eitaa logo
خزعبلات؛
273 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
227 ویدیو
4 فایل
ـ‌محزون ولی امیدوارـ بدون اکسیژن زنده میمانم، بدون چای هرگز. سبز باش و‌ سبز بمون' راستی یادت نره لبخند بزنی* https://daigo.ir/secret/685040610
مشاهده در ایتا
دانلود
احساس میکنم وارد بحران هیجده سالگی شدم.
یه عالمه حسرت توی دلم دارم.
همیشه توی مدرسه بچه ی قانون مدار و خوبی بودم. کلاسارو نمی پیچوندم از مدرسه فرار نمیکردم تو امتحانا تقلب نمیکردم با بچه ها دعوا نمیگرفتم سعی میکردم همیشه درسامو بخونم زنگای تفریح بعد از خوردن زنگ کلاس سریع به کلاس بر میگشتم وقتی همه باهم هماهنگ میکردن که نرن مدرسه من مجبور بودم برم چون خانوادم مجبورم میکردن و راهی جز این نداشتم..
ولی الان؟ همش به خودم میگم کاش این کارارو انجام داده بودم.
الان هیچ خاطره ای از مدرسه ندارم.
الان دلم واسه مدرسه و دوستام تنگ شده.
خزعبلات؛
همیشه توی مدرسه بچه ی قانون مدار و خوبی بودم. کلاسارو نمی پیچوندم از مدرسه فرار نمیکردم تو امتحانا
هیچ کدوم از اونایی که این کارارو انجام دادن و جزو شر ترین بچه های مدرسه بودن هیچ‌ پشیمونی ای ندارن و اون انضباط هایی که به اصطلاح ازشون کم شد هر چند که تهش هیجده نوزده شدن ولی هیچ تاثیر بدی توی آینده و کنکورشون نذاشت.
اونا نهایتِ لذت رو از مدرسه بردن ولی من همیشه ترس از سرزنش شدن توسط خانواده و مدیر و معاون مدرسه رو داشتم:))
البته به جز دبیرستان که یکم اجتماعی تر شدم و اون خجالتی بودنه رو گذاشتم کنار و حسابی با معلما شوخی و خنده راه مینداختم و خلاصه با کل مدرسه جور بودم. تقریباً بیشتریا منو میشناختن و سال دوازدهم که دیدم داره حسرت این چیزا رو دلم تلنبار میشه سعی کردم قوانین مدرسه رو یکم به چپم بگیرم.
و اینجوری شد که امتحان هویتمو پیچوندم و به جاش رفتم بازی والیبال بچه هارو تو ورزشگاه نگاه کردم. سر کلاس انقد حرف میزدم که معلم میخواست پرتم کنه بیرون و بهم اخطار داد. فلاسک چایی و دمنوش و شربتم همیشه همرام بود و با بچه ها میرفتیم عشق و حال. به معلما هم میدادم تازه😂😂😂 یبار یکی از معلما به خاطر ننوشتن انشا از کلاس بیرونم کرد و هنوزم که هنوزه هر جا منو میبینه سریع میشناسه و میگه هیچوقت یادم نمیره که حتی معذرت خواهی هم نکردی و تو اون موقعیت جلوم میخندیدی😔😂 از مدرسه با چند تا دیگه از بچه ها فرار کردم و پیاده برگشتم خونه جوری که پدر مادرم وقتی درو‌ به روم باز کردن برگاشون ریخت. زنگ فارسیو با دوستم پیچوندیم و نشستیم تو حیاط و چایی خوردیم. گوشی بردیم مدرسه و کلی عکس و فیلم و دابسمش گرفتیم. و خلاصه هنوزم با وجودِ همه ی اینا بازم پشیمونم که چرا بیشتر واسه خودم و دوستام خاطره نساختم.
بوی کیک شکلاتیِ تازه و چای تازه دم که میپیچه توی خونه»»»
حقیقتاً اسباب کشی🚮