شماها خریت میکنید ولی من کارایی میکنم که خر به احترامم کلاهشو برمیداره و دست به سینه میایسته میگه دروددددد استاد.
اینجا که گم شده بودم انقد خسته و گشنه و مضطرب بودم که تصمیم گرفتم حالا که کار از کار گذشته برم یچیزی بخورم تا حداقل یه آدم خسته ی سیرِ مضطرب باشم💆🏻♀
خزعبلات؛
یجا وقتی داشتیم میرفتیم حرم باقلوا میدادن بعد رفتیم تو یه موکب گفتیم بریم با چایی بخوریم ولی فقط چای
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبی که رفته بودیم کوفه یکی از عراقیا خیلی به مدیر کاروانمون اصرار کرد که بریم خونشون استراحت کنیم ماهم رفتیم واسه شام و یکمم خوابیدیم.
صاحب خونه چارتا دختر داشت که من به دو تا دختر آخریش که کوچیک تر بودن دو تا گل سر هدیه دادم یکیشون که حدودا هفت هشت سالش بود باهام دوست شده بود.
خزعبلات؛
شبی که رفته بودیم کوفه یکی از عراقیا خیلی به مدیر کاروانمون اصرار کرد که بریم خونشون استراحت کنیم ما
این دختره اسمش آیه بود خیلی هم شیرین و با نمک بود منو برد تو اتاقش تا واسم دستبند درست کنه ولی من قبول نکردم بعدشم که یه ریز داشت باهام عربی حرف میزد و میخندید هی هم بین صحبتش ازم سوال میپرسید و منم که حالیم نمیشد چی داره میگه یه لبخند پت و پهن بهش میزدم و شونه هامو بالا مینداختم یعنی نمیدونم😭😭😂
پ.ن اینجا عینک یکی از خانوما رو زده بود و باهاش ژستای مسخره میگرفت منم ازش عکس میگرفتم✨
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدنِ این شوق و ذوقِ توی نگاهشون وقتی بهشون هدیه میدادم باعث میشد ده تا جون به جونام اضافه بشه🎀