آقایِ امام حسین!
به قولِ یه بنده خدایی ، به تعدادِ تمامِ خَر هایی که تو این شبا تبدیل به حُر میکنی دوستت دارم.
به مدت یک هفته اومدیم روستای مادری تا توی مراسماتمون شرکت کنیم.
و هر لحظه که پامو میزارم تو حسینیه قراره یه آشنا بیاد جلو و بگه کنکورتو چیکار کردی؟خوب دادی؟🦖
واقعاً جواب دادن به اینجور آدما که گاهاً میخوان از همه چی سر در بیارن عذاب آوره.
مثلا دیشب به محضِ رسیدن ، برادر شوهرِ دختر عمم اومد جلو و بعد از سلام و احوال پرسی گفت کنکورتو چیکار کردی؟🤡
بعدم خطاب به مامانم گفت اره ایشونو اگه میفرستادین رشته ی ریاضی فلان میشد،بهمان میشد،موفق میشد،نباید بفرستینش رشته های هنری...
عاخه پسررررر جون تو چی میدونی از منننننن؟
عاخه ما تا به حال سر جمع دو بار باهم حرف نزدیممممم
این حرفا چیههههه
پناه بر خداااااا
من هنرو دوست دارم اصلااااا
بابای بیچارم هر وقت میخوایم بریم روضه،در کمدشو که باز میکنه هیچ پیرهنِ مشکی ای نمی یابه.
بعد یه نگاه به منی که لبخند ژکوندی بر لب دارم میکنه و میبینه باز پیرهن مشکیشو من کش رفتم؛)
اشکاتو پاک کن عزیزم، غصه نخور. درسته از هم دوریم. دل منم همیشه برات تنگ میشه.
تعداد کیلومتر هایی که از هم فاصله داریم رو بشمر و ضربدر صد کن. همینقدر برابر از آدمای دورم بهم نزدیک تری، قشنگ تری، با ارزش تری. مهم نیست که منو از نزدیک نمیبینی ولی خب از کارایی که میکنم و دنیام از همه باخبر تری. مهم نیست که نمیتونی دستامو بگیری یا با برخورد فیزیکی آرومم کنی؛ مهم اینه با صدات پشت تلفن، با چندتا کلمه توی چت، یا چندتا عکس از صورت زیبات، میتونی کاری کنی که هرکسی که کنارمه نمیتونه. لازم نیست نگران باشی، من تورو پشت گوشی به هرکی نزدیکمه ترجیح میدم.
و در آخر بهت قول میدم، یه روز میام پیشت و جای همه ی روزایی که کنارت نبودم باهم خاطره میسازیم.
_دیاکو