خزعبلات؛
همیشه توی مدرسه بچه ی قانون مدار و خوبی بودم. کلاسارو نمی پیچوندم از مدرسه فرار نمیکردم تو امتحانا
هیچ کدوم از اونایی که این کارارو انجام دادن و جزو شر ترین بچه های مدرسه بودن هیچ پشیمونی ای ندارن و اون انضباط هایی که به اصطلاح ازشون کم شد هر چند که تهش هیجده نوزده شدن ولی هیچ تاثیر بدی توی آینده و کنکورشون نذاشت.
اونا نهایتِ لذت رو از مدرسه بردن ولی من همیشه ترس از سرزنش شدن توسط خانواده و مدیر و معاون مدرسه رو داشتم:))
البته به جز دبیرستان که یکم اجتماعی تر شدم و اون خجالتی بودنه رو گذاشتم کنار و حسابی با معلما شوخی و خنده راه مینداختم و خلاصه با کل مدرسه جور بودم.
تقریباً بیشتریا منو میشناختن و سال دوازدهم که دیدم داره حسرت این چیزا رو دلم تلنبار میشه سعی کردم قوانین مدرسه رو یکم به چپم بگیرم.
و اینجوری شد که امتحان هویتمو پیچوندم و به جاش رفتم بازی والیبال بچه هارو تو ورزشگاه نگاه کردم.
سر کلاس انقد حرف میزدم که معلم میخواست پرتم کنه بیرون و بهم اخطار داد.
فلاسک چایی و دمنوش و شربتم همیشه همرام بود و با بچه ها میرفتیم عشق و حال. به معلما هم میدادم تازه😂😂😂
یبار یکی از معلما به خاطر ننوشتن انشا از کلاس بیرونم کرد و هنوزم که هنوزه هر جا منو میبینه سریع میشناسه و میگه هیچوقت یادم نمیره که حتی معذرت خواهی هم نکردی و تو اون موقعیت جلوم میخندیدی😔😂
از مدرسه با چند تا دیگه از بچه ها فرار کردم و پیاده برگشتم خونه جوری که پدر مادرم وقتی درو به روم باز کردن برگاشون ریخت.
زنگ فارسیو با دوستم پیچوندیم و نشستیم تو حیاط و چایی خوردیم.
گوشی بردیم مدرسه و کلی عکس و فیلم و دابسمش گرفتیم.
و خلاصه هنوزم با وجودِ همه ی اینا بازم پشیمونم که چرا بیشتر واسه خودم و دوستام خاطره نساختم.
خزعبلات؛
حقیقتاً اسباب کشی🚮
تنها وقتی که کاغذای باطله ی امتحانام و دفترچه های قلمچی به دردم خوردن✅
برای کلاس اولم بودهتطسثعسنبسبنس
ازین لیوان در دارا که تا میشد و هممونم داشتیمش:))))