هدایت شده از -نَـهلان-
اون لحظهای که همه از دستپختت و غذایی که درست کردی تعریف میکنن >>>>>>
شدیداً بهتون توصیه میکنم برای آرامش روانِ بیشتر از فضای مجازی دوری که نه، بلکه فرار کنین.
اللخصوص ایتا*
اومدیم روستا خونهی مامان بزرگم.
بعد از خونهی عموی مامانم که همسایه دیوار به دیوارن صدای کِل و دف زدن میاد ماهم بیکار ننشستیم اومدیم سرمونو بردیم نزدیک پنجره با تمام قوا کل کشیدیم هیچی دیگه الان نیم ساعته داریم با کل جواب همو میدیم😭😂
تازه دایی مامانمم اومده داره باهامون کل میکشه و توی کل کشیدن افتضاحه. بهش گفتم بس کن مرد الان همه فکر میکنن ما توی خونه بوقلمون نگه میداریم😂😂
دیوونه خونس قشنگ😂
مامان بزرگم داره به من و مامانم غر میزنه که چرا به اون خواستگاره جواب مثبت ندادید.
منم هزار و شونصد تا دلیل آوردم که به هم نمیخوردیم حالا باز دارن با مامانم پچ پچ میکنن وای.
مامانمم بهش گفت این دختره هنوز سر خوراکی با داداشاش دعوا میکنه بعد شما میگی من شوهرش بدم؟
واقعاً قانع کننده بود ولی مگه آدمای بزرگ حق ندارن سر خوراکی باهم دعوا کنن؟
خزعبلات؛
الان پرس و جو کردم و فهمیدم یکی از دوستامه که اوایل مهرماه پارسال سر یه بحثی که با یکی از بچه های اکیپمون داشت خیلی یهویی و بی دلیل با هممون قطع ارتباط کرد (کلاً قبلشم همش چس کنش تو برق بود*).
و بعد من که نه سر پیاز بودم نه ته پیاز رفتم ازش عذرخواهی کردم و کلی هم نازشو کشیدم و یه نقاشی کوچولو و گوگولی واسش کشیدم و با یه شکلات گذاشتم رو میزش و زیرش نوشتم دلم واست تنگ شده برگرد دوباره پیش ما بشین و اینا.
اینم برگشت قشنگ شیلنگو گرفت روم و گفت که ازم متنفره(نمیدونم چرا واقعاً اینو گفت چون ما دوتا مشکلی باهم نداشتیم*) و هر چی بد و بیراه از دهنش در اومد هم بارم کرد و بعدم خیلی ببخشید ولی بهم گفت برو دکمه صیکتو بزن:)))))
و همینجوری خیلی مسخره دوستی دوسالهی ما تموم شد و دیگه هم هیچوقت باهامون حرف نزد.
الان یا نفهمیده که این منم یا من اشتباه کردم و این اون نیست.نمیدونم والا
مردم روانین.
انشالله وقتی دارید کتاباتونو جلد میکنید، مو توش بره هوا بره زیرش حبابی بشه. یه سر چسبتون بچسبه به جلد سر دیگش بچسبه رو خودش.
جلد کردنتون که تموم شدو اومدین کتابو ببندید، ببینید جلد رو کوتاه بریدید کتاب بسته نمیشه😂.