خزعبلات؛
سلام بچه ها ایشون جناب کامپوزیار هستن که از بارون داشتن فرار میکردن و من نجاتشون دادم. بچه ها به کام
کامپوزیارِ عزیزم به آغوش طبیعت بازگشت🙏🏻
پسرخاله ی ۳ سالم داشت میگفت ببین من چقد قوی ام میتونم گرگارو شکست بدم.
منم از جام پاشدم گفتم ببین من چقد بزرگترم پس من قوی ترم بعدش اون رو چارپایه وایساد و دستشو اورد بالا و گفت ببین حالا دیگه من بزرگترم منم رفتم رو مبل وایسادم گفتم هه هه من قوی تر و بزرگ ترم کوچولوووو
بعدش لنگه ی کفششو در اورد و محکم پرت کرد خورد تو سرم که جاش کبود شد:)))
گفت دیدی من قوی ترم؟
منم با اشک تاییدش کردم✅
اختلاف سنیِ کمی که با داییم دارم باعث میشه همزمان با اون همه ریش و پشم و هیکل گولاخ باهام ببعی چه بازیگوشی بخونه🌝😂
خزعبلات؛
تاحالا یه بچه ای که شمارو نمیشناسه خیلی رندوم تو آسانسور بهتون گفته که چقد زشتی؟
اره پارسال بود فکنم از مدرسه برگشته بودم خسته و کوفته رفتم تو آسانسور که برم خونه یکی از همسایه هامون که تا حالا ندیده بودمش هم با پسرش که حدود ۵ ۶ ساله بود بودن.
بعد همینطور که آسانسور داشت میرفت بالا پسره خیلی یهویی و بی مقدمه دستشو سمتم دراز کرد و گفت وای مامان چقد این خانومه زشته:)))
مامانشم یه خنده ای کردو اروم یکی زد پس کله بچش فقط همین.
منم همینطوری که داشتم لبخند ملیح میزدم تو ذهنم صد بار کلشو کوبوندم به در و دیوار آسانسور و مغزشو متلاشی کردم.
فردای اون روز دوباره همون قضیه تکرار شد این بار بچه هه برگشت گفت عه مامان همون خانوم زشته:)))
من نمیدونم چرا هی باید بهم یاداوری میکردلزتلربرترعخیخعی
الان یه سال گذشته باز اون پسره رو دیدم البته این بار با باباش بود و باباش اصلاً از این قضیه خبر نداشت چون اون روز که پسرش اون حرفو زد توی آسانسور نبود،بعد پدرش برگشت به پسره گفت بابا این همون خانومیه که اون روز بهش گفتی زشت؟:))))
حالا من نمیدونم از کجا فهمیده بود من همونم ولی کلاً خانواده بیشعوری بودن.
تخریب؟100از100
یعنی جوری تخریب شدم که همین یذره اعتماد به نفسمم پودر شد رفت هوا
دارم کم کم احساس خطر میکنم.
روز دختر نزدیکه و مامانم اینستاگرام داره و این خیلی ترسناکه.
مخصوصاً اونجاش که یه عکس بدون افکت با دهن نیمه باز و چشمای بسته ازم استوری میکنه:))