بچهها من خیلی خیلی دارم نمیدونم. هیچی نمیدونم. از هیچ چیز مطمئن نیستم. هی این نمیدونمه داره بزرگ و بزرگتر میشه، مه غلیظ روی ذهنمه الان. زیاده. نمیتونم. کمی قطعیت لطفا.
جدی چقدر محتوای اینجا چرت و پرت و بی ربطه .
اگه شماهم مثل من فکر میکنید لفت بدید تا وقتتون تلف نشه خوشگلا
من صرفاً دوست دارم اینجا دفترچه خاطراتی واسم باشه تا ریز به ریز جزئیات روزمرهم رو ثبت کنم و بعد تر هااا بیام باز بخونمشون مثل کانال قبلیم(معتکف) که در آخر همه ممبرا ریم شدن و الان فقط خودمم که خاطراتمو مرور میکنم.
«وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا»
بهخاطر من صبوری کن، من دارم نگات میکنم.
_سوره طور، آیه ۴۸
هدایت شده از -نَـهلان-
اون لحظهای که همه از دستپختت و غذایی که درست کردی تعریف میکنن >>>>>>
شدیداً بهتون توصیه میکنم برای آرامش روانِ بیشتر از فضای مجازی دوری که نه، بلکه فرار کنین.
اللخصوص ایتا*
اومدیم روستا خونهی مامان بزرگم.
بعد از خونهی عموی مامانم که همسایه دیوار به دیوارن صدای کِل و دف زدن میاد ماهم بیکار ننشستیم اومدیم سرمونو بردیم نزدیک پنجره با تمام قوا کل کشیدیم هیچی دیگه الان نیم ساعته داریم با کل جواب همو میدیم😭😂
تازه دایی مامانمم اومده داره باهامون کل میکشه و توی کل کشیدن افتضاحه. بهش گفتم بس کن مرد الان همه فکر میکنن ما توی خونه بوقلمون نگه میداریم😂😂
دیوونه خونس قشنگ😂