دقیقاً همونجایی که حتی با روضه ی سنگین هم اشکام نمیاد،میفهمم که باز یه غلطی کردم،یه خبطی کردم،یه گناهی کردم،که دلم اینجوری از سنگ شده...
و اون لحظه حس و حالم اینجوریه که دلم میخواد از یه بلندی خودمو پرت کنم پایین ولی با چشمای خشک از هیئت بیرون نرم.
انقدر این حس واسم خجالت آوره که حتی روم نمیشه وسط روضه سرمو بالا بیارم.
نمیدونم درک میکنید یا نه ولی واقعاً دلم میخواد این چشمایی که نمیتونه واسه اهل بیت گریه کنه رو در بیارم و بندازم جلوی سگ.
ولی خب دوستامو اونجا دیدم و روزِ بوس بوسی و بغل بغلی ای بود✨.
هر کدومشون که منو میدیدن داد میزدن آی فلانییییی تو هنوز زنده ای؟
منم میگفتم اره بابااااااا فعلن که زندممممممم🌝.