یبار رفته بودیم اصفهان،خونه ی دوست پدرم.
بعد یه روز مادر دوست بابام اومد خونشون و مارو دید و اصرار اصرار که اره بیاید بریم خونه ما و امروز ظهر دعوتید.
هیچی دیگه ماهم با هزار بدبختی و خجالت قبول کردیم.
منو میگی؟اون لحظه از خجالت آرزوی مرگ میکردم قشنگ بغض کرده بودم.
چون اصلا بار اولمون بود اونارو میدیدیم؛مامان بابام که خیلی اجتماعی ان و زیاد مشکلی نداشتن ولی من تا اخر مهمونی هزار رنگ شدم و از خجالت میخواستم برم تو زمین.(معمولا از رو به رو شدن با آدمای جدید استرس میگیرم و خیلی خجالتیام).
هیچی دیگه اونجا کل فک و فامیلاشون بودن بعد از ناهار که نشسته بودیم دور هم چندتاشون به مامانم گفتن وای دخترتون چقد آروم و مظلومه🌝.
مامانمم نه گذاشت نه برداشت گفت نه اتفاقا این نصفش زیر زمینه:))
قشنگ با خاک یکسانم کردااا
خزعبلات؛
پسر بچه ها واقعاً>>>>>>
+صددرصددختربچه
باموهایفرفریوچشمهایدرشت >>>>>>
وقتی تو ناشناس میاید نسبت به حرفام ری اکشن نشون میدید دلم میخواد تبدیل به پروانه با بال های اکلیلی بشم🌝✨.
مامانم معتقده که دارم پولامو بیدلیل به دم گاو میزنم ولی نمیدونم چرا درک نمیکنه که من با این چیزای کوچیک چقدر خوشحال میشم و ذوق میکنم:)))
خوابیدن کنار داداشام انقدر ریسک پذیره که از رو به رو شدن با جن و روح ترسناک تره.
دیشب داداشم پاشده تو خواب حرف میزنه بعد در کمد دیواریو سفت گرفته میگم داداش بگیر بخواب میگه نه من باید از خونه برم بیرون میگم اسکل این در خونه نیس بگیر بخواب.
بهم فحش میده میگه گوساله ی عوضی گفتم میخوام برم بیرون🌚😂
هیچی دیگه الکی الکی یه فحشم خوردیم و خوابیدیم.
حالا از اونور داداش کوچیکم میاد تو خواب قهقهه میزنه.
بخدا هر شب از ترس انقدر آیت الکرسی سمتشون فوت میکنم که دهنم کویر میشه واقعا انگار جنی میشن😔😂