثل نعشه ها از شدت سردرد و خستگی با چشمای قرمز وقتی راه میرم تلو تلو میخورم.
این حالت تهوع
این معده درد
این سردرد
این بی خوابی
این استرس
این اضطراب
حتی یه لحظه ام رهام نمیکنه.
خزعبلات؛
خوشحالم که انشاءالله برا آخرین باره که دارم درس فلسفه رو میخونم .
البته اگه به شانس منه از بد روزگار برا دانشگاه فلسفه قبول میشم و افلاطون بهم میگه زاررررت.
مغزم قبل ورود به جلسه امتحان خطاب به من:
استرس نداشته باش من به تو ایمان دارم محکم برو و بترکون من همینجا پشت در منتظرت میمونم :))))!
این عبارت دعای عرفه حرف دل ماست به خدا!
[ يَا رَادَّهُ عَلَي يَعْقُوبَ...
ای برگردانندہ ی یوسف به یعقوب... ]
خدایا! یوسف ما رو به ما برگردون،درسته ما بدیم و نالایق،ولی غریبیم...
امروز بلاخره تموم شد
۱۲ سال تو سری خوردن تموم شد
۱۲ سال حس پوچی تموم شد
۱۲ سال لباس فرم اجباری تموم شد
۱۲ سال زیر ی مشت قاتل ذهن بودن تموم شد (البته فقط دبیرستان )
دیدن رفیقام تموم شد :)